چشمانش روی آیینه ثابت مانده است. در آیینه، نگاهی با تردید و اضطراب به اومی نگرد. احساس می کند اضطراب چشمانش، تمام جذابیت آن ها را پاک کرده است. در خیالش، زن را مجسم می کند که با نگاهی افسون شده به او خیره شده است. این تصور، حالت چشمانش را تغییر می دهد و ترس چشمانش جای خود را به اعتمادی مردانه می دهد. تمام دلشورهایی که دارد در نگاه زن ذوب می شوند. او به این نگاه عاشق، احتیاج دارد . نیاز دارد که عاشقش باشند. نگاه عاشق، تمام اجزاء تکه تکه روحش را بهم می چسباند و درد شدید این روح چند پاره را از خاطرش می زداید . در یک چشم به هم زدن، تمام حس های بدنش، جای خود را به عشق می دهند. مهم نیست که زنی که روبرویش ایستاده با زن رویاهایش ربطی داشته باشد یا نه، نگاه زن عاشق، او را برایش زیبا می کند و مهربانی دستانش، از او زبردست ترین دلدار می سازد.
در ذهنش، زن های زندگی اش را دوره می کند. عدم تشابه ظاهری و اخلاقی آن ها، او را به حیرت وا می دارد. چطورتوانسته است همه ی این زن ها را دوست بدارد؟ تنهایک چیز این زن ها را به هم شبیه می کند و آن، نگاه افسون شده شان می باشد. گویی توانسته جادویشان کند . این چشمان جادو شده برایش زیباترین چشمان دنیا می شوند و تا روزی که این افسون در نگاهشان حضور دارد ،زیباترین چشمان دنیا باقی می مانند.
اما چیزی هست که در درونش او را آزار میدهد: هیچ وردی برای جاودانه کردن افسون این نگاه ها ندارد. روزی از خواب برمی خیزد و وقتی در چشمان زن بدنبال آن افسون می گردد، غمی سنگین قلبش را فرا می گیرد زیرا چشم ها و افسونشان ، جای خود رابه دو شیشه سردو بی روح ، داده اند .
جادوگری که این افسون را به او آموخته برایش گفته است که این جادو، تاثیرش اندک زمانی بیش نیست و هنگامی که اثر این افسون پاک شود، چشمان زن به شیشه هایی سرد و بی روح بدل خواهد شد.
و او، از آن روزهمه جا را گشته است شاید بتواند ورد جاودانگی افسون چشمها را بیابد. ولی جستجویش بیهوده است و هر بار، یک صبح وقتی از خواب برمی خیزد، بجای دو چشم، دو دگمه ی شیشه ای می بیند که تنها هراسی مرگ بار را در قلبش ایجاد می کنند. در اینجاست که باید جستجویش را از نو بیاغازد و زنی را بیابد که افسونش در او اثر کند. هر چند می داند که چه چیز انتظار این چشم ها را می کشد، ولی روحش بدون این نگاه افسون شده، ذره ذره می شود و قلبش به نیستی سوق می یابد...
***
آیینه به او لبخند می زند . نگاهی عاشق انتظارش را می کشد. نباید وقت را تلف کند. تا فرصتی باقی است و سحرش بی اثر نشده، باید به او بپیوندد. می داند فردا دیر است و او باید جستجوی دیگر بیاغازد.