به او احتیاج داری و دلت می خواهد که تمام لحظا تت را در کنار او بگذرانی. چشمانت می تواند ساعت ها در نگاهش غوطه ور بماند. گرمای دستا نش تا انتهای وجودت رسوخ می کند. دوستش داری و اینکه دوستت دارد قلبت را به آرامشی بی نهایت می برد. برایت مهربان ترین آدم روی زمین است و محبتش به تو زیباترین محبت های دنیاست.هیچ نقصی در او نمی بینی و هر بار که از تو حرف می زند، به اوج می روی و احساس می کنی که خوشبخت ترین موجود روی زمینی...
***
...به کسی احتیاج داری و در میابی که این " احتیاج " تو است که " او " را با تمام خصوصیاتش می سازد. "احتیاج" تو تخیل بی نهایتی دارد."احتیاج" تو، می تواند به آدم ها هر فرمی که دلش می خواهد بدهد و تو را تا بی نهایت در توهماتش غوطه ور کند. "احتیاج " تو، چشمانت را می بنند و حتی اگر هم باز بگذارد، تو را وادار می کند که چیزها را آنطور که او می خواهد ببینی. می دانی که تقصیر خودش هم نیست. نیروی عظیمی او را وادار می کند که تو را وادار کتد، همه چیز را به گونه ای که او را ارضا می کند تغییر شکل دهی و از تو استاد زبر دستی با قدرت تخیل بی نهایت ساخته است. تخیلی که می تواند از تو شاعری نازک طبع بسازد و یا در نقاشی هایت چیزهایی خلق کند که هر بیننده ای را مبهوت خود کند.
ولی خوشبختانه( و شاید برای تو بدبختانه! ) تو به این "احتیاج" خلاصه نمی شوی. روزی نیرویی در تو بیدار می شود که می خواهد همه چیز را فرای این "احتیاج"، فرای توهم، نگاه کند.اضطرابی تو را فرا می گیرد. ولی تو این اضطراب را می پذیری. زیرا می دانی که گذر اجتناب ناپذیر واقعیت است. واقعیاتی که نمی خواهی ببینی. واقعیاتی که در زندان احتیاجت حبس شده اند. چقدر دلت می خواست همه چیز آن طوری بود که "احتیاجت" می خواست. آنوقت همه در اوج خوبی و مهربانی بودند وهمه ی محبت های دنیا قلبت را سیراب می کردند.
اما در دنیای واقعیات، همه چیز نسبی است حتی محبت.
می بینی که آدم ها نسبی اند و آن ها نیز در احتیاجات خود غوطه ورند.احتیاجاتی که همیشه با نیاز های تو تطابق نمی کند. می بینی که برای یافتن نقطه های اشتراک و افتراق این نیازها، باید حرف بزنی. می فهمی که هیچکس " حس ششم " ندارد و نمی تواند نیاز های تو را حدس بزند و حتی وقتی حرف میزنی هم ممکن است این " نیاز هایت" همچنان برای دیگری نامفهوم بماند. می فهمی این دیگران نیستند که مسئول پر کردن " خالی های " وجودت هستند. می فهمی که گاهی برای پر کردن این خالی هاست که خود را به دیگران می آویزی. می فهمی که گاهی بر دوش دیگران سنگینی می کنی.
تصمیم می گیری بار وجودت را از دوش دیگران برداری و به "خالی های" وجودت بپردازی و تازه اینجاست که راه درازی را می آغازی...