چشم های آبی ژان و جنون من
کلیدم را از جیبم بیرون می آورم و در را باز می کنم. ژان توی راهرو منتظرم ایستاده و با چشمان آبی دریایی اش نگاهم می کند. به او نزدیک می شوم. قدش از من خیلی بلندتر است و برای اینکه به چشمانش نگاه کنم باید سرم را اندکی بالا بگیرم. بدون اینکه چیزی بگوید و یا حتی لبخندی بزند، دستش را دراز می کند و دستم را می گیرد. دستانش خیلی گرم است. با خودم می گویم نکند تب دارد؟ بدون کوچکترین کلامی، از در بیرون می زنیم و مثل هر چهارشنبه بعد از ظهر، به کافه ی "آینه" می رویم. در تمام راه سکوت ادامه پیدا می کند. در کافه در گوشه ای دنج می نشینیم. گارسون که مرد میانسالی است به ما نزدیک می شود و با لبخند می پرسد:"مثل همیشه؟" من هم با لبخند پاسخ می دهم :"مثل همیشه". سرش را تکان می دهد و از ما دور می شود. نگاهم با نگاه ژان تلاقی می کند .اضطرابی بی نهایت در چشمان آبی اش موج می زند . دلم می خواهد توان آن را داشتم که با یک ورد جادویی این اضطراب رابرای همیشه از نگاهش پاک کنم. دیگر فرصت نمی کنم به چیز دیگری فکر کنم ژان فریادی می کشد ودستانش را روی میز می کوبد. پیر مردی که در میز کناریمان نشسته از جا می پرد. سرم را به طرفش بر می گردانم و لبخند می زنم. دوباره به ژان نگاه می کنم. می دانم در این لحظه هیچ کلامی آرامش نمی کند.انگشتانش را در دستانم می گیرم و با نوازشی آرام سعی می کنم از هیجانش بکاهم. می خواهم به چشمانش نگاه کنم ولی نگاهش را از من می دزدد.صدایش می زنم، نگاه کو تاه و گذرایی به من می کند و سرش را به جلو و عقب تکان می دهد.لحظه ای ساکت است بعد دوباره فریاد می زند.
باز به پیر مرد نگاه می کنم.هنوز با نگاهی وحشت زده به ما خیره شده. بعد اندکی به تاب خوردن های ژان نگاه می کند .نفس راحتی می کشد و می فهمد که هیچ حادثه ی غیر معمولی روزمره گی اش را به هم نزده است. تنها " دیوانه ای" است که آمده قهوه ی هفته گی اش را بخورد. بعد پرسشی در چشمانش می بینم.حتما دارد با خودش حدس می زند چه نسبتی بین ما دو نفر وجود دارد؟ بالاخره نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و می پرسد : "شما با بیماران روحی کار می کنید؟" با لبخندی سرم را تکان می دهم. لحظه ای تعمق می کند و بعد می پرسد " سخت نیست ؟" ژان فریاد دیگری می زند و قهوه را از دست گارسون که روبروی ما ایستاده می قاپد. پیرمرد دوباره از جایش می پرد. می گویم بستگی دارد شغلی است که باید دوست داشت. می پرسم از کجا شغل مرا فهمیده؟ می گوید که عادت دارد به این کافه بیاید و بخاطر همین چندین بار پیش آمده که همکارهای دیگرم را با این "بیچاره ها"ببیند.
بعد برایم داستان پسر عمویش را تعریف می کند که از بچه گی دیوانه بوده، یعنی یک چیزی توی ژن هایش جابجا شده بوده. این را دکتر ها گفته بودند. حالا همین دکترها می گویند که در چند سال آینده می توانند ژن های جابجا شده را سر جایشان بگذارند و به امید خدا دیگر هیچ بچه ای دیوانه به دنیا نخواهد آمد. بعد توضیح می دهد که پسر عمویش این ژن ها را از خانواده ی مادرش گرفته و اینکه در خانواده ی مادرش همه به نوعی عجیب و غریبند.
یک لحظه متوجه می شوم که سرم را دارم به علامت تایید تکان می دهم. و حتی لبخند کمرنگی هم می زنم.
به ژان نگاه می کنم. با وجود اینکه قهوه اش را تمام کرده، ولی همچنان در حال سر کشیدن خالی توی فنجان است. دست دیگرش را بلند می کند و با آن چراغ بلندی که از سقف آویزان شده و بین ما قرار دارد را تکان می دهد. با دستم حرکت چراغ را متوقف می کنم.
نمی دانم چرا حرف های پیرمرد مرا یاد زمانی می اندازد که برای مدتی مجبور شدم در ترکیه بمانم. بعضی وقت ها آنقدر حالم غریب بود که مطمئن بودم بزودی دیوانه خواهم شد. من داشتم دیوانه می شدم ولی نشدم. شاید ژن هایم به اندازه ی کافی جابجا نبود و یا بود و من بروی خودم نیاوردم و آن ها را نادیده گرفتم؟ یا به نوعی جابجایی ژن هایم را سرکوب کردم و توانستم از خودم آدمی " نرمال " درست کنم که بتواند در مقابل دیگران لبخند بزند و جواب های منطقی به سوالاتشان بدهد.
با وجود اینکه حرف های پیرمرد را خیلی قبول ندارم، ولی در ذهنم دنبال دیوانه ای احتمالی در خانواده می گردم. خنده ام می گیرد چون یادم می آید یکی از پسرهای فامیل چندین ماه بخاطر بیماری اسکیزوفرنی در بیمارستان بستری بود. چطور چیز به این مهمی را فراموش کرده بودم؟
تنها باری که او را دیده بودم، در بیمارستانی روانی در نزدیکی تل آویو بود. دیداری کوتاه و بدون کلام.فارسی بلد نیست و من عبری. دچار هذیان های عرفانی بود. با حمید برادرم به دیدنش رفته بودم. حمید می گفت بخاطر این به این وضع افتاده که در سن کم به مطالعه عرفان یهود پرداخته . می گفت فهمیدن این چیزها پختگی ذهنی می خواهد.
می خواهم این چیزها را فراموش کنم. خطاب به ژان می گویم : "بریم؟" خودش را تکان می دهد باز فریادی می کشد و از جایش بلند می شود. نگاهی به دور و برم می اندازم. نگاه هایی پر اضطراب به ما خیره شده اند.هیچکس با هیچکس حرف نمی زند .همه در نگاه آبی دریایی ژان غرق شده اند. و با چشمانشان ما را تا در بدرقه می کنند. ژان متل همیشه روی پنجه ی پا راه می رود و مثل همیشه با تکان های شدیدی بدنش را عقب و جلو می برد. اصرار زیادی دارد که دستم را در دستش بگیرد . انگشتانم از فشار دستش کمی درد گرفته. احساس می کنم تمام هیجانش در انگشتانش است.بعضی وقت ها که هیجان هایش لبریز می شود، فریادی می کشد و آن ها را ا ز دهانش خارج می کند. بدنش آرام می شود و فشار انگشت هایش روی دستانم نیز کم می شود. بیشتر راه را آمده ایم. بزودی به مقصد می رسیم و او می تواند در صندلی همیشگی اش فرو رود واین نگاه ها را فراموش کند.