بالاخره امروز بعداز مدت ها خودم را راضی کردم که به فروشگاه بروم و برای خودم لباس بخرم. من اصولا هیچ وقت حوصله ی مغازه گردی را نداشته ام. از اینکه هی مجبورم چوب لباسی ها را برای نگاه کردن مدل های دامن ها و بلوز ها این ور آن ور کنم، سرم گیج می رود. این مدل ها هم که تمام شدنی نیستند. تازه بعدشم باید بری اتاق پرو و این رو در بیاوری و آن یکی رو بپوشی. ببینی چه دامنی داری که به رنگ این بلوز بیاید. هی جلو آینه خودت را نگاه کنی و تصور کنی که دیگران دارند تو را نگاه می کنند و تجسم کنی که در نگاه دیگران چگونه جلوه می کنی و نکته ی آخر و از همه مهم تر اینکه آیا این نگاه دیگران آن آرامش و رضایتی را که می خواهی در تو ایجاد می کند یا نه؟ بعد هم که تمام این فکر ها را کردی، از دست خودت عصبانی می شوی که چرا اینقدر به نگاه دیگران وابسته ای؟ که چرا این نگاه دیگران باید باشد که در تو آرامش ایجاد کند؟
بعد هم به این فکر می کنی که چقدر داری وقت تلف می کنی.با خودت می گویی الان که اینقدر توی اتاق پرو مشغول نظاره ی خودت در آینه هستی، می توانستی چند صفحه از رمان نیمه تمامت را که توی کمد دارد خاک می خورد بنویسی یا یه چیزی بخوانی یا بروی زودتر خانه برای شوهر و بچه ات یک غذای خوشمزه درست کنی. یا این کمدها را بریزی بیرون لباس های تابستانی را در بیاوری. یا به جان شیشه های خانه که مدت هاست تمیزشان نکرده ای بیفتی. یا بروی سینما یک فیلم خوب ببینی. یا به مامانت که چندین و چند روز است ازت خبر ندارد زنگ بزنی و ازش خبر بگیری.
بعدش یادت می آید که که قضیه از این ها پیچیده تر است. باز مثل همیشه متوجه می شوی که در هر صورت تو در حال انجام هر کاری. در ملامت خود بسر می بری و فکر می کنی کارهایی که در حال انجام دادنش نیستی مهم تر هستند!!
بالاخره انتخاب هایم را می کنم. ایندفعه چند تا چیز را با هم انتخاب کرده ام که دیگر مطمئن باشم که تا مدت ها قرار نیست گذرم به این طرف ها بیافتد. بطرف صندوق می آیم از دور صف طولانی را می بینم. با خودم می گویم خوب این یکی دیگر تقصیر تو نیست وقتی صف است باید آن را ببندی!! حتی اگر این چند سال که در اروپا هستی، عادت به صف بستن را از دست داده ای.هر چند، مثل این که در ایران الان صف بستن جزو تفریحات مردم شده و برای غذا خوردن در رستوران هم صف می بندن و تمام گپ ها و جوک های بامزه شان را هم در این صف ها برای هم تعریف می کنند. یک لحظه احساس می کنم الان بجای اینجا بودن دوست داشتم توی صف رستوران در تهران پیش دوستهایی که اینقدر دلم برایشان تنگ شده بود باشم.
توی صف ایستاده ام و به چیزهایی که بقیه زن های توی صف خریده اند نگاه می کنم. آن ها هم مرا نگاه می کنند. فکر می کنم برایشان عجیب است که من این همه چیز را یک جا برداشته ام. حتما با خودشان می گویند مگر فردا را از این خانم گرفته اند که این همه را با هم می خرد؟ و یا فکر می کنند "خوش بحالش یعنی هر وقت می اید فروشگاه اینهمه خرید می کند؟" دیگر از این خبر ندارند که قرار است تا مدتها سر و کله ام اینجا پیدا نشود. در همین حین گرمای دستی را روی شانه ام احساس می کنم. سرم را بر می گردانم. نگاهم در نگاه پاتریک تلاقی می کند. یکدفعه تمام غرزدن های درونی ام به پایان می رسد و جای خودشان را به یک خوشحالی بی توصیف می دهند. بغلش می کنم و گونه هایش را می بوسم. او هم از دیدن من خوشحال است. می گوید اول مرا از پشت نشناخته و فقط بخاطر این توجهش به من جلب شده که در انتهای کوتاه ترین صف بوده ام و بعد با خودش فکر کرده"درست است صف کوتاه تر است ولی این خانم وقت زیادی از صندوق دار خواهد گرفت".
می فهممم چقدر دلم برایش تنگ شده. بالاخره صف تمام می شود و با هم از فروشگاه بیرون می آییم. بهم پیشنهاد می کند اگر وقت دارم با هم در کافه ای بنشینیم. تمام پروژه هایی که دارم فراموش می کنم و بدون هیچگونه تردید به پیشنهادش پاسخ مثبت می دهم. آخر من پاتریک را مدت هاست ندیده ام. دلم برایش خیلی تنگ شده و می خواهم که برایم از خودش حرف بزند. با هم شروع به راه رفتن می کنیم. این کوچه ی Neuveدر بروکسل یک کم مثل کوچه برلن خودمان است. همه اش مغازه ی لباس فروشی و کفش فروشی است و پیدا کردن کافه در آن کار حضرت فیل است. در حالی که در بقیه جاهای بروکسل خیلی راحت تر کافه پیدا می کنی. بالاخره توی پاساژ city 2 می رویم و جایی برای نشستن پیدا می کنیم. هنوز ننشسته ایم که تلفنم زنگ می زند. همسرم است. می گوید کارش زودتر تمام شده و می تواند دنبال میلان به کودکستان برود. خوشحال می شوم. اینطوری بیشتر می توانم با پاتریک حرف بزنم. به همسرم می گویم که یک سورپریز برایش دارم و گوشی را به پاتریک می دهم. در حین اینکه آن دو با هم حرف می زنند، به چهره ی پاتریک خیره می شوم. در این دو سه سا ل که ندیدمش، خطوط چهره اش عمیق تر از پیش شده و مسن تر به نظر می رسد. ولی نگاهش همان شادابی کودکانه چند سال پیش را دارد.
