تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
دنیای پشت پلک ها

 

حمید، چشمانش را بزور باز کرد. سرش هنوز زیر لحاف بود و از زیر لحاف صداهای بیرون را می شنوید.صدای پدرش را که داد می زد و مامانش را که گریه می کرد. صدای مشت های بابایش را می شنوید که به دیوار می خورد و با هق هق مامانش ترکیب غریبی در گوشش ایجاد کرده بود.

دلش می خواست همیشه آن زیر بماند. دوباره چشمانش را بست و تا ده شمرد.برای او راهی بود که او را از  دیار  "واقعی" به دیار خودش ببرد.جایی که در آن تنها بود.تنهای تنها.حالش از هر چه صداست، بهم می خورد.صدای حرف زدن آدم ها در گوشش مثل صدای لولای در بود.به همان اندازه آزار دهنده و گوش خراش.

در پشت پلک های بسته اش، همیشه دریچه ای باز می شد خودش نمی دانست چطور این اتفاق می افتاد.فقط وقتی اراده می کردو چشمهایش را می بست،  بعد از چند لحظه آن دریچه باز می شد و او را صاف در خود می بلعید. اینقدر واقعی بود که حتی شبیه خواب هم نبود.بعد از اینکه توسط دریچه بلعیده شد، باز هم تمام احساس مکیده شدن را روی پوستش احساس کرد. تمام خون بدنش زیر پوستش جمع شد و احساس کرد که شدت مکش بحدی است که پوستش را از بدنش خواهد کند.ولی پوستش کنده نشد. بعد از چند لحظه همه چیز ساکت شد.او بود و بدنش و پلک هایش که هنوز بسته بود. تنها حسی که از دنیا داشت گرمای شدید پوستش بود.بعد از چند لحظه، احساس سقوط در فضایی تهی بهش دست داد. سقوطی که درازایش برایش از زمان خارج بود. بعد یواش یواش پلک هایش را باز کرد.خودش را دید که به پشت دراز کشیده و به آسمانی سیاه چشم دوخته است.آسمان سیاه سیاه بود و هیج ستاره و شهابی در آن مشاهده نمی کرد.سرش را چرخاند تا بقیه جاهای آسمان را بنگرد.همه جا سیاه بود. به سرش گردشی 90 درجه داد.آسمان به زمین چسبیده بود. و نقطه ی تلا قی آن ها را با هم نمی دید.زیرا زمین نیز سیاه بود.یعنی در حقیقت نه آسمانی بود و نه زمینی. هر چه بود یک فضای سیاه بود که دورش را گرفته بود.حالت عجیبی داشت. دریافت هیچ چیز غیر از او وجود ندارد. گوش داد و باز هم گوش داد.صدایی وجود نداشت.هیچ صدایی. فهمید که تا بحال سکوت را تجربه نکرده  است. خودش بود و سکوت وهمین.

دستش را در سیاهی فرو برد.غلیظ بود و لزج. با دستش سیاهی آسمان را حرکت داد. برایش تجربه ی غریبی بود. احساس می کرد دستش را در قیری چسبیده و ژل مانند فرو کرده است. متوجه شد می تواند آن را با دستش جابجا کند.با حرکت دستش راهی در فضا باز کرد.نوری زرد متمایل به قرمز از لای شکاف به چشمانش خورد. سیاهی کنار می رفت و همه جا را نورکور کننده ای پر می کرد.مدتی گذشت تا چشمانش به نور عادت کرد . دور و برش را نگاه کرد:

 

در صحرایی بکر است و اطرافش را آدم هایی با خرقه های بلند فرا گرفته اند.در بین آنها ایستاده است و آنها به چشمانش خیره شده اند . در چشمانشان بهتی آمیخته به تحسین موج می زند . با حیرت در نگاه ها فرو می رود. می خواهد چیزی که در این نگاه هاست را بخواند. ناگاه با حرکتی هماهنگ همه شان روی زانو بر زمین می نشینند و در مقابلش سجده می کنند و دوباره سرشان را بلند می کنند و به او خیره می شوند.این نگاه های عجیب و حیرت آورند و همزمان تحسینی که درشان نهفته است آرامشی بی نهایت به وجودش سرازیر می کند. چقدر از نگاه پر تنفر پدرش زیباترند. دلش می خواهد تا ابد در این نگاه ها غرق شود.

