تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
حبس درون

 

دلش می خواست در را باز کند و بزند بیرون و برود به جایی که باهمه ی جاهای دنیا متفاوت باشد.دلش می خواست اینقدر راه برود که این حس سنگین که روی قلبش نشسته بود و به تمام سلول هایش نفوذ کرده بود را از روزنه های پوستش بیرون بریزد و ببرد یک جایی دفن کند.کله اش پر از صدا بود و حرف و حضور آدم هایی که می آمدند و می رفتند و یک ریز حرف می زدند.همه جای خانه اش بودند. حتی وقتی در کمدش و یا کشوی اتاقش را باز می کرد، سری از آن بیرون می آمد.حتی تا زیر فرش های خانه اش هم نفوذ کرده بودند و مهم تر از همه توی سرش و توی گوش هایش.

بیرون آمد و در کوچه ی باریکشان شروع به را ه رفتن کرد. قدم هایش را تند تر کرد و نفسی عمیق کشید.باید همه ی وجودش را با بازدمش خالی می کرد.باید خودش را دور می ریخت.آخر "خودش"دیگر برایش شده بود یک سری حرف های تکراری و شبیه به هم. "خودش" شده بود یک سری فرمول و قرارداد و دستورالعمل، که به دست ها و پا هایش فرمان می دادند و از صبح تا شبش را برنامه ریزی کرده بودند.لبهایش دیگر خود بخود می دانستند کجا باید  لبخند بزنند و کجا باید در هم بروند.دستهایش می دانستند چه ساعتی باید بروبند و چه ساعتی باید بنویسند...چقدر دلش می خواست ساعت ها بنشیند و تنها از دستانش به عنوان تکیه گاهی برای سرش استفاده کند.آخر سرش خسته بود . باید می گشت و یک جای تاریک  تاریک پیدا می کرد.جایی که فقط خودش بود و  سرش که در میان دستانش قرار داشت.

بالاخره در تاریکی  گوشه ی پارک نیمکتی پیدا کرد  و سرش را به دستانش سپرد و ذهنش را در خالی بی انتهایی رها کرد.چقدر دلش  می خواست وقتی سرش رابلند می کرد می دید که سبک شده است و هر چه در قلب و سرش ذخیره کرده بود همه را نسیم شبانه با خودش برده است  و او حالا نو شده است. تمام عادت های مسخره و سرگیجه آورش را می دید که جلو پایش ریز ریز شده اند.

ولی همه ی اینها دور بود.می دانست همین فردا دوباره ذهن سابقش بیدار خواهد شد و او را ماشین وار بدنبال خودش خواهد کشاند. با خودش گفت امشب که رفتم خانه تقویمم را دور می اندازم و تلفن همراهم را توی زباله ها قایم می کنم.تقویمی جدید می خرم و آن را با نقاشی هایم و عکس هنر پیشه های مورد علاقه ام پرش می کنم.مثل زمانی که دبیرستان می رفتم.بعدش هم...

از خودش خنده اش گرفت. می دانست هیچکدام از این کارها را نخواهد کرد. اما ذهنش را.. حتما باید تازه می کرد هر چند راهش را هنوز نمی دانست ولی باید از این حبس درون خلاص می شد...

می دانست که در جایی فرای نگاه ها و عادت ها و روزمرگی ها کودکی در وجودش دارد که  تشنه جستجواست.باید بیدارش کند و او را به جستجوی دنیای فرای بدیهیات ذهنش بفرستد.می دانست که با دست پر بر خواهد گشت و برایش خرواری از هوای تازه به همراه خواهد آورد و او می تواند ریه هایش را پر از حس  بودن کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:42 توسط مژگان کاهن |