تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
حضور بیگانه

 

در را برویم باز می کند. در نگاهش شادی عجیبی موج می زند.شادی که نگاه آبی اش را شفاف تر از دفعه ی قبل کرده است.می گوید فکر نمی کرده که بی آیم .آخر چه کسی را دیدی که  دعوت  شخص غریبه ای که در ایستگاه اتوبوس انتظار می کشد را بپذیرد. همانطور با ناباروی نگاهم می کند. به صندلی اشاره می کند و می نشینم.هنوز با چشمانش مرا بر انداز می کند . مثل اینکه می خواهد به ذهن بد بینش بگوید : "دیدی آمد؟ حالا دیگه ساکت شو و منو با اون تنها بذار. "بعد بلند می شود ازم می پرسد "چایی می خوری یا قهوه؟"برایش توضیح می دهم که در مملکت ما همه علاقه ی خاصی به چایی داریم. منتظرم بپرسد مملکتم کجاست؟ ولی هیچ نمی گوید و به آشپزخانه می رود.بی اختیار به یاد آشناییمان در ایستگاه اتوبوس می افتم:

در کنارش نشسته بودم سرم پایین بود و مجله ای که دستم بود ورق می زدم. سنگینی نگاهش  برمن باعث شد سرم را بطرفش بگردانم.بی اختیار در نگاهش غرق شدم کم پیش می آید که نگاهی اینقدر مرا جذب کند.در این که چشمان بسیار زیبایی داشت شکی نبود ولی غیر از آن نگاهش یک چیز عمیق و مرموز رانیز از خود ساطع می کرد. بی اختیار به اجزای صورتش خیره شدم. با وجود اینکه سنش خیلی زیاد بود، ولی صورتش جذابیتی فوق العاده داشت. با خودم فکر کردم خدا می داند وقتی جوان بوده چند تا  عاشق و بی قرار داشته است .

بی اختیار با او شروع به حرف زدن کردم. در مورد اتوبوس که مثل همیشه دیر کرده چیزی گفتم.دهانش را باز کرد که جوابم را بدهد.صدایش گرفته بود سرفه ای کرد و گفت":می بخشین که صدای من گرفته.راستش من چون زیاد پیش نمی آید که حرف بزنم در نتیجه موقع حرف زدن صدایم می گیرد".وقتی نگاه متعحب مرا دید، برایم  توضیح داد که تنها زندگی می کند و چون هنوز مشاعرش را از دست نداده، پس هیچوقت پیش نمی آید  با خودش حرف بزند وچون آدم کم می بیند در نتیجه تارهای صوتی اش گاهی ساعتها بی تحرک  می مانند ونتیجه اش این می شود که وقتی دهانش را باز می کند بزور صدایی از آن خارج می شود.

بعد شروع کرد برایم توضیح دادن در مورد محله ای که درش زندگی می کند. گفت که 45 سال پیش هیچ کدام از این ساختمان ها وجود نداشته و تا چشم کار می کرده مزرعه بوده و آن رو برودرست همانجایی که پارک قرار دارد مزرعه دار ها گوجه و سبزی و سیب می فروختند...

از آشپزخانه بیرون می آید سینی چایی را روی میز می گذارد و روبرویم می نشیند. باز به صورتش خیره می شوم. تا به حال هیچ گاه خیره شدن به چهره ی یک پیرزن اینقدر برایم لذت بخش نبوده است.

می گوید 60 سال است که در این خانه زندگی می کند. از همان 20 سالگی که ازدواج کرده. بعد از چند سال که شوهرش می گذارد و می رود، او اینجا می ماند. بچه هم ندارد .سرم را بالا می کنم و به اطرافم خیره می شوم. روی دیوارها در نقاط مختلف چند قاب عکس می بینم .تمام این قاب عکس ها یک وجه اشتراک دارند و آن اینکه در آن ها عکس سگی جا سازی شده.  سگ ها هیچ کدام شبیه به  هم نیستند ولی همه شان دمشان را بالا گرفته اند دهانشان باز است و زبانشان بیرون آمده. مسیر نگاه مرا دنبال می کند. بعد می آید دستم را می گیرد و مرا نزدیک یکی از عکس ها می برد.برایم از او می گوید. می فهمم اسمش ملودی بوده و عاشق دویدن و بازی کردن در پارک. می توانسته ساعت ها روی پاهای او یلم دهد ودر نوازش هایش غرق شود.

 پیرزن اشکش جاری می شود. زیرا ملودی هم مثل بقیه سگ هایش مرده است.می گوید:" می دانی؟سگ ها اگه دواشکال نداشتن خیلی راحت می توونستن جای یک آدم رو پر کنن اونا عمرشون از ما خیلی کوتاه تره و دومین اشکالشون اینه که حرف نمی زنن.البته وقتی باشون حرف می زنی یه جوری نگات می کنن که انگار ذره ذره حرفاتو می بلعن .ولی بالاخره یه روز می میرن و داغش می مونه روی دل تنهات" .

بعد با نگاهی غمگین تمام عکس های دیوار را دنبال می کند وهمچنان اشک می ریزد.یک لحظه از ذهنم می گذرد که  در آغوشش بگیرم و موهایش را با دستانم نوازش کنم. ولی خیلی زود به خاطر می آورم که چقدر با او بیگانه ام.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:9 توسط مژگان کاهن |

یهودی های دسیسه گر و اتاقهای گازخیالی

                                                                                                                                                                      

 قبل از خواندن این مقاله به شما توصیه می کنم فیلم زیر را نگاه کنید.خصوصا دوستان عزیزی که در ایران زندگی می کنند .

                                          

  جنایت مدرن

 

 

 

نگاهی بر انکارگرایان پدیده ی هولوکوست

 

انکار گرایی گفتمانی است که در آن واقعیت قتل عام یهودی ها بوسیله ی نازی ها و همدستان شان در جنگ جهانی دوم، نفی می شود.انکار گرا ها برای خودشان نام"رویزونیست" را برگزیده اند.به این صورت ادعا دارند که سعی شان بازنگری علمی تاریخ می باشد."بازنگری تاریخ" عبارت ازمرور دوباره ی دانسته های تاریخی است.اما نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که  بازنگری تاریخی، قوائد خاص خودش را دارد  و رعایت  این قوائد برای  مورخین اجتناب ناپذیر است. زیرا در غیر این صورت این بازنگری جنبه ی علمی خود را از دست می دهد.گفتما ن های انکار گراها، به دلیل زیر پا گذاشتن کامل تمام این قائده های تاریخ شناسی، نه تنها با معیا رهای علمی مطابقت نمی کنند، بلکه ماهیتی "ضد تاریخی" دارند.  آنها به دستکاری تاریخ می پردازند و حتی تا خیالبافی پیش می روند. به این دلیل نام رویزیونیست به هیچ وجه مناسب آنها نیست . بنا به دلایل ذکر شده تاریخ دانان آنها را "انکار گرا "می نامند.

لغت انکار گر توسط تاریخ دان معاصر"هانری روسو[1]"در سال 1987 مطرح شد وآن به این دلیل که به عقیده ی او، این پدیده بیشتریک"سیستم تفکر"،یک "ایدئولوژی"است تا  یک روش علمی و یا حتی انتقادی واز این جهت ، به آن نمی توان نام بازنگری تاریخ را اتلاق کرد.

گفتمان انکارگراهاعنوان می کند که رایش سوم ، قصد نابود کردن یهودی هارا نداشته و اتاق های گاز وجود خارجی نداشته اند.آنها نه تنها قتل عام یهودی ها  را بلکه قتل عام عقب مانده های ذهنی و کولی ها را نیز توسط نازی ها نفی می کنند.

 زمانی که از آشویتز و سایر اردوگا ه های مرگ سخن می گویند،  آنها را تنها به عنوان محل هایی برای ضد عفونی کردن لباس ها به حساب می آورند و معتقدند تمام این ها دروغ هایی است که برای تشکیل و تحکیم دولت اسرائیل ساخته و پرداخته شده است.

روش انکارگراها برای تحلیل مسائل،  روشی انحرافی است. زیرا به افسانه پردازی و دستکاری جزئیات خلاصه می شود.آنها در تمام فرضیه های اولیه شان جواب های نهایی را دارند و بخاطر همین است که به ضد تاریخ بدل می شوند.زیرا پیش از اینکه هدف کشف واقعیت را داشته باشند، از آن به عنوان ابزاری برای انتشار افکار ایدئولوژیکشان استفاده می کنند. در اینجا برای اینکه با این پدیده بیشتر آشنا شویم، به شرح مختصر افکار یک انکار گرا  به نام روبرت فریسون می پردازیم:

روبرت فوریسون

 

روبرت فریسون یکی از انکارگراهای فرانسوی است.به عقیده ی او، یهودی ها برای اینکه بتوانند کشورشان را تشکیل دهند،  دروغ به این بزرگی را اختراع کرده اند.او از"جادوی اتاق های گاز"سخن می گوید و حمایت از فلسطینی ها را با نفی کامل هولوکوست برابر فرض می کند.

یکی از مشخصات روبرت فورسیون  و اکثر انکار گراها این بوده است که می خواهند به گفتارشان ظاهرعلمی بدهند و تمام عناصری که در نتیجه گیری به ضررشان تمام می شود را نادیده بگیرند،  یا آنها را جزئی جلوه دهند ویا توجیه کنند. او در کتاب "مشکل اتاقهای گاز"اینطور می نویسد:

"مقاصد جنایتکارانه ای که به هیتلرنسبت می دهند، هیچوقت ثابت نشده است.این تصاویر همه اش نتایج تبلیغات جنگ واشاعه نفرت است.تاریخ پر است از این دروغ پردازان.علاوه براینکه در قرن حاضر از وسایل ارتباط جمعی نیزدر این جهت اشاعه افکاردروغ استفاده می کنند. "[2]

یکی از مشخصات نوشته های روبرت فوریسون عدم تحول و تکرار همان مفاهیم در جملات گوناگون و و به نوعی بازی با کلمات است.انکار گرایان از چند عنصر فراتر نمی توانند بروند ودرحوضه محدود افکارشان حبس می شوند.

در آثار روبرت فوریسون چند نکته ی اصلی به چشم می خورد:

1- وجود کوره های آدم سوزی را انکار نمی کند ولی اذعان می کند از آن ها برای سوزاندن جنازه ها در جهت جلوگیری از گسترش اپیدمی استفاده می کردند.

2- وجود اتاق های گاز رابه کل منکر می شود.

3 - معتقد است که هیتلر دستور قتل عام یهودی ها را صادر نکرده است.نه تنها  هیچ یهودی،  بلکه هیچ انسانی را بخاطر نژاد و مذهبش محکوم به مرگ نکرده است.

4 –" راه حل اساسی" برای هیتلر مهاجرت یهودی ها به غرب بوده است.

5 - تعداد یهودی های کشته شده توسط هیتلر از"صفر"تجاوز نمی کند.

6 – اگر چند یهودی کشته شده اند به دلیل خود جنگ و دلیل های طبیعی بوده است.

7 – قتل عام یهودی ها اختراع صهیونیست هاست و تنها نفعش را دولت اسرائیل می برد. یهودی ها برای اینکه به دنیا احساس گناه بدهند و ترتیب برقراری کشور اسرائیل را بدهند،این دروغ را اختراع کرده اند.