با پاتریک در دانشگاه آشنا شدم. علاقه اش به شرق وزبان های شرقی باعث شد که حرف های زیادی با هم برای گفتن داشته باشیم. دانشجوی رشته ی شرق شناسی بود و عاشق یاد گرفتن زبان. عربی و ترکی و آلمانی را خیلی خوب صحبت می کرد و داشت عبری و فارسی یاد می گرفت. اولین باری که با هم گپ زديم را هیچوقت فراموش نمی کنم. در کافه تریای دانشگاه نشسته بودیم و داشت برایم از سفرش به مصر حرف می زد. بعد یکدفعه مکث کرد نفس عمیقی کشید و در حالی که به بشقاب غذایش نگاه می کرد گفت که عاشق یک مراکشی شده است. برایم از احساسش گفت و من با علاقه تمام گوش دادم. وقتی مردها از دنياي دروني و زندگی عاطفی شان برایم می گویند، احساس می کنم دری به دنیایی مرموز به رویم باز شده. دنیایی که دوست دارم بهتر بشناسم. متاسفانه آن روز کلاس داشتم و هر چند دوست داشتم برایم بیشتر از عشقش بگوید، ولی وقت تنگ بود و باید می رفتم. ولی خوشحال بودم از اینکه در او این اعتماد را ایجاد کرده ام که برایم از زندگی عاطفی اش حرف بزند. موقع خداحافظی در چشمانش رضایت را می دیدم رضایت اینکه از خودش حرف زده و گوشی این حرف ها را شنیده و قلبی احساس های او را لمس کرده.
تنها چند روز بعد بود که فهمیدم اصلا هم احساساتش را لمس نکرده ام و یا خیال کرده ام که لمس کرده ام. من نفهمیده بودم که معشوق او شخصی از همجنسان خودش است. ما آدم ها بعضی وقت ها اینقدر در بدیهیات ذهنی مان غرق می شویم که فکر می کنیم دیگری را گوش می کنیم. در بیشتر موارد ما فقط داریم در ذهنمان دنبال فورمول هایی می گردیم که با حرف های طرف مقابل شباهت بیشتری دارد!
نفهمیدن من، از آن نفهمیدن های احمقانه بود.در زبان فرانسه وقتی از یک "پسر مراکشی" marocain) un (صحبت می کنید با وقتی از یک "دختر مراکشی"(une marocaine) حرف می زنید، تلفظ لغت مراکشی قدری متفاوت است. وقتی پاتریک به فرانسه می گوید"من عاشق یک مراکشی شده ام "، دختر و یا پسر بودن معشوق، درهمان كلمه بيان ميشود. (چیزی که در مورد زبان فارسی صادق نیست). آن موقع من اینفدر برایم بدیهی بود که زمانی که یک پسر از عشق می گوید این معشوق حتما یک دختر است که این تفاوت تلفظ را حتی نشنیدم. هر چند شاید اینکه فرانسه زبان مادری ام نیست در این سو.تفاهم موثر بود ولی مطمئنم عامل اصلی اش همان کلیشه های ذهن من بود که لغات و حرف های پاتریک را از فیلتر های ذهنی ام رد کردند و آن ها را آنجوری که خودشان دوست داشتند بشنود تعبیر کردند.
این موضوع را چند روز بعد متوجه شدم:
در کتاب فروشی دانشگاه بودم که ناتالی آشنای مشترک خودم و پاتریک را دیدم. با لبخند به من نزدیک شد و بعد از یک سلام و علیکی سریع، از پاتریک برایم گفت از اینکه چقدر برخوردم با مسئله ی همجنسگرایی اش پاتریک را شگفت زده کرده است. که اصلا فکر نمی کرده که یک دختر شرقی ایرانی اینقدر راحت با این مسئله برخورد کند. اینکه چقدر "نگاهم"در او اعتماد ایجاد کرده. اینکه حتی اروپایی ها هم وقتی می فهمند او همجنسگراست، همان لحظه چیزی در نگاهشان بیگانه می شود. واینکه نگاه من بیگانه که نشده که هیچ، از هر آشنایی هم آشناتر شده است!!!
ناتالی حرف می زد و من هیچ نمی گفتم. فقط احساس می کردم اندوه زیادی در قلبم خانه کرده است و به این زودی هم دست از سرم بر نمی دارد. من این سوء تفاهم را هیچ وقت برای پاتریک تعریف نکردم. با خودم گفتم اینطوری بهتراست و اینطوری او هم کلیشه هایی که از یک دختر شرقی دارد خواهد شکست.
ولی چرا با خودم رو راست نباشم؟ در حقیقت من می خواستم تصویر خوبی که از من در ذهنش پیدا کرده فرو نریزد. آخر من به این تصویرهای خوب احتیاج دارم...