صدای جریان آب در گوشم طنین غریبی دارد و مرا به دنیای نوجوانی ام می برد. در کنار پنجره ی اتاقم، جوی آبی رد می شد که بخاطر سراشیب بودن کوچه، صدایش خیلی واضح در اتاق من که در طبقه ی دوم ساختمان قرار داشت، انعکاس پیدا می کرد خصوصا شب ها.
شب ها، تا دیر وقت بیدار می ماندم . سکوت شب که تنها با صدای جریان جوی آب شکسته میشد را، می پرستیدم. دنیا برایم اسرار آمیز می شد.این احساس را داشتم که وارد دنیای دیگری شده ام. دنیایی که با هراس های روزانه ام فرسنگ ها فاصله دارد: ترس از تضاد هایی که بین حس های درونم با خواسته های بزرگ ترها وجود داشت، ترس از فاصله ای که افکارم بین من و پدر و مادرم بوجود می آورد، ترس از نگاه دیگران که در درونم نفوذ کرده بود و مرا برای هر آنچه که بودم و فکر می کردم شماتت می کرد.
درشب، همه چیز متوقف می شد. چشم ها بسته بود و آدم ها، قضاوت های جور واجورشان را در رویاهای ناخوآگاهشان گم می کردند و بار نگاه هایشان را برای چند ساعتی از دوشت برمی داشتند. می توانستی بنشینی و به شب گوش دهی، قلم و کاغذ دست بگیری و خودتت را در تنهایی ات خالی کنی، خود بی نقابت را. به آینده ات فکر کنی و آن را آنگونه که خودت می خواهی تجسم کنی، به عشق ممنوعه ات بیندیشی و با او ساعت ها در خیالت در کوه های درکه گم شوی.
خدا را از آن بالا پایین بیاوری و تمام تضاد های فکری ات را بر سرش خالی کنی و سکوتش را هر جور که خودت دلت می خواهد تعبیر کنی. گاهی هم این سکوت رابه حساب این بگذاری که خدا خودش هم از سوال های این موجودی که خلق کرده در مانده و اینجوری در خودت احساس غرور و افتخار کنی. گاهی نیز این سکوت را به حساب دور بودن و یا حتی نبودن او بگذاری.
و برای اینکه خوابت نبرد و این لحظات را تداوم ببخشی، شروع کنی در اتاقت راه رفتن.آنجابود که به سرت می زد که یواشکی در را باز کنی و بروی در کوچه قدم بزنی. ولی این وسوسه عمرش چند ثانیه ای بیش نبود. زیرا کافی بود از جلوی آیینه کمدت رد شوی تا جنسیتت یادت بیفتد و تمام ترس هایی که از گرگ های گرسنه بیرون در تو کاشته اند، بیدار شوند و به این اکتفا کنی که بروی روی لبه ی پنجره زانو هایت را بغل کنی و پیشانی ات را به شیشه های سرد بچسبانی و در تاریکی بیرون پنجره غرق شوی و به این فکر کنی که چقدر دلت می خواهد شب هیچوقت تمام نشود و تو بتوانی این " تجربه با خود بودن" را تا بی نهایت ادامه دهی. چقدر خوشحال بودی که کسی به ذهنت راه ندارد. مال خودت است و می توانی تا هر کجا که می خواهی با او بروی.هر چند گاهی دوست داشتی کسی بود که همه ی ریز و درشت وجودت را می توانستی برایش بیرون بریزی و تو در او انعکاس پیدا می کردی و این تنهایی را به حضوری صمیمی می بخشیدی. ولی می دانستی که این آرزویی است که اجرایش برایت گران تمام می شود زیرا می توانستی عشقت را، دوستانت را و خانواده ات را از دست بدهی .هر چند الان که بهشان فکر می کنم افکار پلیدی نبودند و به کسی آسیبی نمی رسانند. غیر از اینکه می توانستند تصویر هماهنگ و منظمشان از دنیا را خدشه دار کنند. تازه اگر هم همه ی این ها نبود، اگر بیشتر فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که دوست ندارم زیبایی تنهایی شبانه ام را با کسی تقسیم کنم .همه اش را می خواستم برای خودم نگه دارم. بعد هم بیگانه بودنشان با تمام چیزهایی که در روز می شنیدم و می دیدم، مرا به این نتیجه رسانده بود که بهتر است با در معرض قضاوت دیگران گذاشتنان آلوده شان نکنم . می خواستم بکر باقی بمانند و آنها، همیشه در ذهنم بکر مانند و می مانند.در را برویم باز می کند. در نگاهش شادی عجیبی موج می زند.شادی که نگاه آبی اش را شفاف تر از دفعه ی قبل کرده است.می گوید فکر نمی کرده که بی آیم .آخر چه کسی را دیدی که دعوت شخص غریبه ای که در ایستگاه اتوبوس انتظار می کشد را بپذیرد. همانطور با ناباروی نگاهم می کند. به صندلی اشاره می کند و می نشینم.هنوز با چشمانش مرا بر انداز می کند . مثل اینکه می خواهد به ذهن بد بینش بگوید : "دیدی آمد؟ حالا دیگه ساکت شو و منو با اون تنها بذار. "بعد بلند می شود ازم می پرسد "چایی می خوری یا قهوه؟"برایش توضیح می دهم که در مملکت ما همه علاقه ی خاصی به چایی داریم. منتظرم بپرسد مملکتم کجاست؟ ولی هیچ نمی گوید و به آشپزخانه می رود.بی اختیار به یاد آشناییمان در ایستگاه اتوبوس می افتم:
در کنارش نشسته بودم سرم پایین بود و مجله ای که دستم بود ورق می زدم. سنگینی نگاهش برمن باعث شد سرم را بطرفش بگردانم.بی اختیار در نگاهش غرق شدم کم پیش می آید که نگاهی اینقدر مرا جذب کند.در این که چشمان بسیار زیبایی داشت شکی نبود ولی غیر از آن نگاهش یک چیز عمیق و مرموز رانیز از خود ساطع می کرد. بی اختیار به اجزای صورتش خیره شدم. با وجود اینکه سنش خیلی زیاد بود، ولی صورتش جذابیتی فوق العاده داشت. با خودم فکر کردم خدا می داند وقتی جوان بوده چند تا عاشق و بی قرار داشته است .
بی اختیار با او شروع به حرف زدن کردم. در مورد اتوبوس که مثل همیشه دیر کرده چیزی گفتم.دهانش را باز کرد که جوابم را بدهد.صدایش گرفته بود سرفه ای کرد و گفت":می بخشین که صدای من گرفته.راستش من چون زیاد پیش نمی آید که حرف بزنم در نتیجه موقع حرف زدن صدایم می گیرد".وقتی نگاه متعحب مرا دید، برایم توضیح داد که تنها زندگی می کند و چون هنوز مشاعرش را از دست نداده، پس هیچوقت پیش نمی آید با خودش حرف بزند وچون آدم کم می بیند در نتیجه تارهای صوتی اش گاهی ساعتها بی تحرک می مانند ونتیجه اش این می شود که وقتی دهانش را باز می کند بزور صدایی از آن خارج می شود.
بعد شروع کرد برایم توضیح دادن در مورد محله ای که درش زندگی می کند. گفت که 45 سال پیش هیچ کدام از این ساختمان ها وجود نداشته و تا چشم کار می کرده مزرعه بوده و آن رو برودرست همانجایی که پارک قرار دارد مزرعه دار ها گوجه و سبزی و سیب می فروختند...
از آشپزخانه بیرون می آید سینی چایی را روی میز می گذارد و روبرویم می نشیند. باز به صورتش خیره می شوم. تا به حال هیچ گاه خیره شدن به چهره ی یک پیرزن اینقدر برایم لذت بخش نبوده است.
می گوید 60 سال است که در این خانه زندگی می کند. از همان 20 سالگی که ازدواج کرده. بعد از چند سال که شوهرش می گذارد و می رود، او اینجا می ماند. بچه هم ندارد .سرم را بالا می کنم و به اطرافم خیره می شوم. روی دیوارها در نقاط مختلف چند قاب عکس می بینم .تمام این قاب عکس ها یک وجه اشتراک دارند و آن اینکه در آن ها عکس سگی جا سازی شده. سگ ها هیچ کدام شبیه به هم نیستند ولی همه شان دمشان را بالا گرفته اند دهانشان باز است و زبانشان بیرون آمده. مسیر نگاه مرا دنبال می کند. بعد می آید دستم را می گیرد و مرا نزدیک یکی از عکس ها می برد.برایم از او می گوید. می فهمم اسمش ملودی بوده و عاشق دویدن و بازی کردن در پارک. می توانسته ساعت ها روی پاهای او یلم دهد ودر نوازش هایش غرق شود.
پیرزن اشکش جاری می شود. زیرا ملودی هم مثل بقیه سگ هایش مرده است.می گوید:" می دانی؟سگ ها اگه دواشکال نداشتن خیلی راحت می توونستن جای یک آدم رو پر کنن اونا عمرشون از ما خیلی کوتاه تره و دومین اشکالشون اینه که حرف نمی زنن.البته وقتی باشون حرف می زنی یه جوری نگات می کنن که انگار ذره ذره حرفاتو می بلعن .ولی بالاخره یه روز می میرن و داغش می مونه روی دل تنهات" .
بعد با نگاهی غمگین تمام عکس های دیوار را دنبال می کند وهمچنان اشک می ریزد.یک لحظه از ذهنم می گذرد که در آغوشش بگیرم و موهایش را با دستانم نوازش کنم. ولی خیلی زود به خاطر می آورم که چقدر با او بیگانه ام.
دلت برایش تنگ می شود و حضورش را کم داری. دور است و دست نیافتنی و شاید همین دست نیافتنی بودنش است که تو را این چنین به خود جذب کرده است. دست نیافتنی است و برای همین وجود واقعی اش هیچ وقت توان شکستن تصاویری که تو ازاو در ذهنت ساخته ای را ندارد. می توانی ساعت ها بنشینی و یا دراز بکشی، چشمانت را ببندی و با حضور خیالی اش آرامش را به تک تک سلول هایت القا کنی. می توانی احساسی که دوست داری به تو داشته باشد را در ذهنت فرم دهی. درست همانگونه که می خواهی. می توانی بارها در خیالت برایش تکرار کنی که چقدر دوستش داری بدون اینکه احساس کنی خودت را کوچک کرده ای و یا حرف چرندی زده ای و بعد روزها در پشیمانی بسر بری.
می توانی هر روز صبح که چشمانت را باز می کنی، احساست را با فکرهای لطیف تازه ای زینت دهی و از زیباتر شدن هر روزه اش لذت بری. می توانی حس غلطیدن نگاهش را روی چشمانت در خود ایجاد کنی و از فرو ریختن یکباره ی قلبت مطمئن شوی که چقدر این حس واقعی است.
