در را برویم باز می کند. در نگاهش شادی عجیبی موج می زند.شادی که نگاه آبی اش را شفاف تر از دفعه ی قبل کرده است.می گوید فکر نمی کرده که بی آیم .آخر چه کسی را دیدی که دعوت شخص غریبه ای که در ایستگاه اتوبوس انتظار می کشد را بپذیرد. همانطور با ناباروی نگاهم می کند. به صندلی اشاره می کند و می نشینم.هنوز با چشمانش مرا بر انداز می کند . مثل اینکه می خواهد به ذهن بد بینش بگوید : "دیدی آمد؟ حالا دیگه ساکت شو و منو با اون تنها بذار. "بعد بلند می شود ازم می پرسد "چایی می خوری یا قهوه؟"برایش توضیح می دهم که در مملکت ما همه علاقه ی خاصی به چایی داریم. منتظرم بپرسد مملکتم کجاست؟ ولی هیچ نمی گوید و به آشپزخانه می رود.بی اختیار به یاد آشناییمان در ایستگاه اتوبوس می افتم:
در کنارش نشسته بودم سرم پایین بود و مجله ای که دستم بود ورق می زدم. سنگینی نگاهش برمن باعث شد سرم را بطرفش بگردانم.بی اختیار در نگاهش غرق شدم کم پیش می آید که نگاهی اینقدر مرا جذب کند.در این که چشمان بسیار زیبایی داشت شکی نبود ولی غیر از آن نگاهش یک چیز عمیق و مرموز رانیز از خود ساطع می کرد. بی اختیار به اجزای صورتش خیره شدم. با وجود اینکه سنش خیلی زیاد بود، ولی صورتش جذابیتی فوق العاده داشت. با خودم فکر کردم خدا می داند وقتی جوان بوده چند تا عاشق و بی قرار داشته است .
بی اختیار با او شروع به حرف زدن کردم. در مورد اتوبوس که مثل همیشه دیر کرده چیزی گفتم.دهانش را باز کرد که جوابم را بدهد.صدایش گرفته بود سرفه ای کرد و گفت":می بخشین که صدای من گرفته.راستش من چون زیاد پیش نمی آید که حرف بزنم در نتیجه موقع حرف زدن صدایم می گیرد".وقتی نگاه متعحب مرا دید، برایم توضیح داد که تنها زندگی می کند و چون هنوز مشاعرش را از دست نداده، پس هیچوقت پیش نمی آید با خودش حرف بزند وچون آدم کم می بیند در نتیجه تارهای صوتی اش گاهی ساعتها بی تحرک می مانند ونتیجه اش این می شود که وقتی دهانش را باز می کند بزور صدایی از آن خارج می شود.
بعد شروع کرد برایم توضیح دادن در مورد محله ای که درش زندگی می کند. گفت که 45 سال پیش هیچ کدام از این ساختمان ها وجود نداشته و تا چشم کار می کرده مزرعه بوده و آن رو برودرست همانجایی که پارک قرار دارد مزرعه دار ها گوجه و سبزی و سیب می فروختند...
از آشپزخانه بیرون می آید سینی چایی را روی میز می گذارد و روبرویم می نشیند. باز به صورتش خیره می شوم. تا به حال هیچ گاه خیره شدن به چهره ی یک پیرزن اینقدر برایم لذت بخش نبوده است.
می گوید 60 سال است که در این خانه زندگی می کند. از همان 20 سالگی که ازدواج کرده. بعد از چند سال که شوهرش می گذارد و می رود، او اینجا می ماند. بچه هم ندارد .سرم را بالا می کنم و به اطرافم خیره می شوم. روی دیوارها در نقاط مختلف چند قاب عکس می بینم .تمام این قاب عکس ها یک وجه اشتراک دارند و آن اینکه در آن ها عکس سگی جا سازی شده. سگ ها هیچ کدام شبیه به هم نیستند ولی همه شان دمشان را بالا گرفته اند دهانشان باز است و زبانشان بیرون آمده. مسیر نگاه مرا دنبال می کند. بعد می آید دستم را می گیرد و مرا نزدیک یکی از عکس ها می برد.برایم از او می گوید. می فهمم اسمش ملودی بوده و عاشق دویدن و بازی کردن در پارک. می توانسته ساعت ها روی پاهای او یلم دهد ودر نوازش هایش غرق شود.
پیرزن اشکش جاری می شود. زیرا ملودی هم مثل بقیه سگ هایش مرده است.می گوید:" می دانی؟سگ ها اگه دواشکال نداشتن خیلی راحت می توونستن جای یک آدم رو پر کنن اونا عمرشون از ما خیلی کوتاه تره و دومین اشکالشون اینه که حرف نمی زنن.البته وقتی باشون حرف می زنی یه جوری نگات می کنن که انگار ذره ذره حرفاتو می بلعن .ولی بالاخره یه روز می میرن و داغش می مونه روی دل تنهات" .
بعد با نگاهی غمگین تمام عکس های دیوار را دنبال می کند وهمچنان اشک می ریزد.یک لحظه از ذهنم می گذرد که در آغوشش بگیرم و موهایش را با دستانم نوازش کنم. ولی خیلی زود به خاطر می آورم که چقدر با او بیگانه ام.