نوازش های خیا ل
شور عجیبی در تنش جوانه زده. گویی می رود که نوجوان شود. حتی تما س هوا با پوستش، احساس زن بودنش را در او بیدار می کند. دستهایش را به پوستش می کشد. تماس نک انگشتانش با گردنش حس خوبی به او می دهد. چشم هایش را می بندد و تصور می کند که این دست ها، دست های خودش نیستند. تصور می کند که دستهای اوست که بدنش را می کاود و در کوچکترین گوشه های تن تب دارش آثار انگشتان کشیده اش را باقی می گذارد.این حس تنها به پوستش خلاصه نمی شود. درونش نیز تشنه تماسی عمیق است. تماسی گرم و پر تحرک.
هیحان بی توصیفی درست در ناحیه ی وسط سینه اش خانه کرده است و همه اش به او تشر می زند که یک جوری از این دالان کوچک رهایش کند. می شناسدش ولی یاد نگرفته اکه چطور بیرونش بریزد.
گاه، نگاه زیبای پسر غریبه ای که در خیابان از روبرویش می آید، این هیجان را از قلبش به ذهنش جابه جا می کند:.بی اختیار حالت چشمانش عوض می شود و لبهایش از هم گشو ده می شود .او را می بیند که به لبخندش جواب می دهد. ولی ناگاه چیزی درش خاموش می شود. نگاهش به زیر می رود و لبخند روی لبانش رنگ می بازد. سرعتش تندتر می شود . می داند که می خواهد از خودش فرار کند. ولی هیجان هنوز آنجاست : نشسته درست وسط سینه اش.
***
کافی است که دراز بکشد و گونه اش با نرمی بالش تماس پیدا کند تا چهره او جلوی چشمانش نقش ببندد. یک چیز توی این نگاه، تا تاریک ترین نقطه های وجودش رسوخ می کند و تک تک سلول هایش را یکی یکی از خواب صد ساله شان بیدار می کند. بوی او، تمام فضای اتاقش را پر کرده است. (نمیداند چطور.آخر او هیچوقت از آنجا گذر نکرده است.)
تمام حس هایش، " او" را در وجودش ثبت کرده است و کافی است ارا ده کند، نه، حتی اراده هم لازم نیست. کافی است گونه اش با نرمی بالش برخورد کند تا او با بویش، نگاهش و دستان سخاوتمندش و صدای مردانه اش و حضور خیالی اش در ذهنش بیدار شود، نه در ذهنش نیست در تنش بیدار می شود. او را لمس می کند و در تماس دستانش غرق می شود.
او سرش را به گوشش نزدیک کرده است و صدای مردانه اش را به عمیق ترین گوشه های روحش می فرستد. نمی داند چه می گوید کلامش نیست که اورا بیخود کرده، صدایش است. صدایش که با نفسش آغشته شده و دیگر نه صداست و نه نفس .تنها حضوری پر التهاب است و او را به حسی ماورای وجودش می برد. به خلسه ای جاودانه بدل می شود که صدا ونفس را در خود حل می کند و تنها لحظه می ماند وخاموشی و خیال.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:12 توسط مژگان کاهن
|
آغاز اعتصاب غذای سه روزه
نقل از گویا نیوز
اعتصاب غذا برای رعایت حقوق بشر در ایران
متاسفانه تیم نظامی امنیتی حاکم در قوای سه گانه جمهوری اسلامی ایران بی اعتنا به نامه نگاری و اعتراض های مسالمت آمیز نهادهای حقوق بشری داخلی و بین المللی هر روز ابعاد گسترده تری به سرکوب و حبس فعالان جامعه مدنی ایران می بخشند و در این یک سال که توانسته اند قدرت را یکجا قبضه نمایند ؛ نشان داده اند که جز سرکوب، ضرب وشتم و حبس پاسخ دیگری برای منتقدان و روشنفکران ندارند.