اما تمام هراست این است که بیاید و تو را از دنیایی که برای خودت ساخته ای برباید و طوفان حضورش قصر کاغذی عشقت را در یک چشم به هم زدن ویران کند. بیاید و با تمام واقعی بودنش وجود خیالی تو را به افسانه ها بسپارد. آنوقت تو می مانی و او، وحس بیگانگی ات با خودی که نمی شناسی.
حس غریبی قلبت را فرا گرفته .نمی دانی اسمش را چه بگذاری. حسی است شبیه تنهایی که با اندوه مخلوط شده. ولی فقط این ها نیست .یک حس بیگانگی است با همه چیز و همه کس. احساس می کنی که آسمان سوراخ شده و تو از فضایی لایتنهاهی با شتابی بی نهایت به روی زمین پرتاب شده ای. بدنت هنوز درد می کند و احساس می کنی این درد را تا ابد باید با خودت بکشی.کامپیوتر را روشن می کنی روی اینترنت از این صفحه به آ ن صفحه می روی. همه چیز را نصفه نیمه می خوانی .دنبال یاد گرفتن چیزی نیستی، دنبال خبرهای تازه هم نمی گردی. تنها بدنبال لغتی یا جمله ای هستی که این حس خودت را در آن باز یابی. جمله ای که انعکاسی از حالت تو رادر خود داشته باشد. اینطوری این حس بهت دست می دهد که فهمیده شده ای. انگار که نشسته ای و با کسی درد دل کرده ای و او از حرف هایت چشم هایش پر از اشک شده و عمق نگاهش در چشمانت به تو این اطمینان را داده که در وجودت نفوذ کرده و تو را آنچنان که هستی فهمیده است .این جاست که لغات، برایت جایگزین نگاهی گرم شده و در تخیلت می توانی گرمای دستی را روی دستانت حس کنی و تمام احساس تنهاییت از سر انگشتانت فرار کند.تا وقتی دیگر که تو را گوشه ای گیر بیندازد...
او را زیا د نمی شناسی. چند باری در جمع دوستان او را دیده ای. حرف زدن با او را دوست داری و در یک کلام از او خوشت می آید. ولی این جمله برایت جمله ی مبهم و حتی خطرناکی است. خوب اگر هم جنست نبود و ازش خوشت می آمد، تردید هم نمی کردی. می رفتی و به او پیشنهاد می کردی که با هم به دیدن فیلمی که دوست داری دیدنش را با او تقسیم کنی، بروید. ولی "خوش آمدن "از کسی که هم جنست نیست و" او را به سینما دعوت کردن"، خیلی معنی های جنسی می تواند داشته باشد . حتی اگر برای خودت هم نداشته باشد، فکر اینکه برای او بتواند این معنی را بدهد شدیدا برایت آزار دهنده است.
اینکه آیا خوش آمدن از کسی که هم جنس ما نیست همیشه جنسی است یا نه، سوالی است که جواب دادن به آن خیلی ساده نیست. خصوصا در فرهنگ ما که احساس جنسی به کسی داشتن هیچ بار مثبتی ندارد.
این سوالی است که جواب آن نه کاملا مثبت است و نه کاملا منفی. در رابطه ی بین زن و مرد همیشه یک بعد "مبهم "وجود دارد که بر اساس نوع رابطه، این ابهام جایگاه خودش را پیدا می کند و می تواند باعث احساس نزدیکی و دوستی عمیق بین افراد شود.
شاید چیزی که برای ما ایرانی ها تجربه اش خیلی آسان نیست، تجربه ی" زندگی کردن یک ابهام " باشد ."ابهام "هم از نوع درونی اش برای ما سخت است و هم از نوع رابطه ای اش. ما احتیاج داریم همه ی چیزها برایمان مشخص باشند. باید در برقراری ارتباط با هر چیز و هر کس بدانیم آن پدیده "خوب " است ِیا "بد" ، "زشت " است یا "زیبا"، "شیطانی " است یا "آسمانی" " حلال "است یا "حرام"، "جنسی" است یا" غیر جنسی". تمام چیزهایی که نتوانیم یک جور طبقه بندی شان بکنیم برایمان ایجاد اضطراب می کنند. از تمام حس های مبهمی که در خود داریم، می هراسیم و باید زود کلکشان را بکنیم . همه ی پدیده های دنیا و همه ی رابطه هامان را با آدم ها را در ذهن مان جعبه جعبه کرده ایم و روی آن تعریفش را نوشته ایم.و رویش را مهر و موم کرده ایم که مبادا "کودکان احساس" آنها را بیرون بریزند و با هویدا کردنشان آرامش ما را مختل کنند.
و این آرامش ، به قیمت محبوس ماندن در "خودی" است که همه چیز دنیا برایش یا سفیدند و یا سیاه وغوطه ور ماندن در دنیایی تکراری و خسته کننده، که هیچ حس تازه ای در ما ایجاد نمی کند.
ساعت هشت و نیم صبح است . مثل همیشه مترو های بروکسل در این ساعت شلوغ است و پر از آدم.علاقه ی عجیبی به نگاه کردن به صورت آدم ها دارم.البته همیشه مواظبم قبل از اینکه نگاه افراد با چشم هایم تلاقی پیدا کند،نگاهم را بدزدم و به چهره ی دیگری خیره شوم.روبرویم زنی میانسال نشسته است.چشم هایش را به خالی بی نهایتی دوخته.می توانم زمان درازی به چهره اش چشم بدوزم. زیرا در جایی دیگر سیر می کند و مرا نمی بیند.به خطوط چهره اش دقیق می شوم و سعی می کنم به یاری این خطوط، راهی به درونش پیدا کنم . ولی احساس می کنم این کار هیچوقت برایم به این سختی نبوده است.چهره ام را از او بر می گردانم و از پنجره به دیوار روبرو که به سرعت باد از من فرار می کند،خیره می شوم.تلفن همراه زن زنگ می زند.بی آنکه بخواهم، گوش هایم تیز می شود.گوشی را برمی دارد، کمی گوش می دهد و به فرانسه می گوید:"به من هیج ربطی ندارد.هر غلطی دلت می خواهد بکن!" تلفنش را می بندد و سریع در کیفش می گذارد.چشم هایش را می بندد و سرش را به عقب تکیه می دهد.
مترو به ایستگاه می رسد. سیلی آدم پیاده می شوند وسیلی دیگر سوار می شوند. در، بوقی می زند و بسته می شود.صدای مردانه ای توجهم را جلب می کند:
"خانم ها، آقایان ممکن است چند لحظه به من توجه کنید؟"
دنبال صدا می گردم.در جستجوی فقیری ژنده پوش هستم که با لیوانی کاغذی در دست، در جستجوی جلب ترحم مردم است.اما این جمله از دهان جوانی خوش لباس بیرون آمده است. خوشبختانه از من خیلی دور نیست و می توانم بخوبی براندازش کنم.شدیدا کنجکاو شده ام که چه چیز در او باعث مخاطب قرار دادن آدم هایی شده که تا بحال نه دیده و نه می شناسد.با خودم می گویم شاید مبلغی مذهبی است که می خواهد با یک تیر هزار نشان بزند.خوشبختانه انتظارم زیاد طول نمی کشد و مرد جوان با صدایی که سعی می کند اینقدر بلند باشد که به گوش همه برسد اینطور می گوید:
"من سه سال است که این مترو را در این ساعت روز سوار می شوم.می خواهم از این روز استثنایی (سن ولانتین) استفاده کنم و در حضور شما از دختری که دوستش دارم تقاضای ازدواج کنم."بعد دستش را در جیبش می کند و از آن حلقه ای در می آورد و آن را در دست دختر جوانی که کنارش ایستاده می کند و با بوسه ای مراسم خواستگاریش را پایان می دهد.همه حیرت زده به مرد جوان و نامزدش خیره شده اند.لحظه ای بعد همه در حال هورا کشیدن و دست زدنند.
باید اعتراف کنم، من همیشه از صحنه ی آخر فیلم های آمریکایی که همه برای قهرمان داستان کف می زنند متنفر بوده ام.ولی این صحنه مرا عجیب تحت تاثیر قرار داده است .بدون اینکه بخواهم، دوباره به چهره ی آدم ها خیره می شوم.این صحنه ایست که اسمش را می گذارم "اپیدمی عاطفه" .(اصطلاح اپیدمی را از مطلب دوست عزیز شراگیم الهام گرفته ام). حس می کنم دارم خواب می بینم: بیشتر چشم ها خیس است. به زن روبرویی ام نگاه می کنم.اشک هایش جاری است.
خیلی ها معتقدند روز عشق بهانه ایست که مغازه دارها و تجار جیب مردم را خالی کنند.در عین اینکه این جنبه قضیه را قبول دارم، ولی فکر می کنم وجود روزهایی "خاص " در سال می تواند عملکرد دیگری نیز در روان آدم ها بازی کند و آن این است که زندگی را از بعد"یکنواخت" وتجربه ی روزهای شبیه به هم خارج می کند.(خصوصا با کمرنگ شدن مذهب و بسیاری از جشن های مذهبی).
داماد جوان ما با تقاضای ازدواج نه چندان معمولی اش، تمام یکنواختی سه سالی که هر روز، سر یک ساعت مشخص سوار مترو می شده و سر کار می رفته را شکسته است.از فردا مترو سوار شدن، برایش تداعی جاودانه کردن عشقش و عکس العمل انسان های در جستجوی عشق، خواهد بود.
او طلسم این هیولای غول پیکر(مترو) که هر روز هزاان آدم را در خود می بلعد و آن ها رابسوی کار روزمره شان می برد را با غلطاندن حلقه ای در دست دلدارش شکست.
ما انسان ها احتیاج داریم که طلسم روز مرگی را با جاودانه کردن لحظه ها بشکنیم. آنها که دستی در هنر دارند، و یا با بنوعی خلاقیت را در لحظاتشان و یا در رابطه هاشان گنجانده اند، در جاودانه کردن لحظه ها، تبحر بیشتری دارند. دیگران نیز یا به این روزمرگی عادت می کنند و یا با جشن گرفتن سن ولانتین و نوئل وهالوئین ، به جنگ یکنواختی می روند.
دلش می خواست در را باز کند و بزند بیرون و برود به جایی که باهمه ی جاهای دنیا متفاوت باشد.دلش می خواست اینقدر راه برود که این حس سنگین که روی قلبش نشسته بود و به تمام سلول هایش نفوذ کرده بود را از روزنه های پوستش بیرون بریزد و ببرد یک جایی دفن کند.کله اش پر از صدا بود و حرف و حضور آدم هایی که می آمدند و می رفتند و یک ریز حرف می زدند.همه جای خانه اش بودند. حتی وقتی در کمدش و یا کشوی اتاقش را باز می کرد، سری از آن بیرون می آمد.حتی تا زیر فرش های خانه اش هم نفوذ کرده بودند و مهم تر از همه توی سرش و توی گوش هایش.