آن ها به او تعظیم کرده بودند . حتما او را به پیامبری برگزیده بو دند. در دنیایی بود که خودش ساخته بود و دنیایش پر از نور و نگاه بود.آن نگاه ها از او کلام می خواستند. لب هایش را باز کرد . حرکت لب هایش بی صدا بود.اما خرقه پوش ها در این حرکت غوطه می خوردند و به خلسه فرو می رفتند.

فهمید که اینجا دنیای اوست و او...پیامبر دنیای پر از تنهاییش است...چقدر از حرف شنیدن خسته بود...حالا دوست داشت دنیا ساکت شود و او همه ی قلبش را از دهانش بیرون بریزد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:51 توسط مژگان کاهن |

بلوغی در تنهایی

بلوغی در تنهایی

 

نوشته ای که در زیر مشاهده می کنید، بخشی از رمانی بلند است که در حال حاضر مشغول نوشتن آن هستم.از آنجایی که اولین تجربه ی من در زمینه ی رمان نویسی است، عقاید و نظرات شما می توانند برایم مفید و راهگشا باشند.                        با تشکر: مژگان کاهن

***

احساس می کنم داستان زندگی ام بسان کتابی است که در حال ورقه ورقه شدن است و با هر وزش باد، هر برگه اش بسویی می گریزد ومن، برای دست یابی به این ورق پاره ها، به دنبال باد به هر سو میدوم. برگه هایی را که باد موفق شود از من برباید، صفحه های فراموش شده ی زندگی ام خواهد بود. هر روز صحنه های جدیدی در ذهنم نقش می بندد. همیشه به قلم و کاغذ دسترسی ندارم که بتوانم یادداشت بردارم. ساعت بعد، روز بعد، خیلی دیر است. تا بیایم به خودم بجنبم، باد ورقه هایی از داستانم را با خود برده است.وحالا، من با صفحه هایی که پیدا کرده ام نشسته ام.ولی این صفحه ها بی شماره اند و ترتیب آنها را نمی فهمم.

خسته ام ولی خوابم نمی برد .بعضی آدم ها، نصف شب ها را موقع خوبی برای نوشتن می دانند، ولی من خسته ام. از دنیایی دور می آیم. از دنیایی پر از کاغذ و خاطره.

کنترل تلویزیون را برمی دارم و خیلی ماشین وار کانال عوض می کنم. روی کانالی متوقف می شوم دختری13-12 ساله است که روبروی آیینه ایستاده  و با نگاهی تحسین آمیز به فرم های بدنش در آیینه نگاه می کند. صحنه چند لحظه طول می کشد. درخشش چشمانش عجیب مرا جلب کرده است. نگاه زن جوانی را دارد که تصور لغزیدن نگاه مردی بر اندامش او را به وجدی بی نهایت می برد. فیلم را دیگر دنبال نمی کنم. به دنیای درونم فرو رفته ام . خود 12 ساله ام را می بینم که روبروی آینه ایستاده است و با نگاهی وحشت زده به برآمدگی هایی که هر روز بیش از پیش بدنش را از شکل اصلي اش خارج می کند، خیره شده است. می داند که این برآمدگی ها نشانه ی بزرگ شدن است. نشانه ی زن شدن است. هر روز که می گذرد بیشتر می فهمد که به هیچوجه نمی تواند جلوی این تغییر ها را بگیرد. برایش چیزی مثل بیماری اوریون است که در سن هشت سالگی گرفته بود. گونه اش هر روز بزرگ تر می شد و هیچ کاری از دست او ساخته نبود. صورتش تغییر شکل می داد و دیگر خودش را در آیینه نمی شناخت. و حالا تمام اندامش است که از شکل اصلی اش خازج می شود. بیماری اوریون بعد از پانزده روز برطرف شده بود ولی می دانست که این برآمدگی ها را تا آخر عمر باید با خودش این ور و آن ور بکشد...

این تحولات مشمئز کننده به من هشدار می داد که یک روز باید ازدواج کنم و این چیزی بود که مرا بیش از پیش در ترسی عمیق فرو می برد. همیشه به مامانم میگفتم "می خواهم راهبه بشوم" و مامان می خندید و می گفت که راهبه شدن مال مسیحی هاست و ما که یهودی هستیم نمی توانیم راهبه شویم. و برایم توضیح می داد که دریهودیت ازدواج نکردن گناه است و انسانی که ازدواج نکند ناقص است. با خودم فکر کردم ولی اگر من دلم بخواهد ناقص بمانم چه؟ ولی مشکل فقط "ناقص ماندن" نبود مشکل این بود که مجبور بودم تا آخر عمرم "ناقصی گناهکار"باقی بمانم .

