تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
دنیای پشت پلک ها

 

حمید، چشمانش را بزور باز کرد. سرش هنوز زیر لحاف بود و از زیر لحاف صداهای بیرون را می شنوید.صدای پدرش را که داد می زد و مامانش را که گریه می کرد. صدای مشت های بابایش را می شنوید که به دیوار می خورد و با هق هق مامانش ترکیب غریبی در گوشش ایجاد کرده بود.

دلش می خواست همیشه آن زیر بماند. دوباره چشمانش را بست و تا ده شمرد.برای او راهی بود که او را از  دیار  "واقعی" به دیار خودش ببرد.جایی که در آن تنها بود.تنهای تنها.حالش از هر چه صداست، بهم می خورد.صدای حرف زدن آدم ها در گوشش مثل صدای لولای در بود.به همان اندازه آزار دهنده و گوش خراش.

در پشت پلک های بسته اش، همیشه دریچه ای باز می شد خودش نمی دانست چطور این اتفاق می افتاد.فقط وقتی اراده می کردو چشمهایش را می بست،  بعد از چند لحظه آن دریچه باز می شد و او را صاف در خود می بلعید. اینقدر واقعی بود که حتی شبیه خواب هم نبود.بعد از اینکه توسط دریچه بلعیده شد، باز هم تمام احساس مکیده شدن را روی پوستش احساس کرد. تمام خون بدنش زیر پوستش جمع شد و احساس کرد که شدت مکش بحدی است که پوستش را از بدنش خواهد کند.ولی پوستش کنده نشد. بعد از چند لحظه همه چیز ساکت شد.او بود و بدنش و پلک هایش که هنوز بسته بود. تنها حسی که از دنیا داشت گرمای شدید پوستش بود.بعد از چند لحظه، احساس سقوط در فضایی تهی بهش دست داد. سقوطی که درازایش برایش از زمان خارج بود. بعد یواش یواش پلک هایش را باز کرد.خودش را دید که به پشت دراز کشیده و به آسمانی سیاه چشم دوخته است.آسمان سیاه سیاه بود و هیج ستاره و شهابی در آن مشاهده نمی کرد.سرش را چرخاند تا بقیه جاهای آسمان را بنگرد.همه جا سیاه بود. به سرش گردشی 90 درجه داد.آسمان به زمین چسبیده بود. و نقطه ی تلا قی آن ها را با هم نمی دید.زیرا زمین نیز سیاه بود.یعنی در حقیقت نه آسمانی بود و نه زمینی. هر چه بود یک فضای سیاه بود که دورش را گرفته بود.حالت عجیبی داشت. دریافت هیچ چیز غیر از او وجود ندارد. گوش داد و باز هم گوش داد.صدایی وجود نداشت.هیچ صدایی. فهمید که تا بحال سکوت را تجربه نکرده  است. خودش بود و سکوت وهمین.

دستش را در سیاهی فرو برد.غلیظ بود و لزج. با دستش سیاهی آسمان را حرکت داد. برایش تجربه ی غریبی بود. احساس می کرد دستش را در قیری چسبیده و ژل مانند فرو کرده است. متوجه شد می تواند آن را با دستش جابجا کند.با حرکت دستش راهی در فضا باز کرد.نوری زرد متمایل به قرمز از لای شکاف به چشمانش خورد. سیاهی کنار می رفت و همه جا را نورکور کننده ای پر می کرد.مدتی گذشت تا چشمانش به نور عادت کرد . دور و برش را نگاه کرد:

 

در صحرایی بکر است و اطرافش را آدم هایی با خرقه های بلند فرا گرفته اند.در بین آنها ایستاده است و آنها به چشمانش خیره شده اند . در چشمانشان بهتی آمیخته به تحسین موج می زند . با حیرت در نگاه ها فرو می رود. می خواهد چیزی که در این نگاه هاست را بخواند. ناگاه با حرکتی هماهنگ همه شان روی زانو بر زمین می نشینند و در مقابلش سجده می کنند و دوباره سرشان را بلند می کنند و به او خیره می شوند.این نگاه های عجیب و حیرت آورند و همزمان تحسینی که درشان نهفته است آرامشی بی نهایت به وجودش سرازیر می کند. چقدر از نگاه پر تنفر پدرش زیباترند. دلش می خواهد تا ابد در این نگاه ها غرق شود.

آن ها به او تعظیم کرده بودند . حتما او را به پیامبری برگزیده بو دند. در دنیایی بود که خودش ساخته بود و دنیایش پر از نور و نگاه بود.آن نگاه ها از او کلام می خواستند. لب هایش را باز کرد . حرکت لب هایش بی صدا بود.اما خرقه پوش ها در این حرکت غوطه می خوردند و به خلسه فرو می رفتند.

فهمید که اینجا دنیای اوست و او...پیامبر دنیای پر از تنهاییش است...چقدر از حرف شنیدن خسته بود...حالا دوست داشت دنیا ساکت شود و او همه ی قلبش را از دهانش بیرون بریزد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:51 توسط مژگان کاهن |