بیرون آمد و در کوچه ی باریکشان شروع به را ه رفتن کرد. قدم هایش را تند تر کرد و نفسی عمیق کشید.باید همه ی وجودش را با بازدمش خالی می کرد.باید خودش را دور می ریخت.آخر "خودش"دیگر برایش شده بود یک سری حرف های تکراری و شبیه به هم. "خودش" شده بود یک سری فرمول و قرارداد و دستورالعمل، که به دست ها و پا هایش فرمان می دادند و از صبح تا شبش را برنامه ریزی کرده بودند.لبهایش دیگر خود بخود می دانستند کجا باید لبخند بزنند و کجا باید در هم بروند.دستهایش می دانستند چه ساعتی باید بروبند و چه ساعتی باید بنویسند...چقدر دلش می خواست ساعت ها بنشیند و تنها از دستانش به عنوان تکیه گاهی برای سرش استفاده کند.آخر سرش خسته بود . باید می گشت و یک جای تاریک تاریک پیدا می کرد.جایی که فقط خودش بود و سرش که در میان دستانش قرار داشت.
بالاخره در تاریکی گوشه ی پارک نیمکتی پیدا کرد و سرش را به دستانش سپرد و ذهنش را در خالی بی انتهایی رها کرد.چقدر دلش می خواست وقتی سرش رابلند می کرد می دید که سبک شده است و هر چه در قلب و سرش ذخیره کرده بود همه را نسیم شبانه با خودش برده است و او حالا نو شده است. تمام عادت های مسخره و سرگیجه آورش را می دید که جلو پایش ریز ریز شده اند.
ولی همه ی اینها دور بود.می دانست همین فردا دوباره ذهن سابقش بیدار خواهد شد و او را ماشین وار بدنبال خودش خواهد کشاند. با خودش گفت امشب که رفتم خانه تقویمم را دور می اندازم و تلفن همراهم را توی زباله ها قایم می کنم.تقویمی جدید می خرم و آن را با نقاشی هایم و عکس هنر پیشه های مورد علاقه ام پرش می کنم.مثل زمانی که دبیرستان می رفتم.بعدش هم...
از خودش خنده اش گرفت. می دانست هیچکدام از این کارها را نخواهد کرد. اما ذهنش را.. حتما باید تازه می کرد هر چند راهش را هنوز نمی دانست ولی باید از این حبس درون خلاص می شد...
می دانست که در جایی فرای نگاه ها و عادت ها و روزمرگی ها کودکی در وجودش دارد که تشنه جستجواست.باید بیدارش کند و او را به جستجوی دنیای فرای بدیهیات ذهنش بفرستد.می دانست که با دست پر بر خواهد گشت و برایش خرواری از هوای تازه به همراه خواهد آورد و او می تواند ریه هایش را پر از حس بودن کند.
مروری بر فیلم کریزی C.R.A.Z.Y
کارگردان: ژآن ماری واله
محصول کانادا 2006
فیلم C.R.A.Z.Y فیلمی است که بعد از دیدن آن، چند لحظه ای در صندلی سینما میخکوب ماندم. موضوع داستان و ساخت آن چنان گیرا است که در تمام مدت فیلم رابطه ای عمیق و نزدیک بین فیلم و تماشاگر وجود دارد.
داستان فیلم، ما را از کودکی پسری کانادایی تا جوانی اش هدایت می کند. زمان وقایع فیلم سال های70-60 می باشد." زاک" پسر چهارم خانواده ای کانادایی است. با پدری که برایش ، مثل اغلب بچه ها، قهرمان دنیاست. پدری که برای راضی نگه داشتنش تمام اضطراب های دنیا را باید به جان خرید.
شکستن صفحه ی گرامافون محبوب پدر، که تنها حادثه ای بوده است و پدر را سخت منقلب کرده، سنبل سختی تجربه ی مایوس کردن پدر است.این دیسک موزیک، تمام فیلم ما را دنبال می کند. چقدر"زاک" دوست دارد این صفحه ی قدیمی را که پدرش می پرستید و او با شکستن آن گویی تمام رویاهای او و تصویرهایی که از پسری که می خواست داشته باشد را، پایان داده را دوباره ترمیم کند و یا بگردد در جایی شاید حتی در اورشلیم هم شده، این صفحه ی قدیمی را از بازار کهنه فروشی ها پیدا کند و آن لبخند رضایت را برلبان پدرش باز یابد.
فیلم، داستان فرزندی است که بین "هویت جنسی اش" و ایده آل هایی" که پدرش از او دارد، دو پاره شده است. پدری که دوست دارد او یک" مرد واقعی" باشد. نه یک" پسر شکستنی". پدری که دوست دارد از مردانگی پسرش در جذب و در دام انداختن دختر ها لذت ببرد و یا به دیگران بگوید: " نگاه کنید عین پدرش است". ولی او مثل خیلی از بچه های دیگر عین پدرش نیست و نمی تواند باشد. با وجود اینکه واقعا دلش می خواهد اینطور بود.
مگر او نبود که در کودکی با شکستن صفحه ی گرا مافون محبوب پدرش قلب او را شکسته بود؟ باید حالا که دارد بزرگ می شود این قلب شکسته را ترمیم دهد تا در نگاه پدرش ببیند که به او افتخار می کند. باید این گرایش به هم جنس هایش را که مدتی است دست از سرش برنمی دارد را در خود بکشد.اگر نه تا ابد همان نگاه مایوس پدر که در روز شکستن صفحه گرامافون تمام وجودش را خورد کرده بود را، تا آخرین لحظات عمرش به دنبال خود بکشد.
چه لذتی می برد وقتی پسر همجنس گرای محله را تا می خورد کتکش می زند زیرا اطمینان گم شده را در چشمان پدرش باز می یابد : حتما در ذهنش با خودش می گوید:"اوف! پسرم یک مرد واقعی است."
ولی او...نمی تواند به گونه ای باشد که پدرش می خواهد.از خودش نمی تواند فرار کند.هویت جنسی اش هر جا که می رود دنبالش می آید حتی با فریاد هم نمی تواند خاموشش کند. کاش می توانست چشم هایش را ببندد و یا این قلب "عوضی اش" را از سینه اش در آورد و زیر پایش له کند و یک روز دست یک دختر را بگیرد و بیاوردش روبروی پدرش بایستد و در چشمانش خیره شود و به او بگوید: " نگاه کن من دارم عروسی میکنم! "چقدر رضایت چشمان پدرش برایش آرامش به همراه می آورد...
ولی او نیز مثل خیلی از بچه های دیگر، روزی "خود متفاوتش"، خودی که هیچ انطباقی با " فرزند ایده آل پدر ومادرش" ندارد، از حصار باید و نباید های درون، بیرون می ریزد و خود را با تمام حضور پر رنگش، به نمایش می گذارد. ولی قلب پدر ، بین عشق" فرزند واقعی" و" فرزند ایده آل" که تنها در ذهنش وجود داشته، کدام را برمی گزیند؟...
لازم به یادآوری است که این فیلم در فستیوال ژورتا ی کبک از چهارده جایزه، سیزده تای آن را به خود اختصاص داده است.
شور عجیبی در تنش جوانه زده. گویی می رود که نوجوان شود. حتی تما س هوا با پوستش، احساس زن بودنش را در او بیدار می کند. دستهایش را به پوستش می کشد. تماس نک انگشتانش با گردنش حس خوبی به او می دهد. چشم هایش را می بندد و تصور می کند که این دست ها، دست های خودش نیستند. تصور می کند که دستهای اوست که بدنش را می کاود و در کوچکترین گوشه های تن تب دارش آثار انگشتان کشیده اش را باقی می گذارد.این حس تنها به پوستش خلاصه نمی شود. درونش نیز تشنه تماسی عمیق است. تماسی گرم و پر تحرک.
هیحان بی توصیفی درست در ناحیه ی وسط سینه اش خانه کرده است و همه اش به او تشر می زند که یک جوری از این دالان کوچک رهایش کند. می شناسدش ولی یاد نگرفته اکه چطور بیرونش بریزد.
گاه، نگاه زیبای پسر غریبه ای که در خیابان از روبرویش می آید، این هیجان را از قلبش به ذهنش جابه جا می کند:.بی اختیار حالت چشمانش عوض می شود و لبهایش از هم گشو ده می شود .او را می بیند که به لبخندش جواب می دهد. ولی ناگاه چیزی درش خاموش می شود. نگاهش به زیر می رود و لبخند روی لبانش رنگ می بازد. سرعتش تندتر می شود . می داند که می خواهد از خودش فرار کند. ولی هیجان هنوز آنجاست : نشسته درست وسط سینه اش.
***
کافی است که دراز بکشد و گونه اش با نرمی بالش تماس پیدا کند تا چهره او جلوی چشمانش نقش ببندد. یک چیز توی این نگاه، تا تاریک ترین نقطه های وجودش رسوخ می کند و تک تک سلول هایش را یکی یکی از خواب صد ساله شان بیدار می کند. بوی او، تمام فضای اتاقش را پر کرده است. (نمیداند چطور.آخر او هیچوقت از آنجا گذر نکرده است.)
تمام حس هایش، " او" را در وجودش ثبت کرده است و کافی است ارا ده کند، نه، حتی اراده هم لازم نیست. کافی است گونه اش با نرمی بالش برخورد کند تا او با بویش، نگاهش و دستان سخاوتمندش و صدای مردانه اش و حضور خیالی اش در ذهنش بیدار شود، نه در ذهنش نیست در تنش بیدار می شود. او را لمس می کند و در تماس دستانش غرق می شود.
او سرش را به گوشش نزدیک کرده است و صدای مردانه اش را به عمیق ترین گوشه های روحش می فرستد. نمی داند چه می گوید کلامش نیست که اورا بیخود کرده، صدایش است. صدایش که با نفسش آغشته شده و دیگر نه صداست و نه نفس .تنها حضوری پر التهاب است و او را به حسی ماورای وجودش می برد. به خلسه ای جاودانه بدل می شود که صدا ونفس را در خود حل می کند و تنها لحظه می ماند وخاموشی و خیال.
چشمانش روی آیینه ثابت مانده است. در آیینه، نگاهی با تردید و اضطراب به اومی نگرد. احساس می کند اضطراب چشمانش، تمام جذابیت آن ها را پاک کرده است. در خیالش، زن را مجسم می کند که با نگاهی افسون شده به او خیره شده است. این تصور، حالت چشمانش را تغییر می دهد و ترس چشمانش جای خود را به اعتمادی مردانه می دهد. تمام دلشورهایی که دارد در نگاه زن ذوب می شوند. او به این نگاه عاشق، احتیاج دارد . نیاز دارد که عاشقش باشند. نگاه عاشق، تمام اجزاء تکه تکه روحش را بهم می چسباند و درد شدید این روح چند پاره را از خاطرش می زداید . در یک چشم به هم زدن، تمام حس های بدنش، جای خود را به عشق می دهند. مهم نیست که زنی که روبرویش ایستاده با زن رویاهایش ربطی داشته باشد یا نه، نگاه زن عاشق، او را برایش زیبا می کند و مهربانی دستانش، از او زبردست ترین دلدار می سازد.