8 – تمام اشخاصی که در این جریان شهادت داده اند دروغ گفته اند.[3]

 

یکی از ضربه های مهمی که فوریسون و جریان انکارگراها وارد شد، تغییر جهت یکی از همکاران  بسیارنزدیکش بود.این فرد ژان کلود پرساک نام داشت.پرساک در ابتدا رویزیونیست بود و برای فوریسون کار می کرد. فوریسون از همان ابتدا بر پشتکار پرساک درجهت رواج افکارش و رسیدن به نتایجی جدید، خیلی حساب می کرد.ولی تنها چیزی که حدس نزده بود این بود که تشنگی پرساک برای کشف حقایق طوری بود که در طی تحقیقاتش و سفرهای متعددش به آشویتز و بررسی و مطالعه دقیق مدارک موجود در موزه ی آشویتزبه این نتیجه رسید  که دلایلی که فوریسون و یارانش برای انکار اتاق های گاز عنوان می کنند بی پایه می باشندو اساس آنها بر دستکاری و یا نادیده گرفتن مدارکی است که باافکارشان در تضادند.

یکی از دلایلی که فوریسون برای نفی وجود اتاق های گاز عنوان می کند،عملی نبودن استفاده از گاز سیان هیدریک برای کشتار دست جمعی است.طبق گفته او این گاز به دلیل ماندن در فضا، برای خود کسانی که از آن استفاده می کنند نیزخطر مرگ به همراه دارد.به این مفهوم که اگر چنین اتاقی واقعیت داشت خود افرادی که برای جمع آوری اجساد به اتاق وارد می شدند نیز جانشان را از دست می دادند.از اینجا به این نتیجه می رسد که اتاق گاز به علت عملی نبودنش نمی توانسته وجود خارجی داشته باشد.

ژان کلود پرساک به ما نشان می دهد که اشتباه عمده ی فوریسون، عدم شناخت صحیحش در این حوزه است.تحقیقات دانشمندان معتبر نشان داده است که با تجهیزاتی نه چندان پیچیده، امکان استفاده از گاز سیان هیدریک برای این هدف امکان پذیر می باشد.نکته ی مهمی که در این تجهیزات باید رعایت شود، برخورداری از دستگاه تهویه ای قوی است که بعد ار به قتل رسیدن افراد ، مواد سمی موجود در فضای اتاق را از محیط خارج کند و بدینگونه تخلیه اجساد و حمل آن ها به کوره ها را امکان پذیرسازد.

فوریسون برای اینکه بتواند دلایل محکم تری برای اثبات نظریه عدم وجود اتاق های گاز بیابد، شخصی به نام لوکتر

 را برای تحقیق و نمونه برداری به آشویتزفرستاد .لوکتر از بخشهای مختلف ساختما نهایی که کوره ها  و اتاق گازها را در برمی گرفته نمونه برداری کرد. هدف او از این نمونه برداری اندازه گیری میزان سیانور موجود در محل بود  (حضور سیانور به منزله ی استفاده از گاز سیان هیدریک در آنجا بوده است.)

طبق نتیجه ای که لوکتر ارائه داد،  میزان سیانورموجود درنمونه های  اتاق گاز، پایین تر از میزان سیانور اتاقهایی است که در آن ها برای شپش ضدایی لباسها ، از گاز سیان هیدریک استفاده می شده است و عنوان حتی در بعضی نمونه ها نیز سیانور به چشم نمی خورد.  

فوریسون از آزمایش های لوکتر نتیجه می گیرد که هیچکس در این محل ها توسط گاز به قتل نرسیده است.

با عمیق تر شدن در شرایطی که آزمایش های لوکتر در آن انجام شده است و نتایج آن شاهد اشتباهات فاحش انکار گراها می شویم:

اولین نکته ای که باید عنوان کرد این است که شپش ها به مراتب از انسان نسبت به مسمومیت به گاز سیان هیدریک مقاوم ترند. این گاز با غلظت 0.3 گرم در متر مکعب، آن هم در مدت کوتاه چند دقیقه، برای انسان کشنده است. در حالی که برای نابود کردن شپش ها غلظت 5 گرم در متر مکعب وزمان حداقل 2 ساعت لازم است و برای اینکه تمام حشرات نابود شوند، این زمان به 6 ساعت می رسد. در اثرتماس زیاد حتی  رنگ دیوارها نیزبیشترتغییر می کند.

مدت تماس گاز سیان هیدریک با دیوارهای اتاق های گازاز 10 دقیقه در روز بیشتر تجاوز نمی کرده است. در حالی که  اتاق ها یی که در آن ها لباس ها را شپش زدایی می کردند، به مدت 12 تا 18 ساعت در روز و دمای فرای 30 درجه سانتیگراد، در معرض گاز سیان هیدریک ان هم با غلظتی برابر 5 گرم در متر مکعب،بوده اند.این مسئله باعث تغییر رنگ دیوارهای این اتاق ها شده است. چیزی که در اتاق های گاز کمتر به چشم می خورد و آن به علت کم بودن زمان تماس در روز و نیز دمای پایین تر این اتاق ها می باشد.

نکته ی متناقضی که در گفتار فوریسون به چشم می خورد این است که هرچند استفاده از گاز اسید سیان هیدریک را برای کشتن انسان ها غیر عملی و خطرناک می داند، ولی اذعان می کند از این روش برای کشتن شپش ها استفاده می شده است . نکته اینجاست که با توجه به غلظت مورد نیاز برای انهدام شپش ها که بسیار بیش از غلظت مورد نیاز برای انسانها است، پس باید نتیجه بگیرد که این استفاده هم به دلیل خطراتی که برای استفاده کننده دارد باید غیرعملی باشد. ولی فریسون چون نیاز دارد که وجود آثار سیانور را به گونه ای توجیه کند ، پس این مورد را می پذیرد بدون این که به تناقض موجود در گفتارش توجه کند.

در هر صورت فوریسون و همکارانش آتارسیانور را در دیوارهای اتاق های گازرا نمی تواند انکار کنند، در جسثجوی ابداع دلیل دیگری که این مسئله را توجیه کند می گردند.او اعلام میکند که گاز سیان هیدریک برای ضد عفونی کردن این محل ها استفاده می شده است.این نکته از لحاظ علمی  درست نیست. زیرا اسید سیان هیدریک به هیچ وجه قابلیت از بین بردن باکتری ها را ندارد.برای ضد عفونی کردن یک مکان معمولا از ترکیبات دیگری مثل کلرور کلسیم، آب ژاول و ترکیباتی از این قسم استفاده می شود.

در نمونه برداری های لوکتر اشکالات دیگری نیز به چشم می خورد.به عنوان مثال او در نمونه هایی که بازمانده های اتاق گاز 2 آشویتز برداشته است به عدم حضورسیانور را اشاره می کند.در حالی  که اتاق گاز 2 ، به نسبت اتاق های گاز دیگر بیشتر استفاده شده است .لوکتر نتایج نمونه برداری این بخش را دلیلی بر خیالی بودن این ااتاق گاز می داند.اما نکته ای که نه فریسون و نه لکتور به آن اشاره می کنند این است این منطقه از آشویتز در ژانویه 1945 توسط نازی ها منفجر شده است و خرابه های این بخش هر تابستان با 30 سانتیمتر آب پوشیده می شود و گاهی با آب شدن برف ها میزان آب تجمع شده در این قسمت به یک متر می رسد.فقدان سیانور در این بخش بسیار قابل فهم است.زیرا ازسال 45 تا زمان آزمایش لوکتر، تجمع هر ساله آب  در آِن بخش باعث حل شدن تمام سیانور باز مانده شده است. نکته مهمی که تایید کننده این گفته می باشد این است که در پایان سال 1945 یک تحقیق "سم شناسی"توسط متخصصین قضایی کراکویردر این بخش انجام شد و نتایج حاکی از وجود میزان قا بل توجهی سیانور در این ناحیه می باشد.مقداری از میله های مسی ورودی های این اتاق گاز هنوز در موزه آشویتز نگهداری می شوند و آغشته به سیا نور می باشند.

دلیل دیگری که لوکتر برای غیر ممکن بودن وجود اتاق های گاز عنوان می کند این است که اتاق گاز و کوره های آدم سوزی در نزدیکی هم نمی توانند وجود داشته باشند. زیرا به محض باز شدن در ورودی اتاق گاز، که مملو از اسید سیان هیریک است گاز در تمام اطراف پخش می شود و به کوره های روشن نفوذ می کند و ترکیب آن با هوا باعث انفجار و تخریب ساختمان می شود.

در این نوع تحلیل،  نکته ای که لوکتر اصلا به آن توجه نکرده است این است که دزی که اس اس ها برای قتل انسان ها استفاده می کرده اند از میزان آستانه که در آن گاز سیان هیدریک منفجر می شودد (67.2گرم در متر مکعب) به مراتب پایین تر بوده است و به خاطر همین امکان انفجاز صفر بوده است.اشکال ااصلی فریسون و لوکترو نیز سایر انکارگراها تنها اشکالات متدلوژیک نیست.بلکه آنها بطور آگاهانه یک سری اطلاعات بدست آمده را دستکاری می کنند.به عنوان نمونه نقشه هایی که از منطقه 4 و 5 آشویتز ارائه می دهند هم از لحاظ ابعاد هم از لحاظ سایر مشخصات، کاملا با نقشه های اصلی ناهماهنگی دارد.

فوریسون حتی ازدستکاری معنای لغات وقتی به متون آلمانی رجوع می دهد هم ابایی ندارد.ویکتور بورتون که مترجم متون تخصصی است و جزو کسانی است که در دادگاه علیه فوریسون شهادت داده است به خوبی تقلب ها و دستکاری هایی که فوریسون در متون ترجمه شده اش مرتکب شده را بز ملا می کند.نتیجه ی این تقلب ها این بود که فوریسمن مورد پیگرد قانونی قرار گرفت.

یکی دیگر از عملکردهای انکار گراها از جمله فوریسون که کار آنها را از کادر علمی خارج می کند این است که در یک کار علمی زمانی که فرضیه های اولیه با داده های به دست آمده در تضاد قرار می گیرد، یک محقق فرضیه هایش را مردود اعلام می کند. در حالی که فوریسون وقتی نتایج بدست آمده با فرضیه هایش جور در نمی آمد، آن نتایج را باطل اعلام می کرد.

به عنوان نمونه زمانی که در تحقیقاتش در زمینه اردوگاه های نازی ها، به لیست هایی از اسامی برخورد می کرد که علت مرگشان معلوم نبود یا از سرنوشتشان اطلاعاتی در دست نبود، این مسئله را اینگونه تعبییر می کند که حتما این ها افرادی بوده اند که توسط آلمان ها آزاد شده اند و یا به مرگ طبیعی مرده اند و نازی ها فراموش کرده اند که در فیش ها شان آن را ذکر کنند.

در روش کار انگارگراها، عدم وجود اتاق گاز یک اصل است نه یک فرضیه و هر داده ای که خلاف آن را اثبات کند اشتباه تلقی می شود.

در سال 1991 پرساک توانست به مدارک جدیدی دست یابد که در آنها بسیاری از ابهامات در مورد چگونگی این کشتار دست جمعی آشکار شد و به دنبال آن پی پایه بودن تفکرات انکار گراها بیش از پیش خود را به نمایش گذاشت.

در حقیقت بسیاری از مدارک و اسناد به جا مانده از آلمانها، در سال 1945 توسط روس ها به روسیه منتقل شده  و KGB  به مدت 50 سال اجازه ی رجوع به این مدارک را به کسی نداده بود.ژان کلود پرساک اولین کسی بود که در سال 1991 اجازه یافت که به آنالیز این مدارک بپردازد.