این جماعت با به تعطیلی کشاندن روزنامه ها ی مستقل و مجبور ساختن معدود روزنامه های باقیمانده به سانسور شدید اخبار بر این گمان اند که در سکوت حاکم بر فضای رسانه ایی کشور می توانند هر صدایی را در گلو خفه کنند و با چنین استراتژی به تجمعات اعتراضی یورش می برند. سرکوب اعتراضات مردمی در آذربایجان ، خوزستان و کردستان، سرکوب تجمعات اعتراضی کارگران، زنان و دانشجویان طی یکسال گذشته که در پاره ای موارد به قتل نیز متوسل شده اند، نمونه هایی از نقض آشکار حقوق بشر در جمهوری اسلامی است. آنها به این نیز بسنده نکرده و با دستگیری و حبس روشنفکران، وکلای دادگستری و فعالان سیاسی، دانشجویی و کارگری نشان داده اند که راه سعید امامی ها را از سرگرفته اند و جز به حذف فیزیکی مخالفان و منتقدان رضایت نمی دهند.
در چنین فضایی جنبش دموکراسی خواهی ایران نیازمند همبستگی و حمایت تمامی ایرانیان در اقصی نقاط جهان است و جز با شکل گیری چنین اتحادی نمی توان به توقف نقض گسترده حقوق بشر در داخل کشور امید بست. لذا ما امضا کنندگان ذیل با استقبال از پیشنهاد اکبر گنجی نماد مقاومت و استقامت که به تازگی با گذراندن بیش از ۲۲۲۲ روز حبس از زندان رهایی یافته است ، اعلام می کنیم چنانچه سه زندانی سیاسی عقیدتی، آقایان مهندس علی اکبر موسوی خوئینی نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی و دبیر کل سازمان دانش آموختگان ادوار تحکیم، به عنوان نماد دانشجویی، دکتر رامین جهانبگلو فیلسوف و استاد دانشگاه به عنوان نماد روشنفکری و منصور اسانلو رئیس سندیکای کارگران شرکت واحد به عنوان نمادی کارگری آزاد نشوند؛ در روزهای ۱۴ — ۱۶ جولای (۲۳ — ۲۵ تیر) در اعتصاب غذای جهانی شرکت کرده و از عموم آزادی خواهان جهان می خواهیم ما را در این حرکت مدنی همراهی کنند.
زمان : ۱۴ — ۱۶ جولای
مکان : نیویورک — مقابل سازمان ملل متحد با حضور اکبر گنجی
امضاء کنندگان
برنامه اعتصاب
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:56 توسط مژگان کاهن
|
دون ژوان
چشمانش روی آیینه ثابت مانده است. در آیینه، نگاهی با تردید و اضطراب به اومی نگرد. احساس می کند اضطراب چشمانش، تمام جذابیت آن ها را پاک کرده است. در خیالش، زن را مجسم می کند که با نگاهی افسون شده به او خیره شده است. این تصور، حالت چشمانش را تغییر می دهد و ترس چشمانش جای خود را به اعتمادی مردانه می دهد. تمام دلشورهایی که دارد در نگاه زن ذوب می شوند. او به این نگاه عاشق، احتیاج دارد . نیاز دارد که عاشقش باشند. نگاه عاشق، تمام اجزاء تکه تکه روحش را بهم می چسباند و درد شدید این روح چند پاره را از خاطرش می زداید . در یک چشم به هم زدن، تمام حس های بدنش، جای خود را به عشق می دهند. مهم نیست که زنی که روبرویش ایستاده با زن رویاهایش ربطی داشته باشد یا نه، نگاه زن عاشق، او را برایش زیبا می کند و مهربانی دستانش، از او زبردست ترین دلدار می سازد.
در ذهنش، زن های زندگی اش را دوره می کند. عدم تشابه ظاهری و اخلاقی آن ها، او را به حیرت وا می دارد. چطورتوانسته است همه ی این زن ها را دوست بدارد؟ تنهایک چیز این زن ها را به هم شبیه می کند و آن، نگاه افسون شده شان می باشد. گویی توانسته جادویشان کند . این چشمان جادو شده برایش زیباترین چشمان دنیا می شوند و تا روزی که این افسون در نگاهشان حضور دارد ،زیباترین چشمان دنیا باقی می مانند.
اما چیزی هست که در درونش او را آزار میدهد: هیچ وردی برای جاودانه کردن افسون این نگاه ها ندارد. روزی از خواب برمی خیزد و وقتی در چشمان زن بدنبال آن افسون می گردد، غمی سنگین قلبش را فرا می گیرد زیرا چشم ها و افسونشان ، جای خود رابه دو شیشه سردو بی روح ، داده اند .
جادوگری که این افسون را به او آموخته برایش گفته است که این جادو، تاثیرش اندک زمانی بیش نیست و هنگامی که اثر این افسون پاک شود، چشمان زن به شیشه هایی سرد و بی روح بدل خواهد شد.