در ذهنش، زن های زندگی اش را دوره می کند. عدم تشابه ظاهری و اخلاقی آن ها، او را به حیرت وا می دارد. چطورتوانسته است همه ی این زن ها را دوست بدارد؟ تنهایک چیز این زن ها را به هم شبیه می کند و آن، نگاه افسون شده شان می باشد. گویی توانسته جادویشان کند . این چشمان جادو شده برایش زیباترین چشمان دنیا می شوند و تا روزی که این افسون در نگاهشان حضور دارد ،زیباترین چشمان دنیا باقی می مانند.
اما چیزی هست که در درونش او را آزار میدهد: هیچ وردی برای جاودانه کردن افسون این نگاه ها ندارد. روزی از خواب برمی خیزد و وقتی در چشمان زن بدنبال آن افسون می گردد، غمی سنگین قلبش را فرا می گیرد زیرا چشم ها و افسونشان ، جای خود رابه دو شیشه سردو بی روح ، داده اند .
جادوگری که این افسون را به او آموخته برایش گفته است که این جادو، تاثیرش اندک زمانی بیش نیست و هنگامی که اثر این افسون پاک شود، چشمان زن به شیشه هایی سرد و بی روح بدل خواهد شد.
و او، از آن روزهمه جا را گشته است شاید بتواند ورد جاودانگی افسون چشمها را بیابد. ولی جستجویش بیهوده است و هر بار، یک صبح وقتی از خواب برمی خیزد، بجای دو چشم، دو دگمه ی شیشه ای می بیند که تنها هراسی مرگ بار را در قلبش ایجاد می کنند. در اینجاست که باید جستجویش را از نو بیاغازد و زنی را بیابد که افسونش در او اثر کند. هر چند می داند که چه چیز انتظار این چشم ها را می کشد، ولی روحش بدون این نگاه افسون شده، ذره ذره می شود و قلبش به نیستی سوق می یابد...
***
آیینه به او لبخند می زند . نگاهی عاشق انتظارش را می کشد. نباید وقت را تلف کند. تا فرصتی باقی است و سحرش بی اثر نشده، باید به او بپیوندد. می داند فردا دیر است و او باید جستجوی دیگر بیاغازد.
صدای جریان آب در گوشم طنین غریبی دارد و مرا به دنیای نوجوانی ام می برد. در کنار پنجره ی اتاقم، جوی آبی رد می شد که بخاطر سراشیب بودن کوچه، صدایش خیلی واضح در اتاق من که در طبقه ی دوم ساختمان قرار داشت، انعکاس پیدا می کرد خصوصا شب ها.
شب ها، تا دیر وقت بیدار می ماندم . سکوت شب که تنها با صدای جریان جوی آب شکسته میشد را، می پرستیدم. دنیا برایم اسرار آمیز می شد.این احساس را داشتم که وارد دنیای دیگری شده ام. دنیایی که با هراس های روزانه ام فرسنگ ها فاصله دارد: ترس از تضاد هایی که بین حس های درونم با خواسته های بزرگ ترها وجود داشت، ترس از فاصله ای که افکارم بین من و پدر و مادرم بوجود می آورد، ترس از نگاه دیگران که در درونم نفوذ کرده بود و مرا برای هر آنچه که بودم و فکر می کردم شماتت می کرد.
درشب، همه چیز متوقف می شد. چشم ها بسته بود و آدم ها، قضاوت های جور واجورشان را در رویاهای ناخوآگاهشان گم می کردند و بار نگاه هایشان را برای چند ساعتی از دوشت برمی داشتند. می توانستی بنشینی و به شب گوش دهی، قلم و کاغذ دست بگیری و خودتت را در تنهایی ات خالی کنی، خود بی نقابت را. به آینده ات فکر کنی و آن را آنگونه که خودت می خواهی تجسم کنی، به عشق ممنوعه ات بیندیشی و با او ساعت ها در خیالت در کوه های درکه گم شوی.
خدا را از آن بالا پایین بیاوری و تمام تضاد های فکری ات را بر سرش خالی کنی و سکوتش را هر جور که خودت دلت می خواهد تعبیر کنی. گاهی هم این سکوت رابه حساب این بگذاری که خدا خودش هم از سوال های این موجودی که خلق کرده در مانده و اینجوری در خودت احساس غرور و افتخار کنی. گاهی نیز این سکوت را به حساب دور بودن و یا حتی نبودن او بگذاری.
و برای اینکه خوابت نبرد و این لحظات را تداوم ببخشی، شروع کنی در اتاقت راه رفتن.آنجابود که به سرت می زد که یواشکی در را باز کنی و بروی در کوچه قدم بزنی. ولی این وسوسه عمرش چند ثانیه ای بیش نبود. زیرا کافی بود از جلوی آیینه کمدت رد شوی تا جنسیتت یادت بیفتد و تمام ترس هایی که از گرگ های گرسنه بیرون در تو کاشته اند، بیدار شوند و به این اکتفا کنی که بروی روی لبه ی پنجره زانو هایت را بغل کنی و پیشانی ات را به شیشه های سرد بچسبانی و در تاریکی بیرون پنجره غرق شوی و به این فکر کنی که چقدر دلت می خواهد شب هیچوقت تمام نشود و تو بتوانی این " تجربه با خود بودن" را تا بی نهایت ادامه دهی. چقدر خوشحال بودی که کسی به ذهنت راه ندارد. مال خودت است و می توانی تا هر کجا که می خواهی با او بروی.هر چند گاهی دوست داشتی کسی بود که همه ی ریز و درشت وجودت را می توانستی برایش بیرون بریزی و تو در او انعکاس پیدا می کردی و این تنهایی را به حضوری صمیمی می بخشیدی. ولی می دانستی که این آرزویی است که اجرایش برایت گران تمام می شود زیرا می توانستی عشقت را، دوستانت را و خانواده ات را از دست بدهی .هر چند الان که بهشان فکر می کنم افکار پلیدی نبودند و به کسی آسیبی نمی رسانند. غیر از اینکه می توانستند تصویر هماهنگ و منظمشان از دنیا را خدشه دار کنند. تازه اگر هم همه ی این ها نبود، اگر بیشتر فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که دوست ندارم زیبایی تنهایی شبانه ام را با کسی تقسیم کنم .همه اش را می خواستم برای خودم نگه دارم. بعد هم بیگانه بودنشان با تمام چیزهایی که در روز می شنیدم و می دیدم، مرا به این نتیجه رسانده بود که بهتر است با در معرض قضاوت دیگران گذاشتنان آلوده شان نکنم . می خواستم بکر باقی بمانند و آنها، همیشه در ذهنم بکر مانند و می مانند.
دکترحمید رضا شیر محمدی در راديو "فردا ۲۵" سوئد
زمان:شنبه۸ جولای
موضوع:
بررسی مشکلات جنسی از دیدگاه دانش نوین جنسی
آدرس اينترنتی
http://www.gnf.nu
هنگام ورود به اين سايت در ستون راست سايت، زير نام "فرکانس 102.6"، روی کلمه "Lyssna LIVE" کليک کنيد.
يا روی موج کوتاه اف. ام فرکانس 102.6
برای طرح سئوال و گفتگو در حين برنامه، با اين شماره تلفن تماس حاصل نمائيد: ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۱
يا ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۲
سخنرانی راديويی من در راديو "فردا ۲۵" سوئد
زمان:شنبه ۲۴ ژوئن ساعت ۲۲ به وقت اروپای غربی ۲۳.۳۰ به وقت ايران و ۲۱ به وقت گرينويچ
موضوع:خود ارضايی از ديدگاه علمی و روانشناسی
در اين گفتار سعی خواهد شد در ابتدا در ارتبا ط با خود ارضايی وطرز تلقی آن در در تاريخ غرب صحبت شود سپس به بررسی پديده ی خود ارضايی در کودکان و نوجوانان و نيز زنان و مردان از ديدگاه علمی و روانشناسی پرداخته خواهد شد. اين برنامه مستقيم می باشد و پس از گفتاربه پرسش ها پاسخ داده خواهد شد.
آدرس اينترنتی
http://www.gnf.nu
هنگام ورود به اين سايت در ستون راست سايت، زير نام "فرکانس 102.6"، روی کلمه "Lyssna LIVE" کليک کنيد.
يا روی موج کوتاه اف. ام فرکانس 102.6
برای طرح سئوال و گفتگو در حين برنامه، با اين شماره تلفن تماس حاصل نمائيد: ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۱
يا ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۲
بدنش هوای آغوش مردی بیگانه را دارد.حسی که بوی گناه می دهد . نگاهش تمام این میل را در خود جا داده است و در جستجوی چشمانی است که خود را در آن غوطه ور کند و پیام بدن بی تابش را به وجود او سرازیر کند.هیچکس مالک این نگاه پر میل نیست و هیچ عشقی هنوز از روزنه های وجودش به قلبش رسوخ نکرده است. تنها حسی قوی است که سراسر جسمش را فرا گرفته. حس نیاز به فرو رفتن در آغوشی که تنش این میل را به لذتی خلسه وار بدل کند.
لحظه ای چشمانش را به آیینه می دوزد.هراسی بی انتها در نگاه بی تابش سرازیر می شود.هراسی بی رحم که میلش را به گورستان تنهایی می فرستد. لحظه ای بعد، هراس جای خود را به نفرتی سیاه می دهد.نفرت از این نگاه آلوده و این میل خالی از عشق. یادش می آید که عاشق نیست و یادش می آِد که زنی که عاشق نیست امیا لش جهنمی و معدوم است.
چطور گذاشته بود این میل به چشمانش هجوم بیاورد؟ یادش می آِید که خوابی عمیق و شیرین این هوس را در او بیدار کرده است: چشمانش را باز کرده بود و بدون اینکه حتی فرصت فکر کردن داشته باشد، همه ی وجودش را در بر گرفته بود...
ولی حالا بیدار است و باید میل کریهش را به دیار نیستی بفرستد و به جستجوی عشقی آسمانی بدود...
به او احتیاج داری و دلت می خواهد که تمام لحظا تت را در کنار او بگذرانی. چشمانت می تواند ساعت ها در نگاهش غوطه ور بماند. گرمای دستا نش تا انتهای وجودت رسوخ می کند. دوستش داری و اینکه دوستت دارد قلبت را به آرامشی بی نهایت می برد. برایت مهربان ترین آدم روی زمین است و محبتش به تو زیباترین محبت های دنیاست.هیچ نقصی در او نمی بینی و هر بار که از تو حرف می زند، به اوج می روی و احساس می کنی که خوشبخت ترین موجود روی زمینی...
***
...به کسی احتیاج داری و در میابی که این " احتیاج " تو است که " او " را با تمام خصوصیاتش می سازد. "احتیاج" تو تخیل بی نهایتی دارد."احتیاج" تو، می تواند به آدم ها هر فرمی که دلش می خواهد بدهد و تو را تا بی نهایت در توهماتش غوطه ور کند. "احتیاج " تو، چشمانت را می بنند و حتی اگر هم باز بگذارد، تو را وادار می کند که چیزها را آنطور که او می خواهد ببینی. می دانی که تقصیر خودش هم نیست. نیروی عظیمی او را وادار می کند که تو را وادار کتد، همه چیز را به گونه ای که او را ارضا می کند تغییر شکل دهی و از تو استاد زبر دستی با قدرت تخیل بی نهایت ساخته است. تخیلی که می تواند از تو شاعری نازک طبع بسازد و یا در نقاشی هایت چیزهایی خلق کند که هر بیننده ای را مبهوت خود کند.
ولی خوشبختانه( و شاید برای تو بدبختانه! ) تو به این "احتیاج" خلاصه نمی شوی. روزی نیرویی در تو بیدار می شود که می خواهد همه چیز را فرای این "احتیاج"، فرای توهم، نگاه کند.اضطرابی تو را فرا می گیرد. ولی تو این اضطراب را می پذیری. زیرا می دانی که گذر اجتناب ناپذیر واقعیت است. واقعیاتی که نمی خواهی ببینی. واقعیاتی که در زندان احتیاجت حبس شده اند. چقدر دلت می خواست همه چیز آن طوری بود که "احتیاجت" می خواست. آنوقت همه در اوج خوبی و مهربانی بودند وهمه ی محبت های دنیا قلبت را سیراب می کردند.
اما در دنیای واقعیات، همه چیز نسبی است حتی محبت.
می بینی که آدم ها نسبی اند و آن ها نیز در احتیاجات خود غوطه ورند.احتیاجاتی که همیشه با نیاز های تو تطابق نمی کند. می بینی که برای یافتن نقطه های اشتراک و افتراق این نیازها، باید حرف بزنی. می فهمی که هیچکس " حس ششم " ندارد و نمی تواند نیاز های تو را حدس بزند و حتی وقتی حرف میزنی هم ممکن است این " نیاز هایت" همچنان برای دیگری نامفهوم بماند. می فهمی این دیگران نیستند که مسئول پر کردن " خالی های " وجودت هستند. می فهمی که گاهی برای پر کردن این خالی هاست که خود را به دیگران می آویزی. می فهمی که گاهی بر دوش دیگران سنگینی می کنی.
تصمیم می گیری بار وجودت را از دوش دیگران برداری و به "خالی های" وجودت بپردازی و تازه اینجاست که راه درازی را می آغازی...
تمام وجودت گوش می شود. گوش می دهی. سعی می کنی سکوت شب را با گوشهایت در وجودت فرو کنی. شاید که در این سکوت، معنی چیزی پیدا کنی. معنی که تو را از خودت خارج کند و باعث شود زندگی و بودن را، آنچنان که هست لمس کنی. بعد فکر می کنی که نمی شود. نمی شود که بودن را آنگونه که هست لمس کرد. زیرا هر کاری که کنی، این تو هستی که بودن را اینگونه لمس می کنی. تویی که محدود چیزهای فراوانی هستی که تجربه ی بودن را برایت تعیین می کنند. تجربه ی تو از بودن، محکوم ذهنیت، بدن و گذشته ات و تصویرهایی که به تو القا کرده اند است و حالا چون همه چیز برایت تکراری شده، می خواهی همه را دور بریزی و "بودن" را آنچنان که هست لمس کنی.
ما انسان ها گاه در جستجوی آنیم که از محدودیت های ادراکی مان فراتر رویم و واقعیات دنیا را فرای آن مشاهده کنیم.البته علم ابزاری است که تا حدودی این قابلیت را به بشر داده است.
ولی مفهوم "درک بی واسطه ی دنیا" که توسط بودیست ها و نیز جریانات عرفانی دیگر مطرح می شود، مفهومی است که هر چند جذاب است و به انسان این جایگاه را می دهد که موجودی مطلق است و می تواند فرای حواسش واقعیات دنیا را مشاهده کند، ولی با واقعیات و محدودیت های وجودی ما هماهنگی ندارد. زیرا انسان هر کاری که کند باز در بند محدودیت های بیولوژیکی و غیر بیولوژیکی خود باقی می ماند.
البته اگر این مفهوم به منزله ی تلاشی برای شکستن کلیشه های ذهنی و تربیتی، که در ما باعث می شوند فکر کنیم پدیده ها و آدم ها را می شناسیم باشد، تلاشی مثبت است. زیرا ما آدم ها اینقدر عادت کرده ایم که وقتی به چیزی نگاه می کنیم یا به کسی گوش می دهیم مدام همه ی آن ها را یک جوری در الگو های ذهنی خودمان- حتی به زور هم شده- جا می دهیم،که عملا در پدیده ها هیچ چیز جدیدی نمی بینیم. دنیا برایمان تنها انعکاسی از این الگو ها و کلیشه های ذهنی است . دنیا برایمان تکرار فرمول هایی است که در ذهن مان، از آدم ها و وقایع داریم. برای همین دنیا برایمان کهنه است و چون "نگاه کردن" را فراموش کرده ایم، در ذهنیات خودمان غوطه ور می مانیم و بودن برایمان به ذهنیاتمان خلاصه می شود و چه بودن نفس گیریست.
البته آلمودوار با پرداخت زیبایش و شخصیت های قوی داستانش، پایان دیگری برای این فیلم در نظر می گیرد.سوای موضوع،تبحر بی نظیر او در کنار هم گذاشتن اجزا داستان، به فیلم جذابیت خاصی می بخشد.او دست ما را می گیرد و مارا به ناحیه ی زادگاهش Mancha می برد و در کنار این موضوع درد ناک، همزمان برای ما جنبه های انسانی زندگی را به نمایش می گذارد و بدین سان نهایتا دیدش از انسان و قابلیت هایش مثبت باقی می ماند. او در فیلمش جایگاه خاصی به روابط عاطفی پرسناژهایش که اغلب زن هستند می دهد.خود آلمودوار در مورد این پرسناژها چنین می گوید: "تمام این فیلم را از زنانی که در کودکی ام مرا احاطه کرده بودند، الهام گرفته ام. زن هایی قوی که در مقابل مشکلاتی عظیم ایستاده اند." شاید آلمودوار خوش بینی خود را در فیلم ها یش تا حدی مدیون همین زن های کودکی اش است.
لازم به یاد آوری است که این فیلم در اسپانیا با استقبال فراوانی مواجه شد و اکنون در کشورهای دیگر اروپا روی پرده است.Volver، جزو فیلم هایی است که در فستیوال کان امسال حضور دارد و شانس زیادی برای بردن جایزه ی نخل طلایی دارد.
ذهنم پیش اوست.تمام دنیایم را گرفته است.با خودم می گویم: تو داری در او گم می شوی.خودت را گم می کنی.ولی باز هم همچنان تمام گوشه کنار ذهنم را اشغال کرده است.نمی توانم به او فکر نکنم. گاه با خودم می گویم خوب همین است دیگر.دوست داشتن است و وقتی کسی را دوست داری او را باذره ذره ی وجودت دوست داری.ولی این قضیه یک اشکال بزرگ دارد و آن این است که با بخش دیگر وجودم در تناقض قرار می گیرد.با خودم می گویم هیچ کس حق ندارد تمام وجود تو را اشغال کند.پس خودت چه می شوی؟مگر همیشه دو دستی به" فضای شخصی ات "نچسبیده بودی؟پس چطور به کسی اجازه می دهی که تمام فضای شخصیت را پر کند؟بعد متوجه می شوم که قضیه از اجازه دادن یا ندادن فراتر رفته.چرا که او در اقصا نقاط وجودم جا گرفته.
سوال اصلی این است: "آیا دوست داشتن انتخاب است؟" ممکن است جواب های مختلفی به این سوال کلی وجود داشته باشد، ولی وقتی سوال را مشخص تر کنیم:"آیا دوست داشتن فرزند انتخاب است؟" تبدیل می شود به سوالی عجیب که جوابش هم برای خیلی ها روشن است.خیلی ها هم حتی غریزه را مطرح می کنند. خلاصه یک جواب راحت ودلچسب برای سوالشان پیدا می کنند.
ولی من، طبق عادت همیشگی، به اصطلاح ذهنم را "سیخونک" می زنم. یک بخش "نیمچه فیلسوف" در ذهنم کار گذاشته اند که دست از سرم بر نمی دارد.برای این می گویم دست از سرم بر نمی دارد که نمی گذارد مثل بقیه "راحت"زندگی کنم. اصرار عجیبی دارد که ته و توی همه چیز را در بیاورد.حتی احساس مادری!! بعضی وقت ها از چراهایش خسته می شوم. از اینکه می خواهد در همه چیز یک مفهوم فراتر پیدا کند و خیلی سخت از کاری احساس رضایت می کند و اسم همشان را می گذارد "زندگی روزمره".
ولی در اینجا باید متوقفش کنم چرا که چه چیز به اندازه ی دوست داشتن مارا فرای روزمرگی می برد؟
کاش شادی را می شد مثل سیب
از درخت های دنیا چید.
آنوقت من پای پیاده تمام شهرهای دنیا را می گشتم
وهر چه شادی بود می چیدم و در کیسه ای می ریختم
و برایت می فرستادم
و تووقتی کیسه را باز می کردی،
تمام شادی های دنیا، از تک تک روزنه های پوستت
به درونت نفوذ می کرد، تا که آن لبخند نازنین تو را جاودانه کند.
چشم های آبی ژان و جنون من
کلیدم را از جیبم بیرون می آورم و در را باز می کنم. ژان توی راهرو منتظرم ایستاده و با چشمان آبی دریایی اش نگاهم می کند. به او نزدیک می شوم. قدش از من خیلی بلندتر است و برای اینکه به چشمانش نگاه کنم باید سرم را اندکی بالا بگیرم. بدون اینکه چیزی بگوید و یا حتی لبخندی بزند، دستش را دراز می کند و دستم را می گیرد. دستانش خیلی گرم است. با خودم می گویم نکند تب دارد؟ بدون کوچکترین کلامی، از در بیرون می زنیم و مثل هر چهارشنبه بعد از ظهر، به کافه ی "آینه" می رویم. در تمام راه سکوت ادامه پیدا می کند. در کافه در گوشه ای دنج می نشینیم. گارسون که مرد میانسالی است به ما نزدیک می شود و با لبخند می پرسد:"مثل همیشه؟" من هم با لبخند پاسخ می دهم :"مثل همیشه". سرش را تکان می دهد و از ما دور می شود. نگاهم با نگاه ژان تلاقی می کند .اضطرابی بی نهایت در چشمان آبی اش موج می زند . دلم می خواهد توان آن را داشتم که با یک ورد جادویی این اضطراب رابرای همیشه از نگاهش پاک کنم. دیگر فرصت نمی کنم به چیز دیگری فکر کنم ژان فریادی می کشد ودستانش را روی میز می کوبد. پیر مردی که در میز کناریمان نشسته از جا می پرد. سرم را به طرفش بر می گردانم و لبخند می زنم. دوباره به ژان نگاه می کنم. می دانم در این لحظه هیچ کلامی آرامش نمی کند.انگشتانش را در دستانم می گیرم و با نوازشی آرام سعی می کنم از هیجانش بکاهم. می خواهم به چشمانش نگاه کنم ولی نگاهش را از من می دزدد.صدایش می زنم، نگاه کو تاه و گذرایی به من می کند و سرش را به جلو و عقب تکان می دهد.لحظه ای ساکت است بعد دوباره فریاد می زند.
باز به پیر مرد نگاه می کنم.هنوز با نگاهی وحشت زده به ما خیره شده. بعد اندکی به تاب خوردن های ژان نگاه می کند .نفس راحتی می کشد و می فهمد که هیچ حادثه ی غیر معمولی روزمره گی اش را به هم نزده است. تنها " دیوانه ای" است که آمده قهوه ی هفته گی اش را بخورد. بعد پرسشی در چشمانش می بینم.حتما دارد با خودش حدس می زند چه نسبتی بین ما دو نفر وجود دارد؟ بالاخره نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و می پرسد : "شما با بیماران روحی کار می کنید؟" با لبخندی سرم را تکان می دهم. لحظه ای تعمق می کند و بعد می پرسد " سخت نیست ؟" ژان فریاد دیگری می زند و قهوه را از دست گارسون که روبروی ما ایستاده می قاپد. پیرمرد دوباره از جایش می پرد. می گویم بستگی دارد شغلی است که باید دوست داشت. می پرسم از کجا شغل مرا فهمیده؟ می گوید که عادت دارد به این کافه بیاید و بخاطر همین چندین بار پیش آمده که همکارهای دیگرم را با این "بیچاره ها"ببیند.
بعد برایم داستان پسر عمویش را تعریف می کند که از بچه گی دیوانه بوده، یعنی یک چیزی توی ژن هایش جابجا شده بوده. این را دکتر ها گفته بودند. حالا همین دکترها می گویند که در چند سال آینده می توانند ژن های جابجا شده را سر جایشان بگذارند و به امید خدا دیگر هیچ بچه ای دیوانه به دنیا نخواهد آمد. بعد توضیح می دهد که پسر عمویش این ژن ها را از خانواده ی مادرش گرفته و اینکه در خانواده ی مادرش همه به نوعی عجیب و غریبند.
یک لحظه متوجه می شوم که سرم را دارم به علامت تایید تکان می دهم. و حتی لبخند کمرنگی هم می زنم.
به ژان نگاه می کنم. با وجود اینکه قهوه اش را تمام کرده، ولی همچنان در حال سر کشیدن خالی توی فنجان است. دست دیگرش را بلند می کند و با آن چراغ بلندی که از سقف آویزان شده و بین ما قرار دارد را تکان می دهد. با دستم حرکت چراغ را متوقف می کنم.
نمی دانم چرا حرف های پیرمرد مرا یاد زمانی می اندازد که برای مدتی مجبور شدم در ترکیه بمانم. بعضی وقت ها آنقدر حالم غریب بود که مطمئن بودم بزودی دیوانه خواهم شد. من داشتم دیوانه می شدم ولی نشدم. شاید ژن هایم به اندازه ی کافی جابجا نبود و یا بود و من بروی خودم نیاوردم و آن ها را نادیده گرفتم؟ یا به نوعی جابجایی ژن هایم را سرکوب کردم و توانستم از خودم آدمی " نرمال " درست کنم که بتواند در مقابل دیگران لبخند بزند و جواب های منطقی به سوالاتشان بدهد.
با وجود اینکه حرف های پیرمرد را خیلی قبول ندارم، ولی در ذهنم دنبال دیوانه ای احتمالی در خانواده می گردم. خنده ام می گیرد چون یادم می آید یکی از پسرهای فامیل چندین ماه بخاطر بیماری اسکیزوفرنی در بیمارستان بستری بود. چطور چیز به این مهمی را فراموش کرده بودم؟
تنها باری که او را دیده بودم، در بیمارستانی روانی در نزدیکی تل آویو بود. دیداری کوتاه و بدون کلام.فارسی بلد نیست و من عبری. دچار هذیان های عرفانی بود. با حمید برادرم به دیدنش رفته بودم. حمید می گفت بخاطر این به این وضع افتاده که در سن کم به مطالعه عرفان یهود پرداخته . می گفت فهمیدن این چیزها پختگی ذهنی می خواهد.
می خواهم این چیزها را فراموش کنم. خطاب به ژان می گویم : "بریم؟" خودش را تکان می دهد باز فریادی می کشد و از جایش بلند می شود. نگاهی به دور و برم می اندازم. نگاه هایی پر اضطراب به ما خیره شده اند.هیچکس با هیچکس حرف نمی زند .همه در نگاه آبی دریایی ژان غرق شده اند. و با چشمانشان ما را تا در بدرقه می کنند. ژان متل همیشه روی پنجه ی پا راه می رود و مثل همیشه با تکان های شدیدی بدنش را عقب و جلو می برد. اصرار زیادی دارد که دستم را در دستش بگیرد . انگشتانم از فشار دستش کمی درد گرفته. احساس می کنم تمام هیجانش در انگشتانش است.بعضی وقت ها که هیجان هایش لبریز می شود، فریادی می کشد و آن ها را ا ز دهانش خارج می کند. بدنش آرام می شود و فشار انگشت هایش روی دستانم نیز کم می شود. بیشتر راه را آمده ایم. بزودی به مقصد می رسیم و او می تواند در صندلی همیشگی اش فرو رود واین نگاه ها را فراموش کند.
می گه وقتی ناراحتم سرم رو زیر می اندازم که نگاه غمگینم او را منقلب نکنه .می گه باید تحمل کرد.می گه خسته ست. می گه عصبیه. می گه کار کرده . می گه می ذارم خودش رو رو سرم خالی کنه . حتی اگه با این خالی کردن یه بار سنگین رو شونه هام اضافه بشه.
می گم پس تکلیف این بار سنگین چی می شه؟ می گم کجا می شه این بارو زمین گذاشت؟ می گم کجا می بری اون بارو؟ کجا قایمش می کنی که اون نبینه ؟ چشمهای غمگینت رو کجا قایم می کنی ؟
می گه سکوت شب ها برام یه دریا است که اشکام توش گم می شن.
می گم اشکات هیچوقت صدا نداره؟ آخه اون صدای اشکاتو چه جوری تو سکوت شب قایم می کنی؟
می گه عادت می شه. می گه کافیه انگشتاتو لای دندونات فشار بدی.اینقدر فشار بدی که صدات خفه بشه.
می گم هیچوقت دلت نمی خواد دستا شو بگیری، روبروی خودت بشونیش و بهش بگی بابا من قلبم از این سکوت پوسید، من روحم منجمد شد. نمی خوای دستش رو بگیری تا تمام تنهایی روحت رو تو دستات حس کنه؟
می گه نمیشه ناراحتش کرد. می گه بار دلش زیاده. می گه زن نگرفته که با رش اضافه بشه. می گه تازه داره خرجمو می ده. می گه من اجازه ندارم ازش بخوام روحم رو هم تامین کنه .
می گم آخه پس چیکار می کنی ؟روحت رو کجا قایم می کنی ؟آخه روح که حجم نداره که بتونی مثل رخت های کثیف توی سبد رخت چرک ها بچپو نیش ؟
می گه اشتباه می کنی . می گه روح رو می شه حجم داد واینقدر حجمش رو کوچیک کرد که هیچکس نبیندش.
می گم پس اگه روحت رو نمی بینه پس چیه تو رو می بینه؟
میگه اشتباه تو همینه. می گه دیده شدن مهم نیست. دیده شدن یعنی خواستن. می گه دیده شدن یعنی تقاضا کردن . می گه دیده شدن یعنی طرف رو مجبور کنی که دوستت داشته باشه. می گه همه ی اینا زندگی رو تلخ می کنه.
می گه باید چشم باشی نه دهن .می گه باید ببینی بدون اینکه دیده بشی. می گه تو اجازه نداری دیده بشی.می گه این خودخواهیه.
می گم آخه چه جوری می توونی دیده نشی و ببینی؟
میگه باید چشم باشی و بس. می گه انتظار داشتن مخرب رابطه ست. می گه مهربونی تداوم رابطه ست.
می گم مهربونی چیه؟
می گه مهربونی همون دیدن و دیده نشدنه . می گه مهربونی همون در سکوت گریه کردنه .می گه مهربونی یعنی بفهمی اون صبح زود باید بره سر کار و شب ها با غرزدن هات اونو دلخور نکنی.
می گم پس غیر از شب و نصف شب و صبح چه وقتی برات می موند که از خودت بگی؟
می گه تو چرا نمی فهمی؟ تو چرا اینقدر خودت برات مهمه ؟ می گه خود را باید حل کرد.می گه بهت گفتم روحو اینقدر می شه کوچیک کرد که بشه توی کشو اول آشپز خانه زیر قاشق چنگال ها جایش داد.اینطوری اگر صدایی هم کرد در صدای قاشق چنگال ها گم می شه.
می گه وقتی سبزی خورد می کنه، گاهی روحش را لای سبزی ها می ذاره و روح تکه تکه شده اش را با سبزی ها در فریزر منجمد می کنه تا بعدها توی بوی خوش قورمه سبزی خودش رو رها کنه.
بالاخره امروز بعداز مدت ها خودم را راضی کردم که به فروشگاه بروم و برای خودم لباس بخرم. من اصولا هیچ وقت حوصله ی مغازه گردی را نداشته ام. از اینکه هی مجبورم چوب لباسی ها را برای نگاه کردن مدل های دامن ها و بلوز ها این ور آن ور کنم، سرم گیج می رود. این مدل ها هم که تمام شدنی نیستند. تازه بعدشم باید بری اتاق پرو و این رو در بیاوری و آن یکی رو بپوشی. ببینی چه دامنی داری که به رنگ این بلوز بیاید. هی جلو آینه خودت را نگاه کنی و تصور کنی که دیگران دارند تو را نگاه می کنند و تجسم کنی که در نگاه دیگران چگونه جلوه می کنی و نکته ی آخر و از همه مهم تر اینکه آیا این نگاه دیگران آن آرامش و رضایتی را که می خواهی در تو ایجاد می کند یا نه؟ بعد هم که تمام این فکر ها را کردی، از دست خودت عصبانی می شوی که چرا اینقدر به نگاه دیگران وابسته ای؟ که چرا این نگاه دیگران باید باشد که در تو آرامش ایجاد کند؟
بعد هم به این فکر می کنی که چقدر داری وقت تلف می کنی.با خودت می گویی الان که اینقدر توی اتاق پرو مشغول نظاره ی خودت در آینه هستی، می توانستی چند صفحه از رمان نیمه تمامت را که توی کمد دارد خاک می خورد بنویسی یا یه چیزی بخوانی یا بروی زودتر خانه برای شوهر و بچه ات یک غذای خوشمزه درست کنی. یا این کمدها را بریزی بیرون لباس های تابستانی را در بیاوری. یا به جان شیشه های خانه که مدت هاست تمیزشان نکرده ای بیفتی. یا بروی سینما یک فیلم خوب ببینی. یا به مامانت که چندین و چند روز است ازت خبر ندارد زنگ بزنی و ازش خبر بگیری.
بعدش یادت می آید که که قضیه از این ها پیچیده تر است. باز مثل همیشه متوجه می شوی که در هر صورت تو در حال انجام هر کاری. در ملامت خود بسر می بری و فکر می کنی کارهایی که در حال انجام دادنش نیستی مهم تر هستند!!
بالاخره انتخاب هایم را می کنم. ایندفعه چند تا چیز را با هم انتخاب کرده ام که دیگر مطمئن باشم که تا مدت ها قرار نیست گذرم به این طرف ها بیافتد. بطرف صندوق می آیم از دور صف طولانی را می بینم. با خودم می گویم خوب این یکی دیگر تقصیر تو نیست وقتی صف است باید آن را ببندی!! حتی اگر این چند سال که در اروپا هستی، عادت به صف بستن را از دست داده ای.هر چند، مثل این که در ایران الان صف بستن جزو تفریحات مردم شده و برای غذا خوردن در رستوران هم صف می بندن و تمام گپ ها و جوک های بامزه شان را هم در این صف ها برای هم تعریف می کنند. یک لحظه احساس می کنم الان بجای اینجا بودن دوست داشتم توی صف رستوران در تهران پیش دوستهایی که اینقدر دلم برایشان تنگ شده بود باشم.
توی صف ایستاده ام و به چیزهایی که بقیه زن های توی صف خریده اند نگاه می کنم. آن ها هم مرا نگاه می کنند. فکر می کنم برایشان عجیب است که من این همه چیز را یک جا برداشته ام. حتما با خودشان می گویند مگر فردا را از این خانم گرفته اند که این همه را با هم می خرد؟ و یا فکر می کنند "خوش بحالش یعنی هر وقت می اید فروشگاه اینهمه خرید می کند؟" دیگر از این خبر ندارند که قرار است تا مدتها سر و کله ام اینجا پیدا نشود. در همین حین گرمای دستی را روی شانه ام احساس می کنم. سرم را بر می گردانم. نگاهم در نگاه پاتریک تلاقی می کند. یکدفعه تمام غرزدن های درونی ام به پایان می رسد و جای خودشان را به یک خوشحالی بی توصیف می دهند. بغلش می کنم و گونه هایش را می بوسم. او هم از دیدن من خوشحال است. می گوید اول مرا از پشت نشناخته و فقط بخاطر این توجهش به من جلب شده که در انتهای کوتاه ترین صف بوده ام و بعد با خودش فکر کرده"درست است صف کوتاه تر است ولی این خانم وقت زیادی از صندوق دار خواهد گرفت".
می فهممم چقدر دلم برایش تنگ شده. بالاخره صف تمام می شود و با هم از فروشگاه بیرون می آییم. بهم پیشنهاد می کند اگر وقت دارم با هم در کافه ای بنشینیم. تمام پروژه هایی که دارم فراموش می کنم و بدون هیچگونه تردید به پیشنهادش پاسخ مثبت می دهم. آخر من پاتریک را مدت هاست ندیده ام. دلم برایش خیلی تنگ شده و می خواهم که برایم از خودش حرف بزند. با هم شروع به راه رفتن می کنیم. این کوچه ی Neuveدر بروکسل یک کم مثل کوچه برلن خودمان است. همه اش مغازه ی لباس فروشی و کفش فروشی است و پیدا کردن کافه در آن کار حضرت فیل است. در حالی که در بقیه جاهای بروکسل خیلی راحت تر کافه پیدا می کنی. بالاخره توی پاساژ city 2 می رویم و جایی برای نشستن پیدا می کنیم. هنوز ننشسته ایم که تلفنم زنگ می زند. همسرم است. می گوید کارش زودتر تمام شده و می تواند دنبال میلان به کودکستان برود. خوشحال می شوم. اینطوری بیشتر می توانم با پاتریک حرف بزنم. به همسرم می گویم که یک سورپریز برایش دارم و گوشی را به پاتریک می دهم. در حین اینکه آن دو با هم حرف می زنند، به چهره ی پاتریک خیره می شوم. در این دو سه سا ل که ندیدمش، خطوط چهره اش عمیق تر از پیش شده و مسن تر به نظر می رسد. ولی نگاهش همان شادابی کودکانه چند سال پیش را دارد.
با پاتریک در دانشگاه آشنا شدم. علاقه اش به شرق وزبان های شرقی باعث شد که حرف های زیادی با هم برای گفتن داشته باشیم. دانشجوی رشته ی شرق شناسی بود و عاشق یاد گرفتن زبان. عربی و ترکی و آلمانی را خیلی خوب صحبت می کرد و داشت عبری و فارسی یاد می گرفت. اولین باری که با هم گپ زديم را هیچوقت فراموش نمی کنم. در کافه تریای دانشگاه نشسته بودیم و داشت برایم از سفرش به مصر حرف می زد. بعد یکدفعه مکث کرد نفس عمیقی کشید و در حالی که به بشقاب غذایش نگاه می کرد گفت که عاشق یک مراکشی شده است. برایم از احساسش گفت و من با علاقه تمام گوش دادم. وقتی مردها از دنياي دروني و زندگی عاطفی شان برایم می گویند، احساس می کنم دری به دنیایی مرموز به رویم باز شده. دنیایی که دوست دارم بهتر بشناسم. متاسفانه آن روز کلاس داشتم و هر چند دوست داشتم برایم بیشتر از عشقش بگوید، ولی وقت تنگ بود و باید می رفتم. ولی خوشحال بودم از اینکه در او این اعتماد را ایجاد کرده ام که برایم از زندگی عاطفی اش حرف بزند. موقع خداحافظی در چشمانش رضایت را می دیدم رضایت اینکه از خودش حرف زده و گوشی این حرف ها را شنیده و قلبی احساس های او را لمس کرده.
تنها چند روز بعد بود که فهمیدم اصلا هم احساساتش را لمس نکرده ام و یا خیال کرده ام که لمس کرده ام. من نفهمیده بودم که معشوق او شخصی از همجنسان خودش است. ما آدم ها بعضی وقت ها اینقدر در بدیهیات ذهنی مان غرق می شویم که فکر می کنیم دیگری را گوش می کنیم. در بیشتر موارد ما فقط داریم در ذهنمان دنبال فورمول هایی می گردیم که با حرف های طرف مقابل شباهت بیشتری دارد!
نفهمیدن من، از آن نفهمیدن های احمقانه بود.در زبان فرانسه وقتی از یک "پسر مراکشی" marocain) un (صحبت می کنید با وقتی از یک "دختر مراکشی"(une marocaine) حرف می زنید، تلفظ لغت مراکشی قدری متفاوت است. وقتی پاتریک به فرانسه می گوید"من عاشق یک مراکشی شده ام "، دختر و یا پسر بودن معشوق، درهمان كلمه بيان ميشود. (چیزی که در مورد زبان فارسی صادق نیست). آن موقع من اینفدر برایم بدیهی بود که زمانی که یک پسر از عشق می گوید این معشوق حتما یک دختر است که این تفاوت تلفظ را حتی نشنیدم. هر چند شاید اینکه فرانسه زبان مادری ام نیست در این سو.تفاهم موثر بود ولی مطمئنم عامل اصلی اش همان کلیشه های ذهن من بود که لغات و حرف های پاتریک را از فیلتر های ذهنی ام رد کردند و آن ها را آنجوری که خودشان دوست داشتند بشنود تعبیر کردند.
این موضوع را چند روز بعد متوجه شدم:
در کتاب فروشی دانشگاه بودم که ناتالی آشنای مشترک خودم و پاتریک را دیدم. با لبخند به من نزدیک شد و بعد از یک سلام و علیکی سریع، از پاتریک برایم گفت از اینکه چقدر برخوردم با مسئله ی همجنسگرایی اش پاتریک را شگفت زده کرده است. که اصلا فکر نمی کرده که یک دختر شرقی ایرانی اینقدر راحت با این مسئله برخورد کند. اینکه چقدر "نگاهم"در او اعتماد ایجاد کرده. اینکه حتی اروپایی ها هم وقتی می فهمند او همجنسگراست، همان لحظه چیزی در نگاهشان بیگانه می شود. واینکه نگاه من بیگانه که نشده که هیچ، از هر آشنایی هم آشناتر شده است!!!
ناتالی حرف می زد و من هیچ نمی گفتم. فقط احساس می کردم اندوه زیادی در قلبم خانه کرده است و به این زودی هم دست از سرم بر نمی دارد. من این سوء تفاهم را هیچ وقت برای پاتریک تعریف نکردم. با خودم گفتم اینطوری بهتراست و اینطوری او هم کلیشه هایی که از یک دختر شرقی دارد خواهد شکست.
ولی چرا با خودم رو راست نباشم؟ در حقیقت من می خواستم تصویر خوبی که از من در ذهنش پیدا کرده فرو نریزد. آخر من به این تصویرهای خوب احتیاج دارم...
مدت ها بود به ابن مسئله فکر می کردم که چه عاملی باعث می شود دنیای زن ها و مردهای ما ایرانی ها با هم این همه فرق داشته باشد؟ در حقیقت، بیگانگی غریبی بین زنان و مردان ما وجود دارد. مثل اینکه هر یک به زبانی متفاوت سخن می گوید.البته شاید این بیگانگی در روابط زنان با هم و مردان با یکدیگر نیز وجود داشته باشد. ولی این میزان در مقابل بیگانگی زن و مرد در بین ما ایرانیان، واقعا ناچیز است. بیگانگی که یکی از علت های اصلی شکست های زندگی خانوادگی می باشد.من فکر می کنم یکی از علت های اصلی این بیگانگی، جدا کردن زن ومرد در فرهنگ ما می باشد.در فرهنگ ما، دختر و پسر به اتش و پنبه تشبیه شده اند که مجاورتشان، فقط تخریب و فساد اخلاقی به بار می آورد. گویی در ذهن ما اینگونه القا شده که جز در کانال عشق و جنسی، زن و مرد هیچگونه ی دیگری نمی توانند با هم ارتباط بر قرار کنند. قصد من در اینجا کم اهمیت جلوه دادن رابطه ی عاشقانه و رابطه ی جنسی نمی باشد، بلکه مسئله این است که ما کاملا فراموش می کنیم که زن ومرد بیش از هر چیز دو انسانند و به عنوان دو انسان از کانال های دیگر نیز می توانند با هم در ارتباط قرار بگیرند.برای اینکه با وضوح بیشتری چیزی که در ذهنم می گذرد توضیح دهم، لازم نیست شما را به راه های دور و کشورهای سنتی ببرم. کافی است به روابط همین ایرانی هایی که در خارج از کشور(منظور در کشورهای غربی است) دقت کنید: در ذهنیت ما، حتی تصور اینکه یک خانم و یا یک آقای ایرانی، یک دوستی معمولی و ساده( منظور از نوع غیر جنسی آن است) با جنس مخالف داشته باشد، نمی تواند خطور کند.خدا نکند این آقا و یا خانم متاهل هم تشریف داشته باشند! می گوییم خارجی ها فاسد هستند ولی آیا در نهایت ذهن ما که روابط زن و مرد را فقط در "سکس" میبینیم و هر نوع رابطه دوستی دیگر را غیر ممکن می دانیم فاسدتر از این اجنبیان نیست؟
کسانی که جرات می کنند و این سد را می شکنند، متاسفانه در اجتماع ایرانیان مورد قضاوت های کوته نظرانه ی آن ها قرار می گیرند.عده ای دیگر از ما نیز که به این ذهنیت ها می خندند، در عمل مواظب رفتار خود هستند زیرا که از "حرف مردم" می هراسند و بهتر می بینند به این دیوارها، خدشه ای وارد نسازند.دیوارهایی که برای ما دو دنیا به وجود آورده اند: دنیای مردها و دنیای زن ها.