پرساک در کتابی که براساس این مدارک بدست آمده نوشته است نشان می دهد که این استفاده از متد گازنبوده که  برای آلمان ها مشکلهای تکنیکی عمده به همراه داشته است، بلکه مشکل اصلی نازی ها ها از بین بردن جنازه های بی شمار بر جا مانده بوده است. زیرا سرعتی که می توانستند آدمها را به قتل برسانند بستگی به بازدهی کوره ها داشته است. نازی ها مشکلشان را با شرکت های بزرگ آلمانی مطرح می کنند و بالاخره در ژوئن 1943 کوره های جدیدی را که توسط مهندسین نابغه ی شرکت تاپف Tapf طرح ریزی و ساخته شده دریافت می کنند.

این کوره ها که تعدادشان 15 عدد بود، مستقیم با اتاق های گاز در ارتباط بودند.ظرفیت هر کدام از آن ها 1500 کیلو گرم بوده است. این کوره ها در مجموع قادر بودند هزاران جسد را در روز تبدیل به خاکستر کنند.پرساک اصطلاح صنعتی شدن جنایت را بکار می برد زیرا عملکرد این تجهیزات بی شباهت به سیستم زنجیره ای کارخانه ها نیست :افراد با پای خود وارد می شوند و ظرف کمتراز چند ساعت تبدیل به خاکستر می شوند.

 

اشکال اساسی  فوریسون و یارانش این است که تمام گفتار نازی ها را که دال بر پروژه ی نابودی یهودیان است را نیزنادیده می گیرند.از جمله ای سخنان هیملر را که در 4 اکتبر 1943 عنوان کرده است :

"ما در گفتگوهامان با هم، باید خیلی صریح و بی پرده از این موضوع صحبت کنیم. ولی در گفتارهای عمومی مان نباید به آن اشاره کنیم.منظورم موضوع از بین بردن یهودی هاست.مسئله ی ضرورت نابودی نژاد یهود مسئله ای است که باید راحت از آن حرف بزنیم.یهودی ها باید از میان برداشته شوند! این برنامه ی ماست و باید آن را اجرا کنیم."

 

 

پیوند انکارگراها با یک سری جریانات اسلامی

 

 

در سال های  90  ایده های انکارگراها در دنیای عرب به ابزار تبلیغات ضد اسرائیلی مبدل شد.در دسامبر 1989 هفته    "الاستقلال"(هفته نامه ی تقریبا رسمی سازمان آزادی بخش فلسطین)،  مقاله ای با نام "دروغ قرن بیستم" منتشر کرد.نویسنده ی این مقاله آقای دکتر الشامالی که خود رامتخصص  کوره ها حرارت بالا اعلام می کرد، عنوان کرد که برای کشتن این همه یهودی 1300سال وقت لازم بوده است. یک تراکت عربی اینگونه اظهار می دارد که دروغ اتاق های گاز، عامل فشاری است که سال هاست بر فلسطینیان وارد می شود.

در اینجا شاهد این هستیم که روبرت فوریسون که ناظر کاهش روز افزون تعداد حامیانش است،  با توجه به حساسیت مسئله خاور میانه برای اعراب و مسلمانان،  بطور فعالانه شروع به ارتباط گرفتن با گروه ها و اشخاص مطرح مسلمان می کند. یک سری ازنشریات عربی زبان نیز به نوبه ی خود به حمایت از ایده های فوریسون اقدام میکنند.روزنامه ی الجزایری "المجاهد"کارهای به اصطلاح"تحقیقی"فوریسون را خیلی"جدی" قلمداد می کند و او را "مورخی"می خواند که موفق شده است حقایقی که توسط نشریات و تلویزیون و سینما تحریف شده است را بر ملا کند.

در اینجا متوجه ایجاد پیوندی بین جریانات اسلامی و راست افراطی می شویم.روبرت فریسون ازموقعیت های مختلف برای ارتباط گرفتن با شخصیت دنیای عرب-اسلامی استفاده می کند.در جنگ گلف او نامه ای برای پیش نماز مسجد پاریس می فرستد و در آن نامه افکارش را بطور مشروح توضیح می دهد. نشریه اش "تاریخ رویزیونیست"که در آن مقاله ای از "موندر سفار"که تونسی است چاپ شده است را نیز ضمیمه آن نامه می کند. نامه ای نیز به سفیر عراق در فرانسه می نویسد و طی آن خود را بعنوان "آشتی دهنده ی ملت ها"معرفی می کند. در آن نامه با عراقی ها که "آزمون تراژیکی"را می گذارند اظهار همدردی می کند و عنوان می کند که به غیر از یهودی های درون و بیرون اسرائیل،  تمام ملتها با مردم عراق در این همدردی سهیم اند. او در بخشی از نامه اش اینطور می گوید:

 

"تا موقعی که اسطوره ی اسراییل زیر سوال نرود،  امید صلح در جهان خیلی کم است. این اسطوره همان افسانه ی به اصطلاح "هولوکوست" یهودی هاست.تنها با تداوم این دروغ تاریخی "قتل عام"، "اتاق گاز" و "شش میلیون"  است که رقبای شما موفق شده اند این همه اعتبار اخلاقی و مالی که اصلا هم شایستگی اش را ندارند را بدست آورند. رویزیونیست تاریخی با دلایل تاریخی علمی،  این به اصطلاح مذهب"هولوکوست" و دگم هایش را زیر سوال می برد."

 

 

همان طور که گفتیم انکار گراها از جو خاور میانه برای جلب حمایت اعراب و مسلمانان استفاده کردند.  "موندر سفر"که با نشریه رویزیریونیسم  تاریخی کار می کند و به دو فرهنگ عرب-اروپا تعلق دارد، برای اینکار مناسب تشخیص داده می شود و وظیفه خطیر انتشار نظرات انکارگراها درکشورهای عربی به عهده می گیرد.

 

 

احمد رامی

در اینجا بعنوان نمونه، در مورد یکی از این انکار گراهای مسلمان توضیحاتی را عنوان می کنیم. یکی از چهره های

انکار گرای اسلامی، "احمد رامی" افسر سابق ارتش مراکش است.که در سال 1972 به دنبال اقدام به کودتا علیه حسن دو، به سوئد رفت و در آنجا پناهنده سیاسی  شد.در آنجا با انتشار مقالات و نیز با سخنرانی هایش در رادیو اسلام، شروع به حمایت و ترویج ایده های انکار گراها شد. به عقیده ی او یکی از وظایف اصلی مسلمانان برملا کردن "این دروغ قرن 20" می باشد. دروغی که محصول فریبکاری یهودی هاست. او تاکید می کند که اسلام باید با یهودیت به عنوان "فرقه ای مافیایی که زیر لوای مذهب پنهان شده " مبارزه کند و بصورت یک نیروی مقاومت درمقابل "درندگی یهودیت" تبدیل شود:

"هر روز که می گذرد، دنیا بیشتر و بیشتر به فلسطینی بزرگ تبدیل می شود که زیر سلطه مافیای یهود قرار می گیرد. این تسلط برروی مکر و پول و تقلب بنا شده ونقطه ضعف های ما آن را تشدید می کند.درحقیقت،جنگ بین اسلام و غرب نیست. خود غرب هم توسط آن ها اشغال شده است. جنگ بین چپ و راست نیست.جنگ بین کمونیسم و کاپیتالیسم هم نیست. این یهودی ها همه جا نفوذ می کنند.و مثل مافیا قدرت ها را به چنگ خود در می آورند.شیطان بزرگ آمریکایی ها نیستند، شیطان بزرگ اسراییل است. اسلام ضد غرب نیست، اسلام ضدآمریکا نیست.انقلاب اسلامی نباید دشمن خود را اشتباه بگیرد. تبلیغات دروغین یهودیها سعی دارد به افکار عمومی غربی بقبولاند که دنیای اسلام برای غرب خطر بزرگی است و اسراییل دوست آنهاست...دولت آمریکا تنها عروسک کوکی شان است...ایشان بر وسایل ارتباط جمعی و منابع اقتصادی جهان تسلط کامل دارند و این سازمان دهی مافیایی جهان،  به اقتدار یهود اجازه داده است که برافکارجهانی و قدرت های سیاسی و ایدئولوژیک تسلط کامل داشته باشند و آنها را به بازی بگیرند."[4]

بدین ترتیب احمد رامی تبدیل به قهرمان جدیدی می شود که با افکار اولترا - رادیکال ضد یهود انکارگرای خود ، در جهت افکار روبرت فراسون قرار می گیرد. "رادیو اسلام" به نفی کامل چیزی که آن را "تعبیر یهودی ها از تاریخ" می نامد وضرورت جایگزینی آن با "برداشت عربی-اسلامی"می پردازد. احمد رامی قهرمان جدید وسایل ارتباط جمعی عرب-مسلمان،  در برنامه هایش خود را نماینده ی موضع گیری های جهانی جریان های اسلامی و ضد اسراییل اعلام می کند.

در این فضاست که دررادیو اسلام که چهار بار در هفته بخش می شود و شنوندگانش به 700000 نفر تخمین زده می شود.احمد رامی در برنامه های رادیوی اش،  بطور دائم این ایده های انکار گرایا نه اش را یادآور می شود. او در صحبت هایش اینطور می گوید:

"یهودی ها هنوز افسانه هایشان را واقعیت قلمداد می کنند.برای اینکه به صلح واقعی و صحیح و همیشگی برسیم، باید این برداشت یهود از تاریخ را دور بریزیم. اینها را تبلیغات صهیونیستی تحریف کرده است...یهودی ها به عنوان برنده های جنگ جهانی دوم تاریخ را آنطور که می خواستند نوشته اند.اما ما مسلمانان دراین جنگ نه برنده بودیم نه بازنده .ما این برداشت از جنگ جهانی دوم را که به وسیله "غرب یهودی زده" هم پذیرفته شده رد می کنیم...اشغال غرب توسط یهودی ها مثل سرطان یا  ایدز می ماند و غرب تمام سیستم دفاعی بدن خود را در مقابل آن از دست داده است."

 

احمد رامی به جرم توهین به یهودیان به شش ماه زندان محکوم شد.در زمان محاکمه اش در طی مصاحبه ای با خبرنگاران خود را زندانی سیاسی قلمداد کرد.

او  15 ژوئیه 91 از زندان آزاد شد و چند ماه بعد از آزادیش توسط حکومت ایران به عنوان شرکت در "کنفرانس جهانی حمایت از فلسطین" در تهران دعوت شد.او در نطقش به تشریح عقاید انکارگرانه اش و اهمیت اشاعه این نظرات در جامعه اسلامی پرداخت.لازم به یادآوری است که یک سال قبل از این جریان در سال 90 نیز در کنفرانسی که توسط وزارت امور خارجه ایران ترتیب داده شده بود نیز شرکت کرده بود. رئیس جمهور وقت رفسنجانی ، رئیس مجلس کروبی، و آیت الله خامنه ای نیز سخنانی ایراد کردند. آیت الله خامنه ای در سخنرانی خود این "دروغ یهودی ها"  را محکوم کرد و اعلام کرد که یهودی ها در نشان دادن خود به عنوان قربانی شدیدا مبالغه کرده اند.لازم به یادآوری است که احمد رامی در زمان اقامتش در ایران با رادیو رسمی ایران نیز مصاحبه ای انجام داد.

