تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
نوازش های خیا ل

 

شور عجیبی در تنش جوانه زده. گویی می رود که نوجوان شود. حتی تما س هوا با پوستش،  احساس زن بودنش را در او بیدار می کند. دستهایش را به پوستش می کشد. تماس نک انگشتانش با گردنش حس خوبی به او می دهد. چشم هایش را می بندد و تصور می کند که این دست ها،  دست های خودش نیستند. تصور می کند که دستهای اوست که بدنش را می کاود و در کوچکترین گوشه های تن تب دارش آثار انگشتان کشیده اش را باقی می گذارد.این حس تنها به پوستش خلاصه نمی شود. درونش نیز تشنه تماسی عمیق است. تماسی گرم و پر تحرک.

هیحان بی توصیفی درست در ناحیه ی وسط  سینه اش خانه کرده است و همه اش به او تشر می زند که یک جوری  از این دالان کوچک رهایش کند. می شناسدش ولی یاد نگرفته اکه چطور بیرونش بریزد.

گاه،  نگاه زیبای پسر غریبه ای که در خیابان از روبرویش می آید،  این هیجان را از قلبش به ذهنش جابه جا می کند:.بی اختیار حالت چشمانش عوض می شود و لبهایش از هم گشو ده می شود .او را می بیند که به لبخندش جواب می دهد.  ولی ناگاه چیزی درش خاموش می شود.  نگاهش  به زیر می رود و لبخند روی لبانش رنگ می بازد. سرعتش تندتر می شود . می داند که می خواهد از خودش فرار کند. ولی هیجان هنوز آنجاست :   نشسته درست وسط سینه اش.

                                                        ***

کافی است که دراز بکشد و گونه اش با نرمی بالش تماس پیدا کند تا چهره او جلوی چشمانش نقش ببندد. یک چیز توی این نگاه،  تا تاریک ترین نقطه های وجودش رسوخ می کند و تک تک سلول هایش را یکی یکی از خواب صد ساله شان بیدار می کند. بوی او، تمام فضای اتاقش را پر کرده است. (نمیداند چطور.آخر او هیچوقت از آنجا گذر نکرده است.)

تمام حس هایش، " او" را در وجودش ثبت کرده است و کافی است ارا ده کند، نه،  حتی اراده هم لازم نیست. کافی است گونه اش با نرمی بالش برخورد کند تا او با بویش، نگاهش و دستان سخاوتمندش و صدای مردانه اش و حضور خیالی اش در ذهنش بیدار شود، نه در ذهنش نیست در تنش بیدار می شود. او را لمس می کند و در تماس دستانش غرق می شود.

او سرش را به گوشش نزدیک کرده است و صدای مردانه اش را به عمیق ترین گوشه های روحش می فرستد. نمی داند چه می گوید کلامش نیست که اورا بیخود کرده، صدایش است. صدایش که با نفسش آغشته شده و دیگر نه صداست و نه نفس .تنها حضوری پر التهاب است و او را به حسی ماورای وجودش می برد. به خلسه ای جاودانه بدل می شود که صدا ونفس را در خود حل می کند  و تنها لحظه می ماند وخاموشی و خیال. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:12 توسط مژگان کاهن |