چگونه می توان از مرد یا زنی که هیچگاه بجز همسرش امکان دوستی با زن یا مرد دیگری را نداشته است، خواست که بتواند به دنیای همسرش وارد شود؟ زنی که کوچکترین تصوری از ذهنیت یک مرد، از رویاهای یک مرد واحساسات یک مرد ندارد، چگونه می تواند این آگاهی را در مورد همسرش داشته باشد؟
باید بگویم به نظر من وقتی که یک نفر تنها از کانال رابطه ی عاشقانه جنس مخالف را کشف می کند، این کشف کردن، به دلیل اینکه با رویاهای فرد در آمیخته، از عینیت کمتری برخوردار است.در حالی که در "رابطه ی عادی دوستی با جنس مخالف" انسان ها قدرت بیشتری برای وارد شدن به دنیای دیگری و درک دیگری دارند. زیرا را که احساسات رمانتیک، دید آنها را از واقعیت طرف مقابل خدشه دار نکرده است.
نتیجه ی قضیه اینکه، پسر ها و دخترهای ما چون جنس مخالف را تنها در رابطه عاشقانه (تازه آن هم نه همیشه!) و به عنوان موجودی تمایلات جنسی آن ها را ارضا می کند شناخته اند، تمام ابعاد دیگر این جنس مخالف برایشان مخفی باقی می ماند و زمانی که به واقعیت زندگی مشترک می رسند، فاصله ی این دو دنیا، روابط آن هارا به بیگانگی و نفهمیدن می کشاند.
حتما شما هم موارد زیادی را می شناسید که زن یا مردی بعد از مدتی زندگی مشترک،عنوان می کند که "احساس می کنم با یک بیگانه زندگی می کنم" ویا دختر یا پسری بعد از چند بار شکست عشقی به این نتیجه میرسد که "همه ی دخترها ( یا پسرها ) همه سر و ته یک کرباسند." این جمله نتیجه ی این است که شخص در دوران " آشنایی عا شقانه " تصویری مطلق از از شخص مقابل- که با ایده آل هایش بیشتر انطباق دارد تا واقعیت وجودی طرف مقابل - می سازد. ولی زمانی که مرحله ی "جنون عاشقی"به پایان میرسد و معشوق را باچهره ی واقعی اش که مثل آدم های دیگر نسبی و دارای نقص است مشاهده می کند، تفاوت آن تصویر خیالی با " زن معمولی" یا " مرد معمولی " او را به این نتیجه می رساند که "همه ی دخترها (و یا پسرها) سر و ته یک کرباسند".
جای تعجب است ولی ما دوستان همجنس مان را با نقاط ضعفشان بیشتر می پذیریم تا نقاط ضعف معشوقمان را! چرا که این جنس مخالف در تمام مدت نوجوانی و جوانی مان در " ذهنمان " زندگی کرده و تبدیل به ایده آلی مطلق شده و بدین ترتیب هیچگاه واقعیت خارجی نداشته است. در صورتی که ما دوستان همجنسمان را در روابط واقعی بیشتر تجربه کرده ایم و بیشتر می توانیم تفاوت هایمان را با آنها احساس کنیم. ولی در مورد جنس مخالف، اصلا نمی دانیم این تفاوت ها چیست؟ تشابه ها چیست؟
و بعد از ازدواج چه پیش می آید؟ از دنیای قصه ها به دنیای واقعیت سقوط می کنیم. واقعیتی که در آن به ما نیاموخته اند که با جنس مخالف ارتباط برقرار کنیم. می فهمیم که ایده آل های خیالی مان هیچ ربطی به واقعیت ندارد و چون به ما ابزار واقعی برای برقراری ارتباط با این "همیشه بیگانه" رانداده اند، در نتیجه احساس در ماندگی می کنیم.
ای کاش می توانسنیم این دیوارها رابشکنیم. دیواری که با تمام ضخامتش دنیای ما ایرانی ها را به دو نیم کرده است. در نیمی از این دنیا زنان و در نیمه ی دیگرش مردان قرار دارند.
و بالای این دیوارهم قضاوت های تنگ نظرانه و "حرف های مردم" مثل سیم های خارداری احتمال هر گذری را مسدود کرده اند.
می خواست برایم از اردوگاه مرگ نازی ها حرف بزند. چشمانم را به لبانش دوختم. لرزش لبانش حالا دیگر به تمام بدنش سرایت کرده بود. سرش را به چپ و راست تکان داد، دستش را در ساکی که کنارش روی زمین گذاشته بود کرد و پاکتی از آن در آورد. باز هم بدون این که حرف بزند پاکت را روی میزم گذاشت و به سمت در رفت و من با نگاه حیرت زده ام قدم های بی رمق و لرزانش را دنبال کردم.
و حالا یک ساعت است که روی صندلی ام میخکوب شده ام و نمی توانم تکان بخورم. محتوای پاکت مرا دگرگون کرده. آن را برایت می فرستم تا در گویا منتشرش کنی. تا دیگر هیچ کشتاری برایمان عادی نشود.
مژگان کاهن


در اين نقشه ی آماری، کودکانی که تولدشان ثبت نگرديده بود حساب نشده است؛ آمار ارائه شده در نقشه فوق آمار حداقل می باشد و برخی از روستاها در آن محسوب نشده اند.













امروز باز هم در خیابان های بروکسل خودم را گم کرده بودم.ازسینما که بیرون آمدم، دگرگون بودم. دلم می خواست راه بروم واصلا توقف نکنم. می دانستم این دگرگونی تاتیر فیلمی است که دیده ام. (the taste of espice)
داستان فیلم، داستان مردی است که با خانواده اش در کودکی از ترکیه به یونان مجبور به مهاجرت می شوند. حتی یونانی االاصل بودنشان، چیزی از حس نوستالژیِ که او نسبت به کودکی اش در استامبول و مغازه ی ادویه فروشی پدر بزرگش دارد، کم نمی کند.
باز این حس گم شده در من بیدار شده است.حس اینکه چیز عزیزی را در زمانی دور گم کرده ام. باید راه می رفتم شاید می توانستم این چیز عزیز را در خیابان های بروکسل پیدا کنم. هنوز از صبح تا الان ، نتوانسته ام این حس را به فکر تبدیل کنم.این چیز عزیز چیست که در لغت نمی گنجد و اینقدر در اعماق وجودم قایم شده که تنها با یک حس خودش را برایم به نمایش می گذارد. حس اینکه عزیز است و دور. حس اینکه چقدر به این عزیز که نمی دانی چیست احتیاج داری. حس اینکه اگر بود تو می توانستی تمام آرامش دنیا را در قلبت جا دهی . گاهی وقت ها ، با گوش دادن یک ترانه ی قدیمی ایرانی، این حس در من بیدار می شود واین بار قهرمان فیلم که در صحنه هایی از کودکی اش غرق شده بود، او را در من بیدار کرد.
دنبال چیزی که مرا به قهرمان داستان نزدیک می کند می گردم. متل من مهاجر است. با این تفاوت که او در کودکی مهاجرت کرده و و من در جوانی. تقریبا مطمئنم که سناریو نویس، داستان خودش را به تصویر کشیده است.احساس قبطه به او درم بیدار می شود. تصویرهای فیلم بقدری گویا است که تو می توانی تمام حس غریبانگی او را در وجودت تجربه کنی.اینقدر قدرتمند بودند که عزیز گم شده ی مرا که در اعماق وجودم قائم شده بود بیدار کردند . ولی با این تفاوت که من این عزیز گم شده را نمی توانم به تصویر بکشم. حتی نمی دانم کیست یا چیست یا در کجای زندگی ام وجود داشته است.
کاش می توانستم زمان را به عقب ببرم و در هر جا که می خواهم متوقفش کنم و این عزیز گم شده را پیدا کنم، بویش کنم و او را به گونه هایم بچسبانم و با خودم بیارمش بگذارمش در تاقچه ی اتاقم. تاقچه که نه، در دکور خانه مان (من در خانه ام تاقچه ندارم. خانه ی بابابزرگم تاقچه های زیادی داشت. بابا بزرگ هر وقت گریه می کردم مرا بغل می کرد و روی یکی از این تاقچه ها می گذاشت. اشک هایم را پاک می کرد و تمام محبت دنیا را با چشمانش به وجودم سرازیر می کرد. بابابزرگم روی تاقچه اش گل های محمدی بزرگی را که از باغچه اش چیده بود می گذاشت.این گل ها برای من خوشبو ترین گل های دنیا بود و من بعد از آن دیگر هر جا که رفتم، حتی در زیباترین باغ های دنیا که سر زدم دیگر مثل گل های بابا بزرگم را پیدا نکردم.)
و امشب، منم و این حس گم شده . پاهایم درد می کند. خیلی راه رفته ام. دارم سعی می کنم پاهایم را روی زمین بگذارم. ولی نمی توانم ، خیلی درد می کنند . دوست دارم پاهایم را همچنان روی کاناپه دراز نگه دارم، چشم هایم را ببندم و با ذهنم سفر کنم. ذهنم مرا به خیلی دور ها می تواند ببرد.به این امید چشم هایم را می بندم. ولی ذهنم نیز خسته است.اگر هم خسته نبود باز فرق نمی کرد. گاهی توانش را ندارد و نمی توان مجبورش کرد.از یک مغز32 گرمی انتظار بیشتری نمی توان داشت.هر چند دانشمندان می گویند انسان نمی دانم از چنددر صد مغزش بیشتر استفاده نمی کند ولی شاید این بی استفاده گذاشتن بقیه مغز هم بی علت نیست. شاید کشش آن را نداریم.