بعدها که بالاخره بزرگ شدم و خواستم ازدواج کنم، فهمیدم که ازدواج هایی هستند که نه تنها تو را گناهکار تر از پیش می کنند، بلکه می توانند تو را از موجودی " ناقص" به موجودی که "برای خانواده اش مرده است" تبدیل کنند.

زن شدن من خیلی پیش از این ها شروع شد.از خاطره ای که هیچوقت فراموش نمی کنم.

 

***

 

هشت ساله هستم و در حیاط خانه مشغول بازی کردن. هوای تابستان را دوست دارم. پریدن با طناب، به من احساس خیلی حوبی می دهد. خیلی مواظبم پایم به طناب گیر نکند. بلند می پرم و حرکت چرخشی طناب را با ترتيب پریدنم هماهنگ کرده ام .این دفعه دوست دارم تا شماره 500، پیش بروم: 102،103،104...مامان از توالت گوشه ی حیاط صدایم می کند. خودم را به نشنیدن می زنم و به شمارش ادامه می دهم: 115،116...ولی مامان اصرار دارد که حتما جوابش را بدهم. بازی ام را نیمه تمام می گذارم. بطرف توالت می روم و پشت در می ایستم. مامان سرش را از توالت بیرون می آورد و به چپ و راست نگاه می کند و وقتی مطمئن می شود که کسی غیر از من در حیاط نیست،دستش را از گوشه ی در بیرون می آورد .در دستان لرزانش پنبه ای خون آلود است .دستش را بطرفم دراز می کند و خیلی سریع می گوید:" شیدا ببین تو هم یک روز اینجوری می شی همه ی دخترها یه روز اینجوری می شن".بعد بدون اینکه نگاهم کند در را پشت سرش می بندد. من در کنار توالت ایستاده ام. گیجم و حتی نمی توانم فکر کنم. فقط اضطرابی را حس می کنم که از ناحیه ی شکمم شروع شده و به قلبم و دست هایم و پاهایم سرازیر می شود. طنابم از دستم افتاده، بعد از چند لحظه، جمله ی مادرم را در ذهنم تکرار می کنم."تو هم یک روز اینجوری می شي، همه ی دخترها یک روز اینجوری می شن".ذهنم از این جلوتر نمی رود. طنابم را در گوشه ی حیاط به حال خودش رها می کنم. به اتاق بالا می روم عروسک پارچه ای ام را بغل می کنم و به گوشه ی اتاق پناه می برم . همان طور که پشتم به دیوار چسبیده تقریبا خودم را روی قالی پرت می کنم. انگشت شستم را در دهانم گذارم و چشم هایم را می بندم...

***

 

پیشگویی مادرم درست از آب در مي آيد. ده ساله هستم که "آن جوری" مي شوم. من آن جوری مي شوم. بدون آنکه بدانم این بیماری چیست؟ آیا یک روز تمام میشود ؟ یا تا ابد با من می ماند.ممکن است باعث شود بمیرم؟ نمی دانم. فقط یادم مي آيد که مامانم که این بیماری را دارد هنوز زنده است.

مامان، چادرش سرش است و خواهر 8 ماهه ام را که تب دارد بغل کرده  و دارد از در بیرون می رود. مي دوم و جلویش قرار ميگيرم و با صدای بلند شروع مي كنم به گريه كردن. مامان در حالی که با حیرت نگاهم می كند ميگويد:"چی شده برای مهتاب گریه می کنی؟ ناراحت نباش! می بریمش دکتر خوب می شه."

من باز هم صدایم را بالاتر مي برم.ولی مامان باید برود.

من جریان« آن جوری شدنم» را نه تنها برای مادرم، بلکه برای هیچکس دیگر نیز تعریف نمي كنم. چرا، حالا که فکر می کنم، یادم می آید که روز ها کنار حوض می نشستم و با ماهی هاي قرمز حرف می زدم. یادم نیست چه می گفتم. شاید هم به آن ها غبطه می خوردم...

