تبليغاتX
MOJGAN KAHEN
پرسشنامه برای يک کار تحقيقی
پرسشنامه برای يک کار تحقيقی در مورد وبلاگ های فارسی

اين پرسشنامه توسط وبلاگ
webgardian تهيه شده است

دوستان گرامی لطفابه پرسشنامه زیر درباره وبلاگهای ایرانی پاسخ دهید

پرسشنامه

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:7 توسط مژگان کاهن |

میل

 

بدنش هوای آغوش مردی بیگانه را دارد.حسی که بوی گناه می دهد . نگاهش تمام این میل را در خود جا داده است و در جستجوی چشمانی است که خود را در آن غوطه ور کند و پیام بدن بی تابش را به وجود او سرازیر کند.هیچکس مالک این نگاه پر میل نیست و هیچ عشقی هنوز از روزنه های وجودش به قلبش رسوخ نکرده است. تنها حسی قوی است که سراسر جسمش را فرا گرفته. حس نیاز به فرو رفتن در آغوشی که تنش این میل را به لذتی خلسه وار بدل کند.

لحظه ای چشمانش را به آیینه می دوزد.هراسی بی انتها در نگاه بی تابش سرازیر می شود.هراسی بی رحم که میلش را به گورستان تنهایی می فرستد. لحظه ای بعد، هراس جای خود را به نفرتی سیاه می دهد.نفرت از این نگاه آلوده  و این میل خالی از عشق. یادش می آید که عاشق نیست و یادش می آِد که زنی که عاشق نیست امیا لش جهنمی و معدوم است.

چطور گذاشته بود این میل به چشمانش هجوم بیاورد؟ یادش می آِید که خوابی عمیق و شیرین این هوس را در او بیدار کرده است: چشمانش را باز کرده بود و بدون اینکه حتی فرصت فکر کردن داشته باشد، همه ی وجودش را در بر گرفته بود...

ولی حالا بیدار است و باید میل کریهش را به دیار نیستی بفرستد و به جستجوی عشقی آسمانی  بدود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 11:37 توسط مژگان کاهن |

زن های بیدار
                              

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:48 توسط مژگان کاهن |

احتیاج

 

به او احتیاج داری و دلت می خواهد که تمام لحظا تت را در کنار او بگذرانی. چشمانت می تواند ساعت ها در نگاهش غوطه ور بماند. گرمای دستا نش تا انتهای وجودت رسوخ می کند. دوستش داری و اینکه دوستت دارد قلبت را به آرامشی بی نهایت می برد. برایت مهربان ترین آدم روی زمین است و محبتش به تو زیباترین محبت های دنیاست.هیچ نقصی در او نمی بینی و هر بار که از تو حرف می زند، به اوج می روی و احساس می کنی که خوشبخت ترین موجود روی زمینی...

 

                                                          ***

 

                  ...به کسی احتیاج داری و در میابی که این " احتیاج " تو است که " او " را با تمام خصوصیاتش می سازد. "احتیاج"  تو تخیل بی نهایتی دارد."احتیاج" تو، می تواند به آدم ها هر فرمی که دلش می خواهد بدهد و تو را تا بی نهایت در توهماتش غوطه ور کند. "احتیاج " تو، چشمانت را می بنند و حتی اگر هم باز بگذارد، تو را وادار می کند که چیزها را آنطور که او می خواهد ببینی. می دانی که تقصیر خودش هم نیست. نیروی عظیمی او را وادار می کند که تو را وادار کتد، همه چیز را به گونه ای که او را ارضا می کند تغییر شکل دهی و از تو استاد زبر دستی با قدرت تخیل بی نهایت ساخته است. تخیلی که می تواند از تو شاعری نازک طبع بسازد و یا در نقاشی هایت چیزهایی خلق کند که هر بیننده ای را مبهوت خود کند.

ولی خوشبختانه( و شاید برای تو بدبختانه! ) تو به این "احتیاج" خلاصه نمی شوی. روزی نیرویی در تو بیدار می شود که می خواهد همه چیز را فرای این "احتیاج"،  فرای توهم،  نگاه کند.اضطرابی تو را فرا می گیرد. ولی تو این اضطراب را می پذیری. زیرا می دانی که گذر اجتناب ناپذیر واقعیت است. واقعیاتی که نمی خواهی ببینی. واقعیاتی که در زندان احتیاجت حبس شده اند. چقدر دلت می خواست همه چیز آن طوری بود که "احتیاجت" می خواست. آنوقت همه در اوج خوبی و مهربانی بودند وهمه ی محبت های دنیا قلبت را سیراب می کردند.

 

اما در دنیای واقعیات، همه چیز نسبی است حتی محبت.

 

می بینی که آدم ها نسبی اند و آن ها نیز در احتیاجات خود غوطه ورند.احتیاجاتی که همیشه با نیاز های تو تطابق نمی کند. می بینی که برای یافتن نقطه های اشتراک و افتراق این نیازها،  باید حرف بزنی. می فهمی که هیچکس " حس ششم " ندارد و نمی تواند نیاز های تو را حدس بزند و حتی وقتی حرف میزنی هم ممکن است این " نیاز هایت" همچنان  برای دیگری نامفهوم بماند. می فهمی این دیگران نیستند که مسئول پر کردن " خالی های " وجودت هستند. می فهمی که گاهی برای پر کردن این خالی هاست که خود را به دیگران می آویزی. می فهمی که گاهی بر دوش دیگران سنگینی می کنی.

تصمیم می گیری بار وجودت را از دوش دیگران برداری و به "خالی های" وجودت بپردازی و تازه اینجاست که راه درازی را می آغازی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:16 توسط مژگان کاهن |

گزینش های ما در عشق از دیدگاه روانشناسی

عشق پدیده ای است که از دیر باز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. دانشمندان حوزه های گوناگون به نوعی به تحلیل این پدیده در انسان پرداخته اند.مطلبی که در زیر آمده است سعی دارد به طور اجمالی یک سری از فاکتور های روانی را که در ایجاد این حس نقش بازی می کنند را باز شمارد.

 

معشوق انعکاسی ازعاشق

جستجوی فردی که انعکاسی از ما باشد از شایع ترین تئوری هایی است که به عنوان دلیل انتخاب معشوق بیان می شود. به این مفهوم  که در فرد مقابل چیزی که در خودمان نیز وجود دارد، ما را به طرف او جذب می کند. در حقیقت در این نوع عشق انسان در جستجوی "منی دیگر" است. منی که بتواند تصویر مرا چون آیینه در خود انعکاس دهد. منی که برایم آشناست و برایم امنیت به همراه می آورد.

گاهی نیز در جستجوی آیینه ای هستیم که "من ایده آل " را به ما باز گرداند. اگر به عنوان مثال "سخت کوش بودن" جزو ایده آل های ما باشد، اینکه بتوانیم عشق فردی سخت کوش را به خود معطوف کنیم،  برایمان تائیدی است از تصویری که می خواهیم از خودمان داشته باشیم.

در حقیقت، ما در این نوع عشق، در جستجوی نگاهی هستیم که ما را در آن تصویری که دوست داریم از خودداشته باشیم تائید کند.هر چه تردید در صحت این تصویراز خود بیشتر باشد،  حضور این دیگری به عنوان عاملی اطمینان بخش  برای ما حیاتی تر می شود.

 

البته باید گفت در اغلب عشق ها، به میزانی این بعد به چشم می خورد. هر فردی در رابطه با معشوق  تا حدی در جستجوی بازسازی نگاهی است که از خود دارد. نگاه تائید کننده ی دیگری برای ما نمودی است که چقدر با"ایده آل هامان"منطبق هستیم. ولی زمانی که عشق تنها به این جنبه خلاصه شود، می تواند نمودی از شخصیت شکننده فرد عاشق باشد که بدون نگاه مثبت معشوق تمام روانش متزلزل می شود.

یکی دیگر از مشخصاتی که این عشق دارد،ایده آلیزه کردن فرد معشوق است. زیرا که شخص برای اینکه بتواند دیگری را بعنوان آیینه ای که تصویرش را به او باز می گرداند مورد تائید قرار دهد،باید از او در ذهنش شخص "معتبری" بسازد.

 

معشوق به عنوان موجودی مکمل

 

در این عشق تفاوت های  فرد است که ایجاد کننده ی این احساس کشش بین دو نفر می شود. در اینجا دیگر شخص در جستجوی همتای خود نیست، بلکه در جستجوی کسی است که جایگزین یک سری فقدان های وجودی اش شود. به عنوان مثال فرد منزوی عاشق فردی بسیار اجتماعی می شود.عامل اصلی این کشش یافتن ابعادی است که فرد در خود نمی تواند ایجاد کند. به گفته ی روانشناسان در بسیاری موارد این تفاوت نه تنها می تواند با زمان جذابیتش را از دست بدهد، بلکه بصورت عامل اختلاف طرفین بروز کند. یعنی جنبه هایی که در اