ساعت هشت و نیم صبح است . مثل همیشه مترو های بروکسل در این ساعت شلوغ است و پر از آدم.علاقه ی عجیبی به نگاه کردن به صورت آدم ها دارم.البته همیشه مواظبم قبل از اینکه نگاه افراد با چشم هایم تلاقی پیدا کند،نگاهم را بدزدم و به چهره ی دیگری خیره شوم.روبرویم زنی میانسال نشسته است.چشم هایش را به خالی بی نهایتی دوخته.می توانم زمان درازی به چهره اش چشم بدوزم. زیرا در جایی دیگر سیر می کند و مرا نمی بیند.به خطوط چهره اش دقیق می شوم و سعی می کنم به یاری این خطوط، راهی به درونش پیدا کنم . ولی احساس می کنم این کار هیچوقت برایم به این سختی نبوده است.چهره ام را از او بر می گردانم و از پنجره به دیوار روبرو که به سرعت باد از من فرار می کند،خیره می شوم.تلفن همراه زن زنگ می زند.بی آنکه بخواهم، گوش هایم تیز می شود.گوشی را برمی دارد، کمی گوش می دهد و به فرانسه می گوید:"به من هیج ربطی ندارد.هر غلطی دلت می خواهد بکن!" تلفنش را می بندد و سریع در کیفش می گذارد.چشم هایش را می بندد و سرش را به عقب تکیه می دهد.
مترو به ایستگاه می رسد. سیلی آدم پیاده می شوند وسیلی دیگر سوار می شوند. در، بوقی می زند و بسته می شود.صدای مردانه ای توجهم را جلب می کند:
"خانم ها، آقایان ممکن است چند لحظه به من توجه کنید؟"
دنبال صدا می گردم.در جستجوی فقیری ژنده پوش هستم که با لیوانی کاغذی در دست، در جستجوی جلب ترحم مردم است.اما این جمله از دهان جوانی خوش لباس بیرون آمده است. خوشبختانه از من خیلی دور نیست و می توانم بخوبی براندازش کنم.شدیدا کنجکاو شده ام که چه چیز در او باعث مخاطب قرار دادن آدم هایی شده که تا بحال نه دیده و نه می شناسد.با خودم می گویم شاید مبلغی مذهبی است که می خواهد با یک تیر هزار نشان بزند.خوشبختانه انتظارم زیاد طول نمی کشد و مرد جوان با صدایی که سعی می کند اینقدر بلند باشد که به گوش همه برسد اینطور می گوید:
"من سه سال است که این مترو را در این ساعت روز سوار می شوم.می خواهم از این روز استثنایی (سن ولانتین) استفاده کنم و در حضور شما از دختری که دوستش دارم تقاضای ازدواج کنم."بعد دستش را در جیبش می کند و از آن حلقه ای در می آورد و آن را در دست دختر جوانی که کنارش ایستاده می کند و با بوسه ای مراسم خواستگاریش را پایان می دهد.همه حیرت زده به مرد جوان و نامزدش خیره شده اند.لحظه ای بعد همه در حال هورا کشیدن و دست زدنند.
باید اعتراف کنم، من همیشه از صحنه ی آخر فیلم های آمریکایی که همه برای قهرمان داستان کف می زنند متنفر بوده ام.ولی این صحنه مرا عجیب تحت تاثیر قرار داده است .بدون اینکه بخواهم، دوباره به چهره ی آدم ها خیره می شوم.این صحنه ایست که اسمش را می گذارم "اپیدمی عاطفه" .(اصطلاح اپیدمی را از مطلب دوست عزیز شراگیم الهام گرفته ام). حس می کنم دارم خواب می بینم: بیشتر چشم ها خیس است. به زن روبرویی ام نگاه می کنم.اشک هایش جاری است.
خیلی ها معتقدند روز عشق بهانه ایست که مغازه دارها و تجار جیب مردم را خالی کنند.در عین اینکه این جنبه قضیه را قبول دارم، ولی فکر می کنم وجود روزهایی "خاص " در سال می تواند عملکرد دیگری نیز در روان آدم ها بازی کند و آن این است که زندگی را از بعد"یکنواخت" وتجربه ی روزهای شبیه به هم خارج می کند.(خصوصا با کمرنگ شدن مذهب و بسیاری از جشن های مذهبی).
داماد جوان ما با تقاضای ازدواج نه چندان معمولی اش، تمام یکنواختی سه سالی که هر روز، سر یک ساعت مشخص سوار مترو می شده و سر کار می رفته را شکسته است.از فردا مترو سوار شدن، برایش تداعی جاودانه کردن عشقش و عکس العمل انسان های در جستجوی عشق، خواهد بود.
او طلسم این هیولای غول پیکر(مترو) که هر روز هزاان آدم را در خود می بلعد و آن ها رابسوی کار روزمره شان می برد را با غلطاندن حلقه ای در دست دلدارش شکست.
ما انسان ها احتیاج داریم که طلسم روز مرگی را با جاودانه کردن لحظه ها بشکنیم. آنها که دستی در هنر دارند، و یا با بنوعی خلاقیت را در لحظاتشان و یا در رابطه هاشان گنجانده اند، در جاودانه کردن لحظه ها، تبحر بیشتری دارند. دیگران نیز یا به این روزمرگی عادت می کنند و یا با جشن گرفتن سن ولانتین و نوئل وهالوئین ، به جنگ یکنواختی می روند.