روز ششم خوشحالم. بیماری مرموز، مرا به حال خود می گذارد. وقتی از مدرسه به خانه مي رسم، مامان و خاله را در حیاط منتظر مي بينم. مامان چشمانش مرطوب و نگران است. مرا به اتاقی مي برند و از من ميخواهند لباس هایم را در بیاورم. می دانم دنبال چه می گردند. خوشحال ام که دیگر هیچ اثری از بیماری ام نيست و می توانم همه چیز را انکار کنم. ولی مامان نه تنها خوشحال نمي شود، بلکه نگرانی نگاهش تبدیل به اضطرابی عمیق مي شود. خاله در حالی که سعی می كند مامان را آرام کند با لبخندی از من مي پرسد:" شیدا جون وقتی از مدرسه می آِی این پسرای سر خیابون نیومدن بهت دست بزنن؟ یا بخوان ماچت کنن؟"

هیچ ربطی بین سوال خاله و بیماری خودم نمی بينم. احساس بدی دارم و هر لحظه به این احساس بد افزوده می شود. بالاخره وقتی تقریبا اطمینان حاصل مي كنند که هیچ پسری مسئول بیماری من نیست و بیماری ام از درونم سر چشمه میگیرد بنظر می آيد خوشحال شده اند.

امشب، مامان خاله ومامان بزرگ، برایم جلسه ای ترتیب داده اند.می خواهند این بیماری عجیب و مرموز رابرایم توضیح دهند. در گوشه ی اتاق مثل آدم های مجرم کز کرده ام. آن سه نفر روبرویم روی فرش نشسته و به چشم هایم زل زده اند. مامان بزرگ و خاله لبخند می زنند ولی مامان  حالتی جدی به خودش گرفته است.

ضربان قلبم را از توی دهانم می شنوم. خاله که آدم باهوشی است، سنگینی فضا را حس ميكند و با حرکتی سریع بلند مي شود و شروع به خواندن واسونکی شیرازی مي كند.

"-جنگه جنگه ساز می آد و از بالای شیراز می آد

شازده دوماد غم مخور که نومزادت با ناز می آد..."

خاله در حالی که بشکن مي زند، بدنش را به چپ و راست تکان می دهد. خودش می داند که نمی رفصد و ادای رقصیدن در می آورد. او دارد سعی می كند که با حرکات دست و پا چلفتی و بی نظمش مرا از آن حال نزار در بیاورد.

خاله وقتی شوخ می شود، مثل دختر بچه ها بالا و پایین می پرد و بدون وقفه حرف های بامزه می زند. در آن لحظه ها حس می کنم سنش در زمان ازدواجش متوقف شده است.خاله خیلی راحت همه چیز را به قالب طنز می برد و لغاتی از خودش در مي آورد که ما بچه ها تنها از زبان او می شنویم.

با وجود اینکه سنی ندارم،  تمام داستان زندگی اش را برایم تعریف کرده است. .بعضی وقت ها وقتی که خانه اش می روم، به اصرار من در کنارم می نشيند و داستان زندگی اش را که اسمش را گذاشته است "سرگذشت خاله " را برایم تعریف می كند:...

 

 کافی است تنها چشمانم را ببندم تا تمام صحنه ها در ذهنم نقش ببندد.مثل این است که خودم هم آنجا حضور داشته ام:

او هم مثل من یکی از اتفاقات مهم زندگی اش، وقتی در حیات مشغول بازی بوده برایش پیش آمده است:

یک بعد از ظهر گرم تابستانی است و پری که 12 سال بیشتر ندارد، روی پله حیاط نشسته است و سکه های یک شاهی را که پدرش به او داده می شمرد. ده تایی می شوند. در ذهنش نقشه می کشد که با این ده شاهی چه کند. عاشق آب نبات قیچی است. از فکرش دهنش آب افتاده است. فکر می کند که تازه بعد از خرید آب نبات قیچی، باز برایش پول باقی می ماند. در همین حين در می زنند. برادرش منوچهر، بطرف در می دود. پسر جوانی پشت در ایستاده است.منوچهر از دیدنش اینقدر خوشحال می شود که می پرد و بغلش می کند. پری نگاهش می کند . قیافه اش به نظرش آشنا می آید. ولی هر چه فکرمی کند ذهنش بیش از این قد نمی دهد.      