و او، از آن روزهمه جا را گشته است شاید بتواند ورد جاودانگی افسون چشمها را بیابد. ولی جستجویش بیهوده است و هر بار، یک صبح وقتی از خواب برمی خیزد، بجای دو چشم، دو دگمه ی شیشه ای می بیند که تنها هراسی مرگ بار را در قلبش ایجاد می کنند. در اینجاست که باید جستجویش را از نو بیاغازد و زنی را بیابد که افسونش در او اثر کند. هر چند می داند که چه چیز انتظار این چشم ها را می کشد، ولی روحش بدون این نگاه افسون شده، ذره ذره می شود و قلبش به نیستی سوق می یابد...
***
آیینه به او لبخند می زند . نگاهی عاشق انتظارش را می کشد. نباید وقت را تلف کند. تا فرصتی باقی است و سحرش بی اثر نشده، باید به او بپیوندد. می داند فردا دیر است و او باید جستجوی دیگر بیاغازد.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:27 توسط مژگان کاهن
|
من و شب
صدای جریان آب در گوشم طنین غریبی دارد و مرا به دنیای نوجوانی ام می برد. در کنار پنجره ی اتاقم، جوی آبی رد می شد که بخاطر سراشیب بودن کوچه، صدایش خیلی واضح در اتاق من که در طبقه ی دوم ساختمان قرار داشت، انعکاس پیدا می کرد خصوصا شب ها.
شب ها، تا دیر وقت بیدار می ماندم . سکوت شب که تنها با صدای جریان جوی آب شکسته میشد را، می پرستیدم. دنیا برایم اسرار آمیز می شد.این احساس را داشتم که وارد دنیای دیگری شده ام. دنیایی که با هراس های روزانه ام فرسنگ ها فاصله دارد: ترس از تضاد هایی که بین حس های درونم با خواسته های بزرگ ترها وجود داشت، ترس از فاصله ای که افکارم بین من و پدر و مادرم بوجود می آورد، ترس از نگاه دیگران که در درونم نفوذ کرده بود و مرا برای هر آنچه که بودم و فکر می کردم شماتت می کرد.
درشب، همه چیز متوقف می شد. چشم ها بسته بود و آدم ها، قضاوت های جور واجورشان را در رویاهای ناخوآگاهشان گم می کردند و بار نگاه هایشان را برای چند ساعتی از دوشت برمی داشتند. می توانستی بنشینی و به شب گوش دهی، قلم و کاغذ دست بگیری و خودتت را در تنهایی ات خالی کنی، خود بی نقابت را. به آینده ات فکر کنی و آن را آنگونه که خودت می خواهی تجسم کنی، به عشق ممنوعه ات بیندیشی و با او ساعت ها در خیالت در کوه های درکه گم شوی.
خدا را از آن بالا پایین بیاوری و تمام تضاد های فکری ات را بر سرش خالی کنی و سکوتش را هر جور که خودت دلت می خواهد تعبیر کنی. گاهی هم این سکوت رابه حساب این بگذاری که خدا خودش هم از سوال های این موجودی که خلق کرده در مانده و اینجوری در خودت احساس غرور و افتخار کنی. گاهی نیز این سکوت را به حساب دور بودن و یا حتی نبودن او بگذاری.
