تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
تنهایی و اینترنت

 

حس غریبی قلبت را فرا گرفته .نمی دانی اسمش را چه بگذاری. حسی است شبیه تنهایی که با اندوه مخلوط شده. ولی فقط این ها نیست .یک حس بیگانگی است با همه چیز و همه کس. احساس می کنی که آسمان سوراخ شده و تو از فضایی لایتنهاهی با شتابی بی نهایت به روی زمین پرتاب شده ای. بدنت هنوز درد می کند و احساس می کنی این درد را تا ابد باید با خودت بکشی.کامپیوتر را روشن می کنی روی اینترنت از این صفحه به آ ن صفحه می روی. همه چیز را نصفه نیمه می خوانی .دنبال یاد گرفتن چیزی نیستی،  دنبال خبرهای تازه هم نمی گردی. تنها بدنبال لغتی یا جمله ای هستی که  این حس خودت را در آن باز یابی. جمله ای که انعکاسی از حالت تو رادر خود داشته باشد. اینطوری این حس بهت دست می دهد که فهمیده شده ای. انگار که نشسته ای و با کسی درد دل کرده ای و او از حرف هایت چشم هایش پر از اشک شده و عمق نگاهش در چشمانت به تو این اطمینان را داده که در وجودت نفوذ کرده و تو را آنچنان که هستی فهمیده است .این جاست که لغات، برایت جایگزین  نگاهی گرم شده و در تخیلت می توانی گرمای دستی را روی دستانت حس کنی و تمام احساس تنهاییت از سر انگشتانت فرار کند.تا وقتی دیگر که تو را گوشه ای گیر بیندازد...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:34 توسط مژگان کاهن |