منوچهر که قیافه ی مبهوت خواهرش را می بیند برایش توصیح می دهد که این مرد جوان پسر عمه اقدس است که از شیراز آمده. یادش می آید که داوود را چند سال پیش وقتی شیراز رفته بودند،  دیده است. اما داوود حالا خیلی عوض شده، قدش کوتاه است، ولی قیافه اش مثل مرد ها می ماند. نگاهش هم مثل مردها است. همینطور به پری زل زده است. طوری که او سرخ می شود و سر جای اولش بر می گردد.روی پله ها می نشیند و با سکه هایش مشغول می شود. چند لحظه می گذرد، .یکدفعه منوچهر به طرفش می رود و سکه ها را از دستش می قاپد:"تو فسقلی پول می خوای چیکار؟" پری جیغی می کشد و دور حیاط به دنبالش می دود. آخر آتش پاره ای است و هیچ کس حریفش نیست.دنبال منوچهر می دود و فریاد می زند. منوچهر درز گوشه ی دیوار را می گیرد و از دیوار بالا می رود و لبه ی دیوار می نشیند.. دیگر دستش به او نمی رسد. پری بالا و پایین می پرد، جیغ می زند وتهدیدش می کند. ناگهان دستی روی شانه اش ا حساس می کند . رویش را برمی گرداند، داوود است که سکه ای ده شاهی بطرفش دراز کرده است:" بگیر خودت را ناراحت نکن . من از این سکه ها زیاد دارم".سکه را با حیرت می گیرد، نگاهی به چشمان داوود که هنوز مات و مبهوت است می اندازد و بطرف اتاق می دود.

بی خبر ازآنکه داوود، در بازگشت به شیراز دو تا پایش را توی یک کفش می کند و می گوید که مرغ یک پا دارد و من پری را می خواهم.

پری، یک روزمی فهمد که قرار است عروس بشود. می فهمد که مامانش تصمیم گرفته او را به شیراز بفرستد.چند بار می شنود که بابا مامانش سر این جریان بحث می کنند.ولی خوب می داند که در خانه آنها، این "بهجت خانم" است که تصمیم می گیرد.

خاله پری خودش ماجرای عروس شدنش را اینطور تعریف می کند:

"روزی در حیاط کنار حوض نشسته بودم و در حين شستن قابلمه ها، روی آن ها رنگ گرفته بودم و برای خودم شعر می خواندم. سلطنت خانم همسایه ی تپل مپلمان را دیدم که در حیاط را باز کرد و بهم نزدیک شد و در حالی که لبخند می زد، با صدایی که تا طبقه ی هفتم آسمون می رفت گفت:"به به عروس خوشگل. .بیا بریم می خوایم خوشگلت کنیم. عروست کنیم. "من که فهمیده بودم جریان از چه قرار است، لگد محکمی به زانوی سلطنت خانم زدم وبطرف پشت بام دویدم. صدای سلطنت خانم را می شنیدم که از دور داد می زد و مرا نفرین می کرد:

"شوهر چیه تو رو عزرائیل باید بیاد ببره"

آمدند و مرا بردند. من گریه می کردم و همه می خندیدند غیر از بابا بزرگت که با نگاهی ساکت و پر از اشک به من خیره شده بود.همه می خندیدند و می خواندند:

"عروس ما بچه ساله سر شب خوابش می آد........" هیچکس گریه مرا جدی نمی گرفت.

خاله وقتی به اینجا می رسید اشک چشم هایش را می گرفت ولی خیلی سریع می خندید وشروع می کرد به شعر خواندن...

 

با صدای خاله که دست مرا گرفته است و مرا هم می خواهد برقصاند، به خود مي آيم. مامان بزرگ که تا اين موقع آرام نشسته است، از پشت دامن خاله را ميكشد و از او ميخواهد کمی آرام بگیرد. خاله مثل بچه ای که دعوایش کرده باشند، دستش را روی دهانش ميگذارد و ميرود آرام بغل دست مامان مي نشيند.

مامان بزرگ رشته ی سخن را بدست ميگيرد. از حرف هایش چیز زیادی نمي فهمم. فقط اینکه در تمام حرف هایش اصطلاح "مریض شدن " را برای پریود شدن بکار می برد، مرا مطمئن مي كند که این حالت من بیماری است و تازه تمام هم نشده و ماه دیگر هم به سراغم می آید. مي فهمم که زن ها 6 روز در ماه بی برو برگرد مریض هستند و زنی که ماهی یکبار مریض نشود، یک اشکالی در کارش است. و هیچ مردی با او ازدواج نخواهد کرد. برایم عجیب است که چطور مردها زن های مریض را برای ازدواج انتخاب می کنند. ولی در توضیحات مادر بزرگم متوجه می شوم که تنها این زن های "مریض" هستند که بچه دار می شوند. نتیجه ای  که از حرف هایش می گیرد این است که من حالا بزرگ شده ام و باید منتظر باز شدن بختم باشم. مامان و خاله هر دو تقریبا هم زمان به سمت مامان بزرگ می چرخند و با نگاهی خشم آلود او را به سکوت می خوانند. خاله بی مقدمه در حالی که همچنان با خشم به مامان بزرگ نگاه می کند می گوید: " پس چرا تو حتی صبر نکردی که من بالغ بشم و خودت رو زود از شرم راحت کردی؟