رادیو اسلام که بدنبال دستگیری احمد رامی تعطیل شده بود، در سال  94 دوباره کار خود را از سر گرفت وسه سال بعد به مدت 30 ساعت در هفته  ودر چند زبان روی سایتی در مورد "مافیای یهود که دنیا را را به سوی فاجعه می برد" سخن می راند:

"مقاومت در مقابل تسلط یهودی ها تنها مسئولیت مسلمانان نیست.این سلطه یهودی ها جهانی است  و تنها به فلسطین خلاصه نمی شود.مقاومت در مقابل این تسلط باید در سطح جهانی و با اتحاد با تمام نیروهایی که برای آزادی مبارزه می کنند، انجام شود...اسلام در حال حاضر در صدر جبهه مبارزه با سلطه ی یهود قرار دارد و امروز اسلام جواب های مناسب در مورد این مشکل های ایجاد شده توسط یهودیان در غرب را در دست دارد. ولی این به این معنی نیست که باید همه ی کارها را انجام دهد."[5]

برای مقابله با این "توطئه جهانی یهودیت"  احمد رامی مسلمان ها را به "رنسانس اسلامی"دعوت می کند و پیشنهاد تشکیل نهاد های گوناگون مبارزاتی مثل: مدرسه ای برای خبرنگاران، یک آژانس پان اسلامیست برای مطبو عات را مطرح می کند و در جهت این که از "آلوده شدن دانشگاهامان به وسیله افکار یهود جلوگیری کنیم"  تشکیل یک دانشگاه جدید اسلامی را اجتناب ناپذیر می بیند . در انتها، ایده ی "تشکیل یک شبکه اینترتتی برای پخش خبر" را ارائه می دهد.شبکه ای که بتواند با تبلیغات دروغین یهودی ها به مقابله بپردازد . او در صحبت هایش خیلی صریح از ژان ماری لوپن رهبر راست های افراطی  فرانسه حمایت می کند.

 

 

دوستی روبرت فوریسون و احمد رامی

 

روبرت فریسون با کمال خوشحالی ملاحظه می کند که کالایش در بین یک سری جریانات اسلامی خریدار دارد ولذتش به اوج می رسد، وقتی رادیو اسلام دو شب متوالی از او دعوت می کند که به سوالات شنوندگان در مورد "دروغ بزرگ یهودی ها"  پاسخ دهد.

در مارس 92 به دیدار دوست عزیزش "احمد رامی "در استکهلم می شتابد. او که تا آن روز احترام خاصی برای احمد رامی قائل بوده،  بعد از اقامت چند روزه اش در نزد وی و با دیدن تاثیر گذاریش را دربین مسلمان های سوئد، نظرش به او باز هم مثبت تر می شود و از او بخاطر افکار و عملکردهایش تشکر و قدردانی می کند.

ازاینجا به بعد دیگر روبرت فوریسون، روابطش را  مخفی نگاه نمی دارد. دشمنانش همان دشمنان سابق، یعنی یهو دی ها هستند. او به سختی می تواند تنفرش را به یهودی ها مخفی نگاه دارد و سخنانش در آنتی سیمستیسم ریشه دارد.همان طور که گفتیم انکار گراها وظیفه ی خود را بر ملا کردن یهودیان درارتباط با هولوکوست می دانند و می خواهند ثابت کنند که دسیسه گری در یهودیان رسمی قدیمی است وحتی احتیاج به یادگیری آن ندارند.او در نطقی در اینترنت اعلام می کند:

"این دروغ گوها می خواستند با داستان های "اتاق های گاز جادویی شان " ما را فریب دهند. تنها چیزی که از هولوکوست باقی خواهد ماند ،یک مشت ایده های خالی و پوچ است."

او تاکید می کند که هدفش تنها بازنگری علمی تاریخ بوده و از یهودی ها متنفر نیست و این یهودی ها هستند که چشم دیدن او را ندارند. چیزی که در رفتار فوریسون متناقض است،این است که در نامه ای حمایت خود را ازفردی نئونازی به نام  "الیویه متیو" اعلام می کند و در کنفرانس هایش در مورد رویزیونیسم،  دست های نئونازی های بی شماری را در دستانش فشار می دهد.

در سال های 90 از شمار طرفداران فوریسون در فرانسه روز به روز کاسته می شو د و همزمان، تلاش های او برای گسترش افکارش در بین مسلمانان  و نیزاستفاده از اینترنت برای نشر عقایدش افزایش می یابد.

 

 

اینترنت ابزاری است که ظهور آن پیدایش اتاق های گفتگو را نیز در برمی گیرد و این محل ها فرصت خوبی برای انکارگراها می باشند تا به نشر عقایدشان ادامه دهند.

در مثال زیر شخصی در یکی از این اتاق ها،  نظرش را در مورد کشتار یهودیان توضیح می دهد:

"من در زمینه ی مسئله رویزیونیسم با ژان ماری لوپن موافقم.این تنها جزو جزئیات تاریخ است.تنها به این دلیل که مرگ سیصد هزار، یک میلیون یا شش میلیون یهودی در جنگ جهانی دوم، خیلی مسئله من نیست. تاریخ دان ها می گویند هشت میلیون آلمانی و بیست میلیون روس در این جنگ ها کشته شده اند. چرا از اون ها حرفی نمی زنیم. از طرفی ، من نمی فهمم چرا اینقدر اتاق های گاز را درام می کنند.(تازه اگر فرض کنیم که وجود داشته اند)  صادقانه بگویم اگر به من می گفتند بین مرگ یهودی وار، یعنی خفه شدن چند دقیقه ای با گاز، با مرگ مثل یک آلمانی که در جبهه جنگ از گرسنگی و سرما، زیر بمباران روسها یکی را انتخاب کنم، من حتما مرگ با اتاق گاز را بر می گزیدم. اگر تا آخر این استدلال پیش برویم،  متوجه می شویم که یهودی ها در این جنگ تازه کلی هم شانس آورده اند و مردنشان در شرایطی بوده که کمترین رنج را متحمل شده اند."

 

 

در اینجا به پایان مطلب می رسیم . هدف من در این مطلب این بود که با تشریح نمونه های مطرح شده، نشان دهم که انکار گراهای هولوکوست، از هر نوعشان نتوانسته و نمی توانند با دید علمی به تاریخ نگاه کنند و در حقیقت، ذهنیت های نژادی و نیز متد کاری شان که شدیدا غیر علمی است، سخنان آن ها را از حوضه علم تاریخ خارج و در نتیجه بی اعتبار می کند و همانطور که هانری روسو عنوان می کند، نگرش آنها در حد یک ایدئولوژی باقی می ماند.

 

دومین نکته ای که از این بررسی اجمالی نتیجه می گیریم، این است که این جریانات افراطی چگونه در نقاط مشترک شان با هم پیوند می خورند. یکی از نکات اشتراک در اینجا پدیده ی "یهودی توطئه گر " و سعی در مبارزه با اوست.

 

آخرین نکته اینکه متاسفانه عده ای تصور می کنند چون از این فاجعه سو استفاده های سیاسی شده است، پس راه حل جلوگیری از این سواستفاده های سیاسی، کوچک شمردن و حتی نادیده گرفتن آن می باشد. در حالی که ناچیز شمردن چنین جنایت بزرگی، ناچیز شمردن تمام ارزش های والای انسانی است.اگر ما قصد حمایت از ملت های مظلوم مثل ملت فلسطین را داریم، لازمه اش این است که دریابیم فاجعه هولوکوست تنها فاجعه ای برای یهودیان نبوده است.فاجعه هولوکوست جزوی از تاریخ انسان معاصر است که در آن میلیون ها انسان بی گناه به خاطر تعلقات فرهنگی قومیشان به قتل رسیده اند . ما بعنوان انسان مسئولیم تا این فاجعه را با تمام کراهتش بشناسیم و بشناسانیم تا دیگر هیچ انسانی به خاطر مذهب قوم، نژاد یا ملیتش جان خود را از دست ندهد.

 

 

دوستانی که خواستار اطلاعات بیشتری در این زمینه می باشند، می توانند به کتاب های زیر رجوع کنند.                         

 

1. Henry Rousso, Le syndrome de Vichy, Seuil, Points Histoire, 1990 —

2. Valérie Igounet, Histoire du négationnisme en France, Seuil, 2000

3. Pierre Vidal-Naquet,Les assassins de la mémoire, Seuil, Points Essais, 1987 

4. Anne Grynberg, La Shoah, l’impossible oubli, Découverte Gallimard, 1995

5. Pierre Bridonneau, Oui, il faut parler des négationnistes, Cerf, 1997

6. Nadine Fresco, Les « révisionnistes » négateurs de la Shoah, in l’article “Révisionnisme”,Encyclopaedia Universalis, 1990.

7. Alain Bihr, « Les mésaventures du sectarisme révolutionnaire », in Négationnistes : les chiffonniers de l’histoire, Édition Golias et Éditions Syllepse, 1997

8.Bernard Comte,Lgénocte Nazi et ler négationistes, 1990.

 

 

 

 



[1] Henry ROUSSO, Le syndrome de Vichy,SEUIL ,1990,P ;176

[2] Robert Faurisson  « le problème des chambre à gaz », Defence de l’occident , 1978,p33

[3] Ibid,39

[4] اینترنت رادیو اسلام

[5] اینترنت رادیو اسلام

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 3:33 توسط مژگان کاهن |

عشق افلاطونی

 

دلت برایش تنگ می شود و  حضورش را کم داری. دور است و دست نیافتنی و شاید همین دست نیافتنی بودنش است که تو را این چنین به خود جذب کرده است. دست نیافتنی است و برای همین  وجود واقعی اش هیچ وقت توان شکستن تصاویری که تو ازاو در ذهنت ساخته ای را ندارد. می توانی ساعت ها بنشینی و یا دراز بکشی، چشمانت را ببندی و با حضور خیالی اش آرامش را به تک تک سلول هایت القا کنی. می توانی احساسی که دوست داری به تو داشته باشد را در ذهنت فرم دهی. درست همانگونه که می خواهی. می توانی بارها در خیالت برایش تکرار کنی که چقدر دوستش داری بدون اینکه احساس کنی خودت را کوچک کرده ای و یا حرف چرندی زده ای و بعد روزها در پشیمانی بسر بری.

می توانی هر روز صبح که چشمانت را باز می کنی، احساست را با فکرهای لطیف تازه ای زینت دهی و از زیباتر شدن هر روزه اش لذت بری. می توانی حس  غلطیدن نگاهش را روی چشمانت در خود ایجاد کنی و از فرو ریختن یکباره ی قلبت  مطمئن شوی که چقدر  این حس واقعی است.

اما تمام هراست این است که بیاید و تو را از دنیایی که برای خودت ساخته ای برباید و طوفان حضورش قصر کاغذی عشقت را در یک چشم به  هم زدن ویران کند. بیاید و با تمام واقعی بودنش وجود خیالی تو را به افسانه ها بسپارد. آنوقت تو می مانی و او،  وحس بیگانگی ات با خودی که نمی شناسی.

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:36 توسط مژگان کاهن |

بررسی هویت فرهنگی نوجوانان مهاجر ایرانی

 

 

 

مقدمه

مهاجرت و تاثیراتی که در ساختار خانواده و نیز بر دستگاه روانی اعضای آن می گذارد، یکی از موضوعات مهمی است که ذهن روانشناسان و جامعه شناسان معاصر را به خود مشغول کرده است. مطالعه ی تاثیر مهاجرت بر سیستم روانی کودکان و نوجوانانی که در خانواده های مهاجر بزرگ می شوند، پیچیدگی های خاص خود را دارد. زیرا بزرگ شدن در خانواده ی مهاجر می تواند به بحران هایی که خاص زمان نوجوانی هستند، اشکال متفاوتی بدهد و حتی منجر به افزایش این بحران ها شود.عوامل گوناگونی می توانند در کم وکیف این بحران ها تاثیر گذار باشند.از جمله فاصله ی فرهنگی بین وطن اصلی و کشوری که مهاجرت در آن صورت گرفته است، سابقه ی مهاجرت مردم آن فرهنگ به کشور جدید، برخورد کشور میزبان با مهاجران، ساختار خانواده و بسیاری از عوامل دیگر که ذکر آن ها در این مقاله کوتاه نمی گنجد.

