تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
دوست داشتن

 

ذهنم پیش اوست.تمام دنیایم را گرفته است.با خودم می گویم: تو داری در او گم می شوی.خودت را گم می کنی.ولی باز هم همچنان تمام گوشه کنار ذهنم را اشغال کرده است.نمی توانم به او فکر نکنم. گاه با خودم می گویم خوب همین است دیگر.دوست داشتن است و وقتی کسی را دوست داری او را باذره ذره ی وجودت دوست داری.ولی این قضیه یک اشکال بزرگ دارد و آن این است که با بخش دیگر وجودم در تناقض قرار می گیرد.با خودم می گویم هیچ کس حق ندارد تمام وجود تو را اشغال کند.پس خودت چه می شوی؟مگر همیشه دو دستی به" فضای شخصی ات "نچسبیده بودی؟پس چطور به کسی اجازه می دهی که تمام فضای شخصیت را پر کند؟بعد متوجه می شوم که قضیه از اجازه دادن یا ندادن فراتر رفته.چرا که او در اقصا نقاط وجودم جا گرفته.

 

سوال اصلی این است: "آیا دوست داشتن انتخاب است؟" ممکن است جواب های مختلفی به این سوال کلی وجود داشته باشد، ولی وقتی سوال را مشخص تر کنیم:"آیا دوست داشتن فرزند انتخاب است؟" تبدیل می شود به سوالی عجیب که جوابش هم برای خیلی ها روشن است.خیلی ها هم حتی غریزه را مطرح می کنند. خلاصه یک جواب راحت ودلچسب برای سوالشان پیدا می کنند.

ولی من، طبق عادت همیشگی، به اصطلاح ذهنم را "سیخونک" می زنم. یک بخش "نیمچه فیلسوف" در ذهنم کار گذاشته اند که دست از سرم بر نمی دارد.برای این می گویم دست از سرم بر نمی دارد که نمی گذارد مثل بقیه "راحت"زندگی کنم. اصرار عجیبی دارد که ته و توی همه چیز را در بیاورد.حتی احساس مادری!! بعضی وقت ها از چراهایش خسته می شوم. از اینکه می خواهد در همه چیز یک مفهوم فراتر پیدا کند و خیلی سخت از کاری احساس رضایت می کند و اسم همشان را می گذارد "زندگی روزمره".

ولی در اینجا باید متوقفش کنم چرا که چه چیز به اندازه ی دوست داشتن مارا فرای روزمرگی می برد؟

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:11 توسط مژگان کاهن |