او را زیا د نمی شناسی. چند باری در جمع دوستان او را دیده ای. حرف زدن با او را دوست داری و در یک کلام از او خوشت می آید. ولی این جمله برایت جمله ی مبهم و حتی خطرناکی است. خوب اگر هم جنست نبود و ازش خوشت می آمد، تردید هم نمی کردی. می رفتی و به او پیشنهاد می کردی که با هم به دیدن فیلمی که دوست داری دیدنش را با او تقسیم کنی، بروید. ولی "خوش آمدن "از کسی که هم جنست نیست و" او را به سینما دعوت کردن"، خیلی معنی های جنسی می تواند داشته باشد . حتی اگر برای خودت هم نداشته باشد، فکر اینکه برای او بتواند این معنی را بدهد شدیدا برایت آزار دهنده است.
اینکه آیا خوش آمدن از کسی که هم جنس ما نیست همیشه جنسی است یا نه، سوالی است که جواب دادن به آن خیلی ساده نیست. خصوصا در فرهنگ ما که احساس جنسی به کسی داشتن هیچ بار مثبتی ندارد.
این سوالی است که جواب آن نه کاملا مثبت است و نه کاملا منفی. در رابطه ی بین زن و مرد همیشه یک بعد "مبهم "وجود دارد که بر اساس نوع رابطه، این ابهام جایگاه خودش را پیدا می کند و می تواند باعث احساس نزدیکی و دوستی عمیق بین افراد شود.
شاید چیزی که برای ما ایرانی ها تجربه اش خیلی آسان نیست، تجربه ی" زندگی کردن یک ابهام " باشد ."ابهام "هم از نوع درونی اش برای ما سخت است و هم از نوع رابطه ای اش. ما احتیاج داریم همه ی چیزها برایمان مشخص باشند. باید در برقراری ارتباط با هر چیز و هر کس بدانیم آن پدیده "خوب " است ِیا "بد" ، "زشت " است یا "زیبا"، "شیطانی " است یا "آسمانی" " حلال "است یا "حرام"، "جنسی" است یا" غیر جنسی". تمام چیزهایی که نتوانیم یک جور طبقه بندی شان بکنیم برایمان ایجاد اضطراب می کنند. از تمام حس های مبهمی که در خود داریم، می هراسیم و باید زود کلکشان را بکنیم . همه ی پدیده های دنیا و همه ی رابطه هامان را با آدم ها را در ذهن مان جعبه جعبه کرده ایم و روی آن تعریفش را نوشته ایم.و رویش را مهر و موم کرده ایم که مبادا "کودکان احساس" آنها را بیرون بریزند و با هویدا کردنشان آرامش ما را مختل کنند.
و این آرامش ، به قیمت محبوس ماندن در "خودی" است که همه چیز دنیا برایش یا سفیدند و یا سیاه وغوطه ور ماندن در دنیایی تکراری و خسته کننده، که هیچ حس تازه ای در ما ایجاد نمی کند.