و برای اینکه خوابت نبرد و این لحظات را تداوم ببخشی، شروع کنی در اتاقت راه رفتن.آنجابود که به سرت می زد که یواشکی در را باز کنی و بروی در کوچه قدم بزنی. ولی این وسوسه عمرش چند ثانیه ای بیش نبود. زیرا کافی بود از جلوی آیینه کمدت رد شوی تا جنسیتت یادت بیفتد و تمام ترس هایی که از گرگ های گرسنه بیرون در تو کاشته اند، بیدار شوند و به این اکتفا کنی که بروی روی لبه ی پنجره زانو هایت را بغل کنی و پیشانی ات را به شیشه های سرد بچسبانی و در تاریکی بیرون پنجره غرق شوی و به این فکر کنی که چقدر دلت می خواهد شب هیچوقت تمام نشود و تو بتوانی این " تجربه با خود بودن" را تا بی نهایت ادامه دهی. چقدر خوشحال بودی که کسی به ذهنت راه ندارد. مال خودت است و می توانی تا هر کجا که می خواهی با او بروی.هر چند گاهی دوست داشتی کسی بود که همه ی ریز و درشت وجودت را می توانستی برایش بیرون بریزی و تو در او انعکاس پیدا می کردی و این تنهایی را به حضوری صمیمی می بخشیدی. ولی می دانستی که این آرزویی است که اجرایش برایت گران تمام می شود زیرا می توانستی عشقت را، دوستانت را و خانواده ات را از دست بدهی .هر چند الان که بهشان فکر می کنم افکار پلیدی نبودند و به کسی آسیبی نمی رسانند. غیر از اینکه می توانستند تصویر هماهنگ و منظمشان از دنیا را خدشه دار کنند. تازه اگر هم همه ی این ها نبود، اگر بیشتر فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که دوست ندارم زیبایی تنهایی شبانه ام را با کسی تقسیم کنم .همه اش را می خواستم برای خودم نگه دارم. بعد هم بیگانه بودنشان با تمام چیزهایی که در روز می شنیدم و می دیدم، مرا به این نتیجه رسانده بود که بهتر است با در معرض قضاوت دیگران گذاشتنان آلوده شان نکنم . می خواستم بکر باقی بمانند و آنها، همیشه در ذهنم بکر مانند و می مانند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:13 توسط مژگان کاهن
|
بررسی مشکلات جنسی از دیدگاه دانش نوین جنسی
سخنرانی راديويی
دکترحمید رضا شیر محمدی در راديو "فردا ۲۵" سوئد
زمان:شنبه۸ جولایساعت ۲۲ به وقت اروپای غربی ۲۳.۳۰ به وقت ايران و ۲۱ به وقت گرينويچ
موضوع:
بررسی مشکلات جنسی از دیدگاه دانش نوین جنسی
آدرس اينترنتی
http://www.gnf.nu
هنگام ورود به اين سايت در ستون راست سايت، زير نام "فرکانس 102.6"، روی کلمه "Lyssna LIVE" کليک کنيد.
يا روی موج کوتاه اف. ام فرکانس 102.6
برای طرح سئوال و گفتگو در حين برنامه، با اين شماره تلفن تماس حاصل نمائيد: ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۱
يا ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۲
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:46 توسط مژگان کاهن
|
دنیای پشت پلک ها
حمید، چشمانش را بزور باز کرد. سرش هنوز زیر لحاف بود و از زیر لحاف صداهای بیرون را می شنوید.صدای پدرش را که داد می زد و مامانش را که گریه می کرد. صدای مشت های بابایش را می شنوید که به دیوار می خورد و با هق هق مامانش ترکیب غریبی در گوشش ایجاد کرده بود.
دلش می خواست همیشه آن زیر بماند. دوباره چشمانش را بست و تا ده شمرد.برای او راهی بود که او را از دیار "واقعی" به دیار خودش ببرد.جایی که در آن تنها بود.تنهای تنها.حالش از هر چه صداست، بهم می خورد.صدای حرف زدن آدم ها در گوشش مثل صدای لولای در بود.به همان اندازه آزار دهنده و گوش خراش.
در پشت پلک های بسته اش، همیشه دریچه ای باز می شد خودش نمی دانست چطور این اتفاق می افتاد.فقط وقتی اراده می کردو چشمهایش را می بست، بعد از چند لحظه آن دریچه باز می شد و او را صاف در خود می بلعید. اینقدر واقعی بود که حتی شبیه خواب هم نبود.بعد از اینکه توسط دریچه بلعیده شد، باز هم تمام احساس مکیده شدن را روی پوستش احساس کرد. تمام خون بدنش زیر پوستش جمع شد و احساس کرد که شدت مکش بحدی است که پوستش را از بدنش خواهد کند.ولی پوستش کنده نشد. بعد از چند لحظه همه چیز ساکت شد.او بود و بدنش و پلک هایش که هنوز بسته بود. تنها حسی که از دنیا داشت گرمای شدید پوستش بود.بعد از چند لحظه، احساس سقوط در فضایی تهی بهش دست داد. سقوطی که درازایش برایش از زمان خارج بود. بعد یواش یواش پلک هایش را باز کرد.خودش را دید که به پشت دراز کشیده و به آسمانی سیاه چشم دوخته است.آسمان سیاه سیاه بود و هیج ستاره و شهابی در آن مشاهده نمی کرد.سرش را چرخاند تا بقیه جاهای آسمان را بنگرد.همه جا سیاه بود. به سرش گردشی 90 درجه داد.آسمان به زمین چسبیده بود. و نقطه ی تلا قی آن ها را با هم نمی دید.زیرا زمین نیز سیاه بود.یعنی در حقیقت نه آسمانی بود و نه زمینی. هر چه بود یک فضای سیاه بود که دورش را گرفته بود.حالت عجیبی داشت. دریافت هیچ چیز غیر از او وجود ندارد. گوش داد و باز هم گوش داد.صدایی وجود نداشت.هیچ صدایی. فهمید که تا بحال سکوت را تجربه نکرده است. خودش بود و سکوت وهمین.