مسئله ی هویت فرهنگی نوجوانان ایرانی مهاجر، یکی از موضوعات مهمی است که متاسفانه به اندازه ی کافی به آن پر داخته نشده است. درحقیقت باید گفت که عدم توانایی  نوجوان در مشخص کردن هویت فرهنگی اش  برای خود و دیگران، می تواند مولد اضطراب های شدید در او شود.این اضطراب ها در خیلی از موارد می توانند به بروز رفتار های غیر سالم در نوجوان منجر شوند.

 

برای شناخت بیشتر این پدیده ی هویت فرهنگی و نیز سایر مسائل نوجوانان ایرانی مهاجر، من و چند نفر از هموطنان ایرانی که در یکی از مراکز فرهنگی ایرانیان در بروکسل(مرکز فرهنگی خیام) فعالیت می کردیم به برگزاری جلسات بحث و گفتگو با پدر و مادر های ایرانی اقدام کردیم.این جلسات، مرا به فکر واداشت که پرسشنامه ای تهیه و در اختیار یک سری از نو جوانان ایرانی قرار دهم.این کار برای من حکم کاری مقدماتی داشت که به کمک آن بتوانم تصویری که این گروه نوجوان از هویت فرهنگی و تعلقات گروهی خود ارائه می دهند را، بررسی کنم.

مقاله ای که در زیر مشاهده می کنید، حاصل داده هایی است که از بررسی این پرسشنامه ها بدست آورده ام.

به این امید که این بررسی، آغازی باشد برای کارهایی وسیع تر در این زمینه. در این راستا، دست تمام دوستان محقق و علاقمند که خواهان همکاری در این زمینه می باشند را می فشارم.

                                                 ***

 

هدف ما در این بحث، تحلیل برخوردهای نوجوانان مهاجر ایرانی، در مقابل دو فرهنگ ایرانی و فرهنگ کشور میزبان می باشد. ما خصوصا سعی می کنیم با تحلیل دیدگاه های آن ها، به بررسی مکانیسم هایی که این نوجوانان در جهت حل مشکلات احتمالی مواجه بودن با دو فرهنگ، بکار می گیرند،  بپردازیم.

لازم به تذکراست که این بررسی براساس کاری آماری نمی باشد. ما در حقیقت در اینجا به بررسی موردی چند پرسشنامه کفایت می کنیم. ما پرسشنامه ای در اختیار 13 نوجوان ایرانی که در بروکسل زندگی می کنند قرار دادیم. این پرسشنامه، در بر گیرنده ی پرسشهایی که نیاز به جواب هایی تشریحی داشت،  می بود.هدف من در آن مطالعه ی برخورد این نوجوانان با مسئله ی تعلق همزمان به دو فرهنگ،  بود.البته این نکته ی مهم لازم به یاد آوری است که هدف من تعمیم نتایج به دست آمده نمی  باشد. بلکه سعی دارم به بررسی انواع مکانیسم ها و استراتژی هایی  که به وسیله ی آن ها این نوجوانان سعی در کنار آمدن با مسئله ی مواجه بودن با دو فرهنگ می کنند، بپردازم.  بدیهی است که در دراز مدت، این کار باید در سطحی بسیار وسیع تر انجام شود تا بتوانیم نگاه عمیق تری از وضعیت هویت فرهنگی نوجوانانی که در خانواده های ایرانی خارج از کشور بزرگ می شوند، بعمل آوریم.در هر صورت من فکر می کنم بررسی این گروه کوچک به ما کمک خواهد کرد که با یک سری مکانیسم های روانی که در این نوجوانان مشاهده می شود، آشنا شویم.

 

یکی از روانشناسان فرانسوی به نام" کاملری" [1]  معتقد است که نوجوانان مهاجر، از یک سری استراتژی های هویتی استفاده می کنند. در حقیقت این استراتژی ها، به عنوان  مکانیسم هایی دفاعی عمل می کنند و به  نوجوانان این امکان را می دهند که تناقضات و تضاد هایی که در خود تجربه می کنند را خلع سلاح کنند و به نوعی کشمکش های درونی شان را کاهش دهند. در اینجا ما سعی می کنیم با استفاده از این مدل "استراتژی های هویتی" ، پاسخ های این نوجوانان را بررسی کنیم.

 

 

یکی ار روش های که بعضی نوجوانان مهاجر برای کاهش فشار ناشی از تضادهای درونی وبیرونی انجام می دهند، حذف کامل یکی از مدل های فرهنگی و ایده آلیزه کردن دیگری می باشد. بعضی اوقات ممکن است که این مسئله با تحقیر یکی از فرهنگ ها همراه باشد. برای اینکه با این استراتژی بیشتر آشنا شویم،  قسمت هایی از پاسخ های بعضی از این نوجوانان که فرهنگ ایرانی را ایده آلیزه کرده اند را به فارسی ترجمه کرده ایم. بعنوان نمونه شقایق دختر 15 ساله که از 9 سالگی در بلژیک بسر می برد، در جواب به این سوال که" خود رابیشتر بلژِیکی حس می کنی یا ایرانی، یا هر دو؟" اینطور پاسخ می گوید:

"من خودم را 100% ایرانی حس می کنم...این فرهنگی است که من می فهمم و به آن احترام می گذارم. این زبان، این تجربیات و این راه زندگی است که تمام شخصیت مرا تشکیل می دهد و احساس می کنم که تنها ایرانی ها هستند که این ارزش های زندگی را می فهمند."

او در جواب به این سواال که" آیا فکر می کنی تعلق داشتن به یک خانوا ده ی ایرانی برای تومزیت است یا یک نکته ی منفی  یا هیچ تاثیری روی زندگی تو ندارد؟" اینطور جواب می دهد:

 

"من فکر می کنم ایرانی بودن برای من مزیت است. زیرا من هیچ کمبودی ندارم. من از تمام پدیده های دنیا آگاه هستم . من از عاطفه ای بی نهایت برخوردارم و زیباترین تربیت ها را دارم."

 

یا شیرین 18 ساله در جواب به این سوال که" آیا روزی برای همیشه می خواهی به ایران باز گردی؟" اینطور پاسخ می گوید:

"  اگر روزی در ایران اوضاع بهتر شود، من هیچ دلیلی برای اینجا ماندن نخواهم داشت.هر چه که دارم و هر چه که دوست دارم در وطنم است .امروز به این امید زنده ام که روزی به آنجا باز گردم."

اگر به جمله های بالا دقت کنیم، مشاهده می کنیم عنصر مطلق کردن و ایده آل کردن فرهنگ ایرانی در آن ها به صراحت به چشم می خورد. اینکه شقایق مطرح می کند که تنها ایرانی ها هستند که ارزش زندگی را می فهمند و اینکه فکر می کند بخاطر ایرانی بودنش از تمام پدیده های دنیا آگاه است، نشان می دهد تا چه حد سعی در مطلق کردن فرهنگ ایرانی دارد. یا نمونه ی دیگر پسر18 ساله ای که از 5 سالگی در بلژیک است به این سوال که" خود را ایرانی می دانی یا بلژِیکی یا هر دو؟" اینطور پاسخ می گوید:

"ایرانی. زیرا سنت ها و مراسم بلژیکی در من هیچ احساسی بوجود نمی آورند. در حالی که سنت های ایرانی مرا تحت تاثیر قرار می دهند." و در جواب به این سوال که : " آیا فکر می کنی تعلق داشتن به یک خانوا ده ی ایرانی برای تو مزیت است یا یک نکته ی منفی  یا هیچ تاثیری روی زندگی تو ندارد؟" اینطور پاسخ می گوید:

"برایم مزیت است زیرا چیزهایی که در زندگی خانوادگی ام به یاد می گیرم، برای من خیلی مهم هستند. نتیجه این است که با غیر ایرانی ها خیلی سخاوتمند هستم و در عوض چیزی دریافت نمی کنم."

در جواب های این نوجوان چند چیز مستتر است: در درجه اول مسئله ی ایده آلیزه کردن فرهنگ ایرانی . در درجه ی دوم مشاهده می کنیم او دنیا را به دو جناح ایرانی و غیر ایرانی تقسیم کرده است.از یک طرف او بخاطر تعلقش به این فرهنگ،  خود را آدم سخاوتمندی می بیند و از طرفی دیگرانی که "غیر ایرانی" هستند این خصوصیت را ندارند. نکته ی سوم این است که هر چند ایرانی بودن را برای خود به عنوان " مزیت "عنوان می کند، ولی نتیجه ای که مطرح می کند نتیجه ای منفی است. در حقیقت ای نوجوان هر چند خود را از غیر ایرانی ها به مفهوم مثبت کلمه متمایز حس می کند، ولی چون معتقد است که محیط اطراف او این خصوصیت را ندارد، در نتیجه این حس را دارد که این مسئله به ضررش تمام می شود. می توانیم این برداشت را بکنیم که این نوجوان ایرانی بودن خود را در محیط غیر ایرانی خوب زندگی نمی کند. در حقیقت این نوجوان ایرانی از مکانیسم دفاعی استفاده می کند که در آن سعی دارد تصویر خوبی از خود برای خود بوجود بیاورد و در این جهت، نکات منفی را به غیر ایرانی ها فرافکنی می کند. در حقیقت او با این روش سعی می کند کاری کند که این "احساس متفاوت بودن " تاثیر منفی بر تصویری که از خود دارد بر جای نگذارد.

 

دومین استراتژی، تناوب بین ارزش های دو فرهنگ است. فرد بر اساس موقعیتی که در آن قرار می گیرد، رفتارش را از سیستمی فرهنگی به سیستم دیگر سوق می دهد. یعنی بر اساس موقعیتی که در ان قرار می گیرد، رفتارش را با محیط فرهنگی حاکم منطبق می کند ولی تنها برای حفظ ظاهر است و قادر به درونی کردن ارزش ها نیست.این کار در جهت این است که نوجوان بتواند خود را در هر دو اجتماع و مردم هر دو فرهنگ مورد پذیرش قرار دهد.البته باید گفت این مسئله می تواند آگاهانه یا غیر آگاهانه باشد.

بعنوان نمونه سمیرا در جواب اینکه خود را بلژیکی حس می کنی یا ایرانی  یا هر دو؟اینگونه پاسخ می گوید:

"وقتی در بلژیک هستم خودم را بیشتر بلژیکی حس می کنم. زیرا که در اینجا زندگی می کنم و خودم را با این کشور تطبیق می دهم و وقتی برای  تعطیلات به ایران می روم خودم را بیشتر ایرانی  احساس می کنم. در حقیقت هر بار که به کشوری می روم خودم را با آنجا تطبیق می دهم."

بر اساس سایر پاسخ های این نوجوان ایرانی  می توانیم این استنباط را بکنیم که او این کار را آگاهانه انجام می دهد. در جواب به سوال: "آیا پدر و مادرت تو را مجبور به رعایت مراسم ایرانی می کنند؟ اینطور پاسخ می دهد:

"وقتی به ایران می روم باید آنها را رعایت کنم. مادرم می گوید اینطوری بهتر است."

در حقیقیت این استراتژی زمانی نگران کننده می شود که فرد به هیچوجه قادر به درونی کردن ارزش ها نباشد. یعنی تنها همه چیز را در رفتارش انعکاس دهد بدون اینکه به این آگاه باشد که اعتقادات واقعی اش چیست.

سومین استراتژی به شرح زیر است:

فرد نوجوان مدل هایی اختراع می کند که در آن ها ارزش هایی از دو فرهنگ را جا می دهد. در اینجا فرد سعی می کند که تضادهایی که بین دو فرهنگ وجود دارد به حد اقل برساند. در این استراتژی نوجوان در  تلاش است  که امتیازات دو فرهنگ را نگه دارد و اجبارات و نقاط دست و پا گیر شان را کنار بگذارد. ما در اغلب نوجوانان گروهمان این استراتژی را ملا حظه کردیم.

