دیشب خواب عجیبی دیدم:
در خواب، در کوچه های اورشلیم راه می روم. دیوارهای سنگی سفید کوچه ها و فضای سحر آمیز آن، آرامش عجیبی در من ایجاد کرده است. تماس آفتابی دل انگیز پوستم را نوازش می دهد.آبی آسمان و فضای کوچه لحظه ای این خیال را در من بیدار می کند که در افسانه ها زندگی می کنم. فکر می کنم: من این حال و هوا را می شناسم . این همان شهر افسانه ای است که من در کودکی ام در کتاب ها خوانده بودم.همان شهری که همه چیزش آبی است و مردمش درد را نمی شناسند. همان شهری که اهالی اش با نگاهشان هم را می فهمند و رهگذرهایش وقتی از کنار هم رد می شوند بجای سلام، موجی از محبت را با هم رد و بدل می کنند و هیچکس برای عاشق شدن نژاد هیچکس را نمی پرسد. کوچه ای که من از آن گذر می کنم خاصیت عجیبی دارد هر رهگذری که ازآن عبور کند، وقتی آخرین سنگ های سفید کو چه را پشت سر بگذارد، برای همیشه عاشق می ماند ونگاهش با هر نگاهی تلاقی کند، محبت آن نگاه تا ابد در دلش ریشه می دواند.
صدای خنده ی عجیبی از دور به گوشم می خورد. خنده ای زننده، مهیب و ترسناک.این خنده را می شناسم پدر بزرگم وقتی داستان امیر ارسلان را برایم تعریف می کرد و از دیو پلید می گفت،همیشه خنده هایش را در ذهنم اینطور تجسم می کردم.این دیو آمده که شهر افسانه ها را طلسم کند و محبت نگاه ها را بدزدد و بجای آن نفرت و بیگانگی را جا دهد. طلسم سیاهی است که ترس را در عمق قلب آدم ها جا می دهد ووقتی این ترس را جا داد، همه همسایه شان را به شکل هیولایی خشمناک می بینند. خوب که گوش می کنم، خنده ها دیگر خنده نیست صدای مسلسل است که فضای کوچه را پر کرده است.