دستش را در سیاهی فرو برد.غلیظ بود و لزج. با دستش سیاهی آسمان را حرکت داد. برایش تجربه ی غریبی بود. احساس می کرد دستش را در قیری چسبیده و ژل مانند فرو کرده است. متوجه شد می تواند آن را با دستش جابجا کند.با حرکت دستش راهی در فضا باز کرد.نوری زرد متمایل به قرمز از لای شکاف به چشمانش خورد. سیاهی کنار می رفت و همه جا را نورکور کننده ای پر می کرد.مدتی گذشت تا چشمانش به نور عادت کرد . دور و برش را نگاه کرد:
در صحرایی بکر است و اطرافش را آدم هایی با خرقه های بلند فرا گرفته اند.در بین آنها ایستاده است و آنها به چشمانش خیره شده اند . در چشمانشان بهتی آمیخته به تحسین موج می زند . با حیرت در نگاه ها فرو می رود. می خواهد چیزی که در این نگاه هاست را بخواند. ناگاه با حرکتی هماهنگ همه شان روی زانو بر زمین می نشینند و در مقابلش سجده می کنند و دوباره سرشان را بلند می کنند و به او خیره می شوند.این نگاه های عجیب و حیرت آورند و همزمان تحسینی که درشان نهفته است آرامشی بی نهایت به وجودش سرازیر می کند. چقدر از نگاه پر تنفر پدرش زیباترند. دلش می خواهد تا ابد در این نگاه ها غرق شود.
آن ها به او تعظیم کرده بودند . حتما او را به پیامبری برگزیده بو دند. در دنیایی بود که خودش ساخته بود و دنیایش پر از نور و نگاه بود.آن نگاه ها از او کلام می خواستند. لب هایش را باز کرد . حرکت لب هایش بی صدا بود.اما خرقه پوش ها در این حرکت غوطه می خوردند و به خلسه فرو می رفتند.
فهمید که اینجا دنیای اوست و او...پیامبر دنیای پر از تنهاییش است...چقدر از حرف شنیدن خسته بود...حالا دوست داشت دنیا ساکت شود و او همه ی قلبش را از دهانش بیرون بریزد.
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:51 توسط مژگان کاهن
|
خود ارضایی از دیدگاه علمی و روانشناسی، سخنرانی راديويی مژگان کاهن در راديو "فردا ۲۵" سوئد، ۲۴ ژوئن
سخنرانی راديويی من در راديو "فردا ۲۵" سوئد
زمان:شنبه ۲۴ ژوئن ساعت ۲۲ به وقت اروپای غربی ۲۳.۳۰ به وقت ايران و ۲۱ به وقت گرينويچ
موضوع:خود ارضايی از ديدگاه علمی و روانشناسی
در اين گفتار سعی خواهد شد در ابتدا در ارتبا ط با خود ارضايی وطرز تلقی آن در در تاريخ غرب صحبت شود سپس به بررسی پديده ی خود ارضايی در کودکان و نوجوانان و نيز زنان و مردان از ديدگاه علمی و روانشناسی پرداخته خواهد شد. اين برنامه مستقيم می باشد و پس از گفتاربه پرسش ها پاسخ داده خواهد شد.
آدرس اينترنتی
http://www.gnf.nu
هنگام ورود به اين سايت در ستون راست سايت، زير نام "فرکانس 102.6"، روی کلمه "Lyssna LIVE" کليک کنيد.
يا روی موج کوتاه اف. ام فرکانس 102.6
برای طرح سئوال و گفتگو در حين برنامه، با اين شماره تلفن تماس حاصل نمائيد: ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۱
يا ۰۰۴۶۳۱۳۳۵۱۲۵۲
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:0 توسط مژگان کاهن
|