به عنوان مثال، رویا دختر 17 ساله ای که از چهار سالگی در بلژیک زندگی می کند، نمونه ی واضحی از این استراتژیست:

" بسته به اینکه از یک موقعیت چه بتوانم بدست بیاورم، خودم را بلژیکی یا ایرانی حس می کنم."

بررسی جواب های رویا بسیار جالب است. ولی پیش از آن به بررسی عملکرد این استراتژی می پردازیم:

عملکرد این مکانیسم این است که نوجوان می تواند از تعلقش به دو گروه فرهنگی از حداکثر استفاده  در جهت بر آورده شدن خواسته هایش بهره مند شود وهم زمان به دو گروه احساس تعلق کند و حمایت دو گروه را داشته باشد. مزیت هایی که این نوجوانان در ارتباط با فرهنگ غربی بیان می کنند، آزادی های اجتماعی و فردی است و نکته ای که به عنوان مزیت برای فرهنگ ایرانی عنوان می کنند مسئله ی اهمیت خانواده و حمایتی است که پدرو مادرها نسبت به بچه هایشان دارند. یکی از موارد دیگری که در پرسشنامه های این نوجوانان بعنوان نکته ی مثبت فرهنگ ایرانی مطرح شده همبستگی جمعی در بین آ نان است.

در حقیقت انتخاب های این نو جوانان از دو فرهنگ، در پیوند مستقیم با مسا ئل و در گیری های خاص نو جوانان در پریود نوجوانی قرار می گیرد. باید گفت یکی از معضلات مهمی که اغلب نوجوانان با آن در گیرند، تضاد های عمیقی است که بین خواسته های درونی شان وجود دارد.از یک سو خواهان استقلال و آزادی هستند و دوست دارند بزرگ شوند و دیگران آنها را بعنوان انسان هایی بالغ تلقی کنند، از طرفی دل کندن از کودکی با تمام حمایت و توجهی که از سوی پدر و مادر دریافت می کنند، راحت نیست. دنیای کودکی دنیایی است که جذابیت های خودش را همچنان برای نو جوان دارد زیرا دورانی است که در آن فرد ازمسئولیت ها مبری است و حمایت مطلق خانواده را دارد.

یکی از ترس های نوجوان این است که دیگران او را به حال خود رها کنند و او با تمام مسائل و در گیری های درونی و بیرونیش تنها بماند.هر چند اغلب ظاهرا خود را از دیگران بی نیاز نشان می دهد.

این انتخاب نوجوانان ایرانی گروه ما از دو فرهنگ، دقیقا این دوتضاد و این دو نیاز را به نمایش می گذارد: از یک سو آزادی در جامعه ی غرب را مطرح می کنند،  زیرا که آزادی و استقلال عمل، یکی از رویاهایشان است، از سوی دیگر ارزش دادن به مسئله ی حمایت و همبستگی در خانواده های ایرانی، به آنها کمک می کند با این اضطراب ناشی از تنها ماندن ، بی حمایت ماندن مقابله کنند. در پاسخ هایی که به ما داده اند عبارات زیر را در مورد خانواده ی ایرانی و یا خانواده ی خودشان مشاهده می کنیم:

" تکیه گاهی برای مشکلات"، " می توانی رویشان حساب کنی"، در لحظه های مشکل همیشه کنارم هستند و می توانم بهشان تکیه کنم".

ولی باید اذعان کنیم که اغلب نوجوانان گروه ما، مزیت های بیشتری را برای فرهنگ غرب قائل می شوند. باید بگویم که استباط من این است که از لحاظ ارزشی خود را بیشتر به جامعه ی غربی نزدیک احساس می کنند و احساس تعلق شان به فرهنگ و جامعه ی ایرانی برایشان بیشتر حالت پیوندی عاطفی دارد. نمونه های زیر مثال های خوبی در این جهت هستند:

"خودم را بلژیکی حس می کنم بخاطر تمام مزیت هایی که می توانم بخاطر ان بدست بیاورم و ایرانی می دانم بخاطر عا طفه ای که خانواده ام برای من بهمراه می آورد."

 

این دختر نوجوان ، در جواب  به این سوال که "آیا پدر و مادرت تو را مجبور به رعایت مراسم ایرانی می کنند؟"  اینگونه پاسخ می گوید:

"مجبورم می کنند؟ نه. من به این مراسم احترام می گذارم زیرا به پدر و مادرم، به فرهنگم، به وطنم احترام می گذارم. در هر صورت آدم نمی تواند هر کاری که می خواهد انجام دهد. بعضی چیزها هست که ادم بخاطر خوشحال کردن دیگران انجام می پذیرد."

 

در این پرسشنامه ها، می بینیم چقدر فرهنگ ایرانی را با تصویری که از پدر و مادر و خانواده دارند تداعی می کنند و این پیوند عاطفی که نسبت به فرهنگ ایرانی حس می کنند از کانال پیوندی است که به خانواده و فامیل دارند. و در عین حا ل می بینیم حتی در مورد بعضی از آنها " احساس ایرانی بودن کردن" حالت دینی را پیدا می کند که به خانوادشان دارند و مثل اینکه اگر این مسئله را انکار کنند، حکم خیانت به پدر و مادرشان را دارد.

مثلا در مورد رویا احساس گناهی را در قبال فرهنگ ایرانی و پدر و مادرش احساس می کنیم.این احساس گناه زمانی بروز می کند که او در حال تعریف کردن از فرهنگ غرب است. بررسی یکی از پاسخ های این نو جوان به ما کمک می کند از طرفی به جنبه ی عاطفی بودن احساس ایرانی بودن در او پی بریم و از طرفی شاهد تضاد و احساس گناهی که ازحس تعلق به فرهنگ غرب به او دست می دهد باشیم:

"بخاطر عاطفه و علاقه ای که به خانواده ام دارم و عاطفه ای که خانواده ام برای من دارد، خودم را ایرانی حس می کنم. همزمان خودم رابلژیکی حس می کنم برای اینکه بدینگونه آزادی بیان دارم . در کشوری آزاد زندگی می کنم که در آن همه چیز مجاز است. امکان این را دارم که تجربیات احساسی قوی داشته باشم.( مثل لباس پوشیدن آنجوری که دلم می خواهد، بیرون رفتن بدون اینکه پشت سرم بگویند دختر بی بند و باری است. آنهم تنها بخاطر اینکه دلم می خواهد تفریح کنم.این چیز هایی است که یک دختر ایرانی نمی تواند به خودش اجازه دهد.)، هر چند این ها همه مراحل گذرای زندگی یک کودک است و خیلی مورد من نیست.از طرفی من بلژیکی هستم، بخاطر اینکه جامعه مجبورم می کند. بلژیکی ها در اطراف من روی من تاثیر می گذارند و این با وجود اینکه من موافق نیستم...ولی بخاطر عشق زیادی خانواده  ام در ایران به من می دهند (و همینطور در اینجا) نمی توانم خودم را ایرانی ندانم."

بررسی این بخش از جواب  این نوجوان چند نکته را به ما نشان می دهد: نخست، رابطه اش با فرهنگ ایرانی و ایرانی بودن که همانطور که گفتیم بیشتر از کانال عاطفی است:خودش را ایرانی می داند بخاطر عشق و علاقه ای که از خانواده اش می گیرد. اما دلایلی که برای بلژیکی بودنش عنوان می کند، بیشتر دلایلی است که به ارزش های اجتماعی بر می گردد:آزادی اینکه"تجربیات احساسی" داشته باشد و "مردم پشت سرش حرف نزنند" . نکته ی جالب اینکه حتی انتقادی هم که از فرهنگ ایرانی دارد، بصورت غیر مستقیم  یعنی به شکل نبود آن در جامعه ی بلژیکی مطرح می کند.( بیرون رفتن بدون اینکه پشت سرم بگویند دختر بی بند و باری است). این مسئله می تواند به علت  احساس گناهی باشد که از بد گفتن از فرهنگ ایرانی در خود دارد. اگر خوب دقت کنیم می بینیم  در ارتباط با احساس بلژیکی بودنش نیز قدری احساس گناه دارد. با وجود اینکه در ابتدا دلایل خیلی شخصی را برای این احساس بلزیکی بودن عنوان می کند ، ولی فوری چند خط پایین تر می خواهد از خودش سلب مسئولیت کند و مطرح می کند که "بر خلاف میل من جامعه بلژیک روی من تاثیر می گذارد و این با وجود این که من موافق نیستم." در صورتی که اگر محتوای جمله های قبلش را نگاه کنیم، ملاحظه می کنیم چندان بر خلاف میلش نیز نبوده است.

این مسئله که ایرانی بودن برای یک سری از نوجوانان گروه ما بیشتر از کانال احساسی است تا ارزشی را در چند پرسشنامه ی دیگر هم مشاهده می کنیم. در اینجا چند نمونه ی دیگر که بیان گر این مسئله هستند را عنوان می کنیم:

"بخاطر عشق و تربیتی که مادرم به من داده هر روز بیش از پیش در خودم نسبت به رسوم ایرانی کشش پیدا می کنم"

در جملات زیر مهتاب دختر 17 ساله که از 8 سالگی در بلژیک زندگی می کند، به ما نشان می دهد که برای او ایرانی بودن با داشتن ارزشهای  و افکار ایرانی متفاوت است:

"من خودم را بیش از هر چیز ایرانی حس می کنم. زیرا که ایرانی هستیم و همیشه ایرانی می مانیم. خون من همیشه خون ایرانی است . اما من هیچوقت مثل ایرانی ها فکر نمی کنم"

در اینجا می بینیم مهتاب تا آنجا پیش می رود که ایرانی بودنش را "در خونش " میداند. اما این موضع گیری برای او مانعی نیست که نتوان افکاری متفاوت از افکار رایج در بین ایرانیان داشت. در اینجا نیز مثل مورد رویا مشاهده می کنیم که نو جوان احتیاج دارد برای اینکه تمایز خود را با سایر ایرانی هاو فرهنگ ایرانی نشان دهد، ابتدا به ارزش گذاری " پدیده ی ایرانی بودن" بپردازد و نمی خواهد داشتن افکارمتفاوت با "گروهی که به آن احساس تعلق می کند" باعث شود که او را از گروه جدا حس کنند. می توان گفت به خاطر همین هم هست که ابتدا اینقدربر ایرانی بودن خودش تا کید می کند.

مهتاب در جای دیگری خود را همزمان ایرانی و اروپایی تعریف می کند. می بینیم که مهتاب و همینطور اکثر نوجوانان گروه ما توانسته اند این مسئله دو فرهنگی را با تمام تضاد ها به میزانی حل کنند. این استراتژی از دید روانشناسان اجتماعی بعنوان یکی از سالم ترین استراتژی های هویتی تلقی می شود و به آن " فرهنگ سوم " می گویند. فرهنگ سوم عبارت است از پذیرش ترکیبی از دو فرهنگ. یعنی نوجوان در عین اینکه سعی می کند شباهت هایی با فرهنگ میزبان داشته باشد، در عین حا ل از لحاظ هویتی تفاوت های خود را هم حفظ می کند.

در این بخش از مقاله سعی ما براین است ببینیم چه نکاتی این نوجوانان فرهنگ سوم را با آنهایی که تنها خود را متعلق به یک فرهنگ می دانند و تنها فرهنگ ایرانی را ایده آلیزه می کنند متمایز می کند؟

 

یکی از مشخصه هایی که بین نوجوانان گروه ما که تنها فرهنگ ایرانی را ایده آلیزه می کنند مشاهده می کنیم، احساس اجباری است که در خود برای انتخاب یکی از دو فرهنگ می کنند و انتخاب هردو را بعنوان یک امکان مطرح نمی کنند.

بعنوان مثال یکی از این نو جوانان در جواب به این سوال که "آیا فکر می کنی نوجوانی که در خانواده ی ایرانی بزرگ می شود، مشکلاتش با نوجوان بلژیکی متفاوت است یا یکسان؟"، بعد از اینکه شبا هت ها را مطرح می کند، تفاوتهایشان را اینگونه بیان می کند:

"یک نوجوان ایرانی اضافه بر همه ی این ها پیش از همه از خود می پرسد اینکه ایرانی است آیا خوب است یا بد؟ او باید بتواند دو فرهنگ را با هم مقایسه کند و موضع خودش را درمقابل این دو فرهنگ پیدا کند و بر اساس آن انتخاب کند."

یا در جواب به این سوال که : " آیابه فرزندت هما ن تربیتی که خود دریافت کردی خواهی داد؟" جواب می دهد:

""به فرزندم کمک میکنم که فرهنگ مرا و فرهنگ کشوری را که در آن زندگی می کند را بشناسد واینکه کدام فرهنگ را انتخاب کند با اوست"

در جملات این نوجوان مشخص است که امکانی برای انتخاب دو فرهنگ وجود ندارد و و چاره ای جز انتخاب یکی از آنها نیست.

در مقابل مثلا سیما که خود  را همزمان به دو فرهنگ متعلق می داند، در جواب به سوال "آیا تربیتی که به فرزندانت می دهی تحت تاثیر تربیتی خواهد بود که خودت دریافت کرده ای؟"، جواب می دهد:

"بله زیرا من تصویری از دو فرهنگ هستم.هر چند پدر و مادرم فارس هستند، ولی من دو فرهنگ را دارا هستم. بچه هایم هم احتمالا دو رگه خواهند بود. من به آنها بخشی از خودم وفرهنگم را خواهم داد."

یا نوجوان دیگری در جواب به پرسش" خود رابلژیکی میدانی یا ایرانی یا هر دو؟"پاسخ می گوید:

"من خیلی خوشحالم که مرز بین دو فرهنگ را پیدا کرده ام من از مزیت هایی که دو فرهنگ به من عطا می کنند بهره می برم.(هر چند این دو فرهنگ با هم خیلی متفاوت وحتی متضادند.)"

 

هرچند که بعضی از آنها عنوان می کنند که نمی دانند این خودشانند که این دو فرهنگی راانتخاب کرده اند یا تاثیر محیط بوده است ( داشتن پدر و مادر ایرانی از یک سو،  زندگی در محیطی غربی از سوی دیگر)، ولی از آن درکل به عنوان پدیده ای مثبت یاد می کنند.

یکی از نکاتی که چند تن از آنها از آن یاد کرده اند، این است که تعلق همزمان به دو فرهنگ ایرانی و بلژیکی، باعث شده بتوانند چیزهایی اضافه بر دوستان بلژیکی خود داشته باشند:

اینکه بر زبان دیگری اضافه بر زبان حاکم مسلطند، اینکه سال جدید را دو بار جشن می گیرند  بالاخره این مسئله که تعلق به  دو فرهنگ، این امکان را  به آنها داده است که با دو گروه فرهنگی متفاوت، در ارتباط نزدیک باشند.

در حقیقت همانطور که روانشناسان نیزعنوان می کنند، یکی از گرایشات رایج بین نوجوانان، تمایل به این است که به نوعی از دیگران متفاوت باشند وبا این تفاوت از دیگران، تصویری منحصر به فرد از خود پیدا  کنند و به نوعی به اعتماد به نفس شان بیفزایند.این نکته ای است که در بعضی از نوجوانان گروهمان مشاهده می کنیم. به این شکل که  تعلقشان به دو فرهنگ و دانستن یک زبان مخصوص و گرفتن جشن هایی خاص باعث شده است که از خودشان تصویری خاص و متفاوت به خود و دیگران  بدهند.

اما باید گفت این متفاوت بودن هر چند می تواند جذاب باشد، ولی همزمان می تواند باعث شود نوجوان همیشه از آن تجربه ی مثبتی نداشته باشد و آن را گاهی بعنوان عاملی که بین او ودیگران می تواند جدایی بی اندازد،  تجربه کند. جمله ای که از سیما برایتان در زیر می آورم، نشانه ی خوبی  از این تجربه ی متفاوت بودن است.او بعد از اینکه عنوان می کند که همزمان خودش رابلژیکی و ایرانی می داند اینطور ادامه می دهد:

" شاید به نظر عجیب بیاید ولی وقتی با بلژیکی ها هستم ، خودم را بیشتر ایرانی حس می کنم بخاطر تجربیاتم، بخاطر پدر و مادرم، بخاطر رنگ پوستم، بخاطر فرهنگم. و وقتی با ایرانی ها هستم خودم را بلژیکی حس می کنم.  بخاطر نوع فکر کردنم که خیلی غربی است."

 

البته باید این مسئله را مطرح کنیم که مسئله "متفاوت بودن" برای اغلب نوجوانان در این سن در عین حال که به آن ها تصویری منحصر به فرد از خودشان می دهد، ولی می تواند باعث تجربه ی احساس تنهایی  شود. این تضادی است که در دوران نوجوانی مشاهده می شود و در نوجوانان مهاجر، ما می توانیم آن را بیشتر مشاهده کنیم. آنها بسته به  ساختار روانی و پریود و موقعیتی که در آن قرار دارد، می توانند یکی از این دو حس را بیشتر تجربه کنند.

 

 

نکته ی جالبی که در این نوجوانان "فرهنگ سوم" توجه ما را به خود جلب می کند، این است که به میزان زیادی قابلیت نگرشی نسبی به فرهنگ ها در آن ها وجود دارد: از فرهنگ ایرانی انتقاد می کنند، بدون اینکه احساس کنند به "احساس ایرانی بودنشان"لطمه ای وارد می شود.(هر چند این انتقادها گاهی با احساس گناه همراه است.)

در حقیقت در اغلب مواقع این انتقادها، مسائلی است که در خانواده های خودشان و اطرافیانشان مشاهده می کنند.از انتقاداتی که عموما در این پرسشنامه ها به فرهنگ ایرانی نسبت می دهند نکات زیر را می توان ذکر کرد:

سخت گیر بودن پدر و مادر ایرانی ( خصوصا اگر فرزندشان دختر باشد) در قبال بیرون رفتن، مسافرت رفتن دختر و دوست پسر گرفتن. یکی از نکات دیگری که بعضی از این نوجوانان به عنوان انتقاد به فرهنگ ایرانی عنوان می کنند، اهمیت زیادی است که ایرانیان در تصویری که از خود به دیگران می دهند و اسم آن را آبرو می گذارند، می باشد ونیز اینکه در رابطه با فرزندانشان حمایتی بیش از اندازه دارند. نوجوان 17 ساله در مقایسه ای که بین پدر و مادر های بلژیکی و ایرانی می کند اینطور می گوید:

" پدر و مادر های ایرانی زیادی پشت سر فرزندانشان هستند. بطوری که نمی گذارند آنها در جامعه شکوفا شوند. پدر و مادر های بلژیکی به اندازه ی کافی پشت سر فرزندانشان نیستند."

 

نکته ای که در اغلب نوجوانان گروهمان به چشم می خورد اهمیت زیادی است که برای پدر و مادرشان قائلند.اهمیتی که در خیلی موارد با حس قدردانی همراه است:

"خانواده ی من تاثیر مثبتی در تمام جنبه های زندگی ام دارند.این تربیتی که خانواده ام به من داده است به من اجازه می دهد در وضعیت های سخت بتوانم راه حل مناسب پیدا کنم و چون رابطه مان خوب است خانواده ام همیشه و هم در خوبی ها هم در بدی ها حضور دارند."

هر چند این نوجوان در جای دیگر از مشکلاتش با پدر و مادرش می گوید ولی سعی می کند آنها را کم اهمیت جلوه دهد و آن ها را داخل پرانتز می گذارد:

"به غیر از مشکل آزادی من مشکل زیادی با پدر و مادرو نداشته ام.(من هیچوقت خیلی آزاد نبوده ام من همیشه باید از قبل بگویم که می خواهم بیرون بروم.یک میلیون بار خواهش کنم، بعضی وقت ها به التماس بیافتم، تنها برای اینکه با دوستانم بیرون بروم.شاید که ریشه ی ایرانی شان است که باعث این مسئله می شود.(نمی خواهند ایرانی دیگری مرا در آنجا که هستم ببیند) و شاید برای حمایت کردن من از همه و از هیچ است.)  با وجود این همانطور که همیشه بهم می گویند برای هر چیز سنی هست.الان که 17 سال دارم اجازه می دهند روز ها با دوستام بیرون برم ولی برای شب ها هنوز ممنوع است.یواش یواش. نباید چند پله یکی کنم.نه بعد از این همه خوبی که پدر و مادرم بهم کردن."

ملاحظه می کنیم این نوجوان در عین حال که خواسته های خود را می داند، همزمان سعی می کند خود را با خواسته های پدر و مادرش منطبق کند. چیزی که نشان گر اهمیت زیادی است که برای آنها در زندگیش قائل است.

یا می بینیم سمیرا در عین اینکه از پدر و مادرش انتقاد می کند ولی سعی می کند آنها را بفهمد:

"با وجود اینکه من در بلژیک زندگی می کنم مجبورم در مقابل اراده ی پدر و مادرم سر خم کنم.منظورم در ارتباط با استقلال و آزادیم است.مثلا دوستانم دست جمعی به اسپانیا می روند ولی من نمی توانم. شاید که مسئله عدم اعتماد است یا اینکه برایم می ترسند. برای اینکه فکر می کنم پدر ومادر های ایرانی اینجا خیلی برای بچه هایشان می ترسند. خیلی بیشتر از پدر ومادرهای توی ایران."

نکته ای که در این جمله ها جالب است، سعیی است که در فهمیدن پدر ومادرش می کند.در جای دیگر اونیز اسرار دارد که به ما نشان دهد که برای پدر ومادرش احترام قائل است و نسبت به آن ها قدر شناس است.

این اسرار شدیدی که در این نوجوانان در احترام و ارزش دادن به پدر ومادرشان وجود دارد می تواند تا حدودی به تربیت ایرانی شان نیز ارتباط پیدا کند. کما اینکه یکی از آنها به شکلی این مسئله را در پاسخ هایش مطرح می کند:

"فرزندان ایرانی احترام بیشتری برای پدر و مادرشان قائل هستند . این است که در زمان نوجوانی میل به طغیانشان را در خود خفه می کنند و بخاطر همین مودب تر به نظر می رسند."

 

 

یک استراتژی دیگر که در یکی از نوجوانان گروهمان مشاهده کردیم،  در پسر نوجوان 17 ساله ای است. او راه دیگری برای گریزاز تضاد هایی که تعلق به دو فرهنگ و پیامدهای آن در او ایجاد کرده،  برگزیده است. در پاسخ های او مشاهده می کنیم که سعی می کند نسبت به دو فرهنگ فاصله  بگیرد . گویی هیچ کدام از این دو فرهنگ برایش اهمیتی ندارد.او در جواب سوالی که در آن از او می خواهیم خودش را تعریف کند، اینطور می نویسد:

" من جوانی هستم که در بروکسل زندگی می کنم و اصل و نسبم ایرانی است."

در اینجا می بینیم از هر دو فرهنگ فاصله می گیرد و هیچ احساس تعلقی در جملاتش به چشم نمی خورد. نمی گوید بلژیکی هستم و می گوید در بروکسل زندگی می کنم.او خود را ایرانی هم نمی داند تنها اصل و نسبش ایرانی است.

در جای دیگر در جواب به این سوال که خود را ایرانی می دانی یا بلژیکی یا هردو؟"اینگونه پاسخ می گوید:

" من در درجه اول خودم را اهل زمین می دانم"

هر چند این پاسخ را ممکن است بعنوان پذیرش فرهنگی انترناسیونال تعبیر کنیم، ولی  برداشت ما از مجموعه ی جواب ها سعی در فاصله گرفتن از دو فرهنگ و عدم موضع گیری فکری و عاطفی در قبال آنهاست.

در جواب به این سوال که " آیا پدر و مادرت تو را مجبور به رعایت مراسم ایرانی می کنند؟"جواب می دهد:

" نه ولی بطور اتوماتیک آنها را انجام می دهم. می توانستم با چاقو و چنگال غذا بخورم ولی با قاشق و چنگال غذا می خورم.می توانستم وقتی به خانه می رسم کفش هایم را در نیاورم ولی در می آورم"

در تمام پاسخ هایش عملا هیچ جمله ای که نشان عاطفه و کشش به یکی از دو فرهنگ باشد مشاهده نمی کنیم. حتی از لحاط سیستم ارزشی نیز دو فرهنگ را با هم مقایسه نمی کند و تلاش می کند کمال بی تفاوتی خود را به این دو فرهنگ به نمایش بگذارد.

 

بغیر از استراتژی هایی که ما در گروهمان مشاهده کردیم، نوجوان مهاجر در مقابل بحران هویتی عکس العمل های دیگری نیز می تواند  بروز دهد.

خطرناک ترین عکس العمل این است که تصویر های منفی که یک سری برخورد های نژادپرستانه به فرهنگ او می دهد را بعنوان هویت واقعی خود بپذیرد.این پذیرش باعث احساس خود کم بینی  شدید او خواهد شد و او را به موجودی مطیع تبدیل می کند که همیشه حق را به دیگران و به محیط اطرافش می دهد.البته ما در گروه کوچکمان با چنین موردی مواجه نشدیم،  ولی روزی نوجوانی را ملا قات کردم که در او این گرایش به چشم می خورد .یکی از جمله هایی که در حرف هایش می گفت این بود:

"مادرم می گوید سعی کن دردسر درست نکنی تو لاک خودت باش و کاری به کار دیگران نداشته باش.نباید مزاحم دیگران شوی و اینطوری خودت را تابلو کنی."

 

استراتژیِ دیگری که نوجوان می تواند از آن در جهت کاهش اضطراب هایی که بحران هویتی در او ایجاد می کند بکار گیرد، حذف کامل هر گونه شباهت با فرهنگ پدر و مادرش و سعی در تبدیل کامل خود به مدلی که فرهنگ حاکم ارائه می دهد، است.عوض کردن اسم، رنگ مو...

این مسئله ممکن است با تحقیر فرهنگ خانواده ای که به آن تعلق دارد همراه باشد. مثلا این پدیده می تواند خود را به شکل عدم تمایل نو جوان به صحبت کردن به زبان مادریش (احتمالا با وجود تسلط به آن)، عدم تمایل به ظاهرشدن درجمع با هم فرهنگانش، انکار و مخفی کردن اصل و نسبش..همراه باشد.

باید گفت این استرا تژی اضطراب های زیادی برای نو جوان به همراه می آورد: ترس از دست دادن حمایت هم فرهنگ هایش، ترس ضربه زدن به خانواده، احساس خیانتکار بودن...

 

بالاتر گفتیم که من در گروه نوجوانانی که مورد پرسش قرار دادم، مشاهده کردم که اکثر این نوجوانان تا حدود زیادی توانسته اند مسئله ی تعلق به دو فرهنگ را پذیرا شوند.  برای اینکه بتوانیم با فاکتورهای خانوادگی که می توانند در این پذیرش موثر باشند آشنایی پیدا کنیم، پرسشنامه ای نیز در اختیار والدین این گروه نوجوان قرار دادم.در اینجا بطور مختصر عواملی که فکر می کنم در این جهت گیری نو حوانان موثر بوده عنوان می کنم.در پاسخ های بسیاری از والدین گروه ما، انعطاف پذیری نسبی به فرهنگ حاکم وجود دارد و دومین عامل اینکه این انعطاف پذیری با تحقیر  و یا بیگانگی از فرهنگ خودشان همراه نمی باشد. این انعطاف پذیری  پدر و مادر از عواملی است که به نوجوان اجازه می دهد راحت تر به دو فرهنگ احساس تعلق بکند. چون خود رامجبور به انتخاب نمی بیند و می تواند هر دو فرهنگ را تا حدی با هم آشتی دهد.

در ارتباط با این پدر و مادرها باید بگوییم هر چند که در بسیاری از آنها نشانه های بحران ارزشی را مشاهده می کنیم.(به دلیل تردید در  یک سری ارزش های سنتی تحت تاثیر مهاجرت و عدم جایگزینی آنها با ارزشهای اجتماعی- فرهنگی جدید) اما نکته ی مثبتی که شاید  بحران ارزشی این پدر و مادر ها برای نوجوانانشان داشته است، عدم ایده آل جلوه دادن فرهنگشان به فرزندانشان می باشد و در عین حال این ایده آلیزه نکردن باعث انکار وابستگی های فرهنگی شان نشده است. بدین گونه برای نوجوان این فضا ایجاد شده  که می تواند در عین داشتن یک نگاه انتقادی، احساس تعلق فرهنگی را هم تجربه کند.

البته این بحران ارزشی که در این پدر و مادر ها مشاهده می شود می تواند در بعضی برخوردها یشان با فرزندانشان تاثیر منفی نیز بگذارد. به این شکل که باعث شود در توقعاتشان از نوجوانانشان هماهنگ نباشند. زیرا که خودشان نیز در حال تغییرند و ارزش هایشان نیز تا حدی متزلزل است. این مسئله، حتی می تواند به این ختم شود که پیام های متناقضی به بچه هایشان بفرستند.

به نظر من بهترین برخورد ما بعنوان پدر و مادر مهاجر در این موارد این است که بتوانیم به خودمان این اجازه را بدهیم که در بعضی موارد، این تردید هایمان را به نو جوانانمان بروز دهیم  و با دیالوگ هایی درزمینه های مختلف بتوانیم به باز شدن مسائل برای دو طرف، نائل شویم و این نکته را فراموش نکنیم که نو جوان ها نیز چیزهای زیادی دارند که به ما بیا موزند. زیرا که ذهن شان را هنوز چهار چوب های اجتما عی که همه چیز را از قبل تعیین کرده، محدود نکرده است و بعضی وقت ها قادرند متوجه نکاتی شوند که از نگاه ما پنهان می مانند.

 

Mojgankahen44@yahoo.fr

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] Camiller i C .  ,Stratégies identitaires. Puf , 1999.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:32 توسط مژگان کاهن |

تنهایی و اینترنت

 

حس غریبی قلبت را فرا گرفته .نمی دانی اسمش را چه بگذاری. حسی است شبیه تنهایی که با اندوه مخلوط شده. ولی فقط این ها نیست .یک حس بیگانگی است با همه چیز و همه کس. احساس می کنی که آسمان سوراخ شده و تو از فضایی لایتنهاهی با شتابی بی نهایت به روی زمین پرتاب شده ای. بدنت هنوز درد می کند و احساس می کنی این درد را تا ابد باید با خودت بکشی.کامپیوتر را روشن می کنی روی اینترنت از این صفحه به آ ن صفحه می روی. همه چیز را نصفه نیمه می خوانی .دنبال یاد گرفتن چیزی نیستی،  دنبال خبرهای تازه هم نمی گردی. تنها بدنبال لغتی یا جمله ای هستی که  این حس خودت را در آن باز یابی. جمله ای که انعکاسی از حالت تو رادر خود داشته باشد. اینطوری این حس بهت دست می دهد که فهمیده شده ای. انگار که نشسته ای و با کسی درد دل کرده ای و او از حرف هایت چشم هایش پر از اشک شده و عمق نگاهش در چشمانت به تو این اطمینان را داده که در وجودت نفوذ کرده و تو را آنچنان که هستی فهمیده است .این جاست که لغات، برایت جایگزین  نگاهی گرم شده و در تخیلت می توانی گرمای دستی را روی دستانت حس کنی و تمام احساس تنهاییت از سر انگشتانت فرار کند.تا وقتی دیگر که تو را گوشه ای گیر بیندازد...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:34 توسط مژگان کاهن |

دوستی و جنسیت

 

 

او را زیا د نمی شناسی.  چند باری در جمع دوستان او را دیده ای. حرف زدن با او را دوست داری و در یک کلام از او خوشت می آید. ولی این جمله برایت جمله ی مبهم و حتی خطرناکی است. خوب اگر هم جنست نبود و ازش خوشت می آمد،  تردید هم نمی کردی. می رفتی و به او پیشنهاد می کردی که با هم به دیدن فیلمی که دوست داری دیدنش را با او تقسیم کنی،  بروید. ولی "خوش آمدن "از کسی که هم جنست نیست و" او را به سینما دعوت کردن"،  خیلی معنی های جنسی می تواند داشته باشد . حتی اگر برای خودت هم نداشته باشد،  فکر اینکه برای او بتواند این معنی را بدهد شدیدا برایت آزار دهنده است.

اینکه آیا خوش آمدن از کسی که هم جنس ما نیست همیشه جنسی است یا نه،  سوالی است که جواب دادن به آن خیلی ساده نیست. خصوصا در فرهنگ ما که احساس جنسی به کسی داشتن هیچ بار مثبتی ندارد.

این سوالی است که جواب آن نه کاملا مثبت است و نه کاملا منفی. در رابطه ی بین زن و مرد همیشه یک بعد "مبهم "وجود دارد که بر اساس نوع رابطه، این  ابهام  جایگاه خودش را پیدا می کند و می تواند باعث احساس نزدیکی و دوستی عمیق بین افراد شود.

شاید چیزی که برای ما ایرانی ها تجربه اش خیلی آسان نیست، تجربه ی" زندگی کردن یک ابهام " باشد ."ابهام "هم از نوع درونی اش برای ما سخت است و هم از نوع رابطه ای اش. ما احتیاج داریم همه ی چیزها برایمان مشخص باشند. باید در برقراری ارتباط با هر چیز و هر کس بدانیم آن پدیده "خوب " است ِیا "بد" ، "زشت " است یا "زیبا"، "شیطانی " است یا "آسمانی" " حلال "است یا "حرام"، "جنسی" است یا" غیر جنسی". تمام چیزهایی که نتوانیم یک جور طبقه بندی شان بکنیم برایمان ایجاد اضطراب می کنند. از تمام حس های مبهمی که در خود داریم، می هراسیم و باید زود کلکشان را بکنیم . همه ی پدیده های دنیا و همه ی رابطه هامان را با آدم ها را در ذهن مان جعبه جعبه کرده ایم و روی آن تعریفش را نوشته ایم.و رویش را مهر و موم کرده ایم که  مبادا "کودکان احساس" آنها را بیرون بریزند و با هویدا کردنشان آرامش ما را مختل کنند.

و این آرامش ، به قیمت محبوس ماندن در "خودی" است که همه چیز دنیا برایش  یا سفیدند  و یا سیاه وغوطه ور ماندن در دنیایی تکراری و خسته کننده، که هیچ حس تازه ای در ما ایجاد نمی کند.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:26 توسط مژگان کاهن |