دلت برایش تنگ می شود و حضورش را کم داری. دور است و دست نیافتنی و شاید همین دست نیافتنی بودنش است که تو را این چنین به خود جذب کرده است. دست نیافتنی است و برای همین وجود واقعی اش هیچ وقت توان شکستن تصاویری که تو ازاو در ذهنت ساخته ای را ندارد. می توانی ساعت ها بنشینی و یا دراز بکشی، چشمانت را ببندی و با حضور خیالی اش آرامش را به تک تک سلول هایت القا کنی. می توانی احساسی که دوست داری به تو داشته باشد را در ذهنت فرم دهی. درست همانگونه که می خواهی. می توانی بارها در خیالت برایش تکرار کنی که چقدر دوستش داری بدون اینکه احساس کنی خودت را کوچک کرده ای و یا حرف چرندی زده ای و بعد روزها در پشیمانی بسر بری.
می توانی هر روز صبح که چشمانت را باز می کنی، احساست را با فکرهای لطیف تازه ای زینت دهی و از زیباتر شدن هر روزه اش لذت بری. می توانی حس غلطیدن نگاهش را روی چشمانت در خود ایجاد کنی و از فرو ریختن یکباره ی قلبت مطمئن شوی که چقدر این حس واقعی است.
اما تمام هراست این است که بیاید و تو را از دنیایی که برای خودت ساخته ای برباید و طوفان حضورش قصر کاغذی عشقت را در یک چشم به هم زدن ویران کند. بیاید و با تمام واقعی بودنش وجود خیالی تو را به افسانه ها بسپارد. آنوقت تو می مانی و او، وحس بیگانگی ات با خودی که نمی شناسی.