مامان بزرگ سعی می کند با خنده و شوخی حرف را عوض کند .به خاله یاد آورمی شود که حالا به جایش پنج تا بچه دارد یکی از یکی گل تر. دیگر حرف های مامان بزرگ را نمی شوم نگاهم روی چشم های خاله توقف کرده است. خاله شانه هایش در هم فرو رفته  و خشم نگاهش جای خود را به اندوهی بی نهایت سپرده است.با خودم می گویم یادم باشد بعدها بقیه داستان را ازش بپرسم ...

 

***

 

چند روز بعد به مامان گفتم که می خواهم از راه مدرسه سری به خاله بزنم.من خانه ی خاله رفتن را خیلی دوست داشتم . در خانه ی آن ها شوری بود که در خانه ی ما نبود.پسر خاله هایم هم شوخ طبعی مامانشان را به ارث برده بودند و خصوصا در مقابل دیگران خیلی سعی می کردند از هم سبقت بگیرند عاشق این بودم که شنبه شب ها در خانه ی خاله بمانم. حال و هوای خوبی بود.همه دور سفره ی شام جمع می شدیم و شعرهايی به زبان عبری می خواندیم. صحنه ی تقسیم" نان شبات" در ذهنم خاطره ای روشن و آرامش بخش است. در حالی که لقمه هایمان را در دهان داشتیم، نگاهمان روی خورش های خوشمزه ای بود که خاله درست کرده بود. خوردن لقمه ی نان به منزله ی آخرین مرحله ی دعای قبل از غذا بود و چراغ سبزی بود که به ما بچه ها اجازه می داد که به غذا ها حمله ور شویم.

ولی این بار ترجیح دادم موقعی را برای رفتن پیش خاله انتخاب کنم که سرش خلوت باشد و وقت حرف زدن داشته باشد .می خواستم داستان زن شدنش را برایم تعریف کند.خاله از دیدنم تعجب کرده بود. چون معمولا خیلی کم پیش می آمد که از راه مدرسه به خانه اش بروم. تعجبش مرا معذب کرد. هراسم از این بودکه فهمیده باشد برای چه به خانه اش رفته ام. سریع گفتم:" مشکل ریاضی دارم آمدم از سهراب کمک بگیرم". ولی خوشبختانه سهراب هنوز نیامده بود. بالاخره خاله را تنها در آشپزخانه گیر آوردم. ولی نمی دانستم چطور بحث را به آن جاهایی که می خواستم بکشانم.بالاخره بعد از تردید فراوان پرسیدم:

"خاله یادته گفتی خونه ی مادر شوهرت زندگی می کردی؟"

خاله که از سوال من تعجب کرده بود گفت: "آره من سال ها با مادر شوهرم زندگی کردم" بعد مکثی کرد و پرسید:" حالا چی شد یاد مادر شوهر خدابیامرز من افتادی؟ اون بیچاره جوان مرگ شد .هنوز بچه قنداقی داشت."

"چرا مرد؟" این سوال را به این خاطر کردم که سوال بی ربط دیگری به ذهنم نمی رسید. ولی همان موقع هم با خودم قر می زدم که با این سوال ها به هیچ جا نخواهم رسید.

خاله یکدفعه مثل اینکه چیزی به خاطر آورده باشد نگاه شیطنت آمیزی به من کرد و گفت:" آهان ای ناقلای ورپریده یادم آمد. جریان آن روز رو می خواهی برات تعریف کنم که نیمه تمام موند این قد که این مادر بزرگ تو ماشالله پر حرف تشریف داره"

با خودم فکر کردم چقدر داشتن یه خاله ی باهوش خوب است. خاله بدون اینکه منتظر جواب من بشود شروع کرد به حرف زدن:

" الان می خوام برات چیزایی بگم که تا حالا نگفتم .من وقتی شوهر کردم بردنم شیراز رفتم خونه ی عمه اقدسم که حالا دیگه مادر شوهرم بود. اولین شب را که خانه ی آنها گذراندم مرا با داوود تنها گذاشتند. نمی دانستم از جان من چه می خواد .آمد که لباس هایم را در بیاورد ولی من با مشتم ضربه های محکمی به سرش زدم. کمی گیج ماند و عصبانی شد.دست از سرم بر نمی داشت.خیلی جیغ کشیدم ولی کسی به فریادم نرسید. من لگد می زدم ولی او زورش از من بیشتر بود.از ترس آرزوی مردن می کردم. نمی فهمیدم چرا مامانم مرا از خودش دور کرده بود و با دست این پسره ی وحشی سپرده بود. با خودم می گفتم الان اگر بابای مهربان من صدام رو می شنوید حتما می آمد و مرا از دست این زنجیری نجات می داد و مثل موقع های دیگر که گریه می کردم مرا روی کولش می گرفت و از آن آب نبات قیچی ها که همیشه توی جیباش داشت بهم می داد. ولی بابای من دور بود خیلی دور.فکر کردم بالاخره تقاص همه ی سرکشی ها و بی حیایی هایت را داری پس می دهی.اینقدر چشم سفیدی کردی که بالاخره تو را از سر باز کردند و از این پسره خواستند که تو را یک گوشمالی حسابی بدهد. تازه بعدش فهمیدم همه ی کارهایی که می خواسته نتوانسته بکند. تا مدت ها همه می گفتند ما را تلسم کرده اند.من که از همان شب اول فهمیدم داوود تلسم شده است. تمام حرکاتش به دیوانه ها می خورد."

خاله ساکت شد . لب هایش می لرزید. نمی دانستم اشک چشمهایش تاثیر پیازی است که در حال خورد کردن است یا این که گریه می کند. یک لحظه متوجه شدم چشمانم می سوزد واین سوزش تا انتهای وجودم رخنه می کند.

خاله یکدفعه مثل اینکه چیزی به خاطرش آمده باشد گفت:  "ای خاک بر سرم. مامانت اگه بفهمه من اینا رو بهت گفتم منو بیچاره می کنه" بعد حرفش را عوض کرد.

"آهان اینو می خواستم بهت بگم.من وقتی خانه ی مادر شوهرم رفتم هنوز عادت ماهانه نشده بودم. چیز زیادی هم از اون نمی دونستم. ولی اونجا خواهرهای داوود همه چیز را برایم توضیح دادند. اون ها خيلي دوست داشتند كه من زودتر عادت بشم. کم کم داشتند نگران می شدند: نکند این عروس ما بچه دار نشود. ولی طولی نکشید که نگرانی های همه به پاپان رسید. از مادر شوهر خدا بیامرزم نباید بد بگویم. خیلی چیزها را او بهم یاد داد. یک رختخواب جدا برام درست کرد و بهم گفت که وقتی مریض می شوم تا 13 روز نباید بزارم دست شوهرم بهم بخورد. نمی دونی چقدر خوشحال شدم. ماهی 13 روز مرخصی داشتم! یعنی شبها مرا به حال خودم میذاشت. حالا بعداً مي بيني. من میگم خدا این مریضی را به ما داده که یک مقدار از شر این مردها راحت باشیم. ولی يادت نره که باید لیوان و بشقابت را جدا کنی. یک وقت نکنه کسی به لیوانت دهن بزنه. اونوقت گناه بزرگی كردی. بخصوص مردها که دعا ميخونند، اگر از لیوان تو آب بخورند نجس میشند و دعاهاشون اجابت نمی شه".

داشتم می فهمیدم که این بیماری هم مثل بیماری های دیگر میکربی دارد که نباید به دیگران انتقال داد. کم کم احساس کردم که دیگر دلم نمی خواهد از این حرف ها بشنوم. چشمم به حیات افتاد. پسر خاله هایم را دیدم که دارند پینگ پنگ بازی می کنند. بطرف حیاط دویدم. خاله که کمی مایوس شده بود پشت سرم داد زد: کجا می ری دختر؟" سرم را برگرداندم و ملتمسانه به چشمانش نگاه کردم.خاله نفس عمیقی کشید و دیگر چیزی نگفت. مثل اینکه یادش آمده بود که من ده سال بیشتر ندارم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:19 توسط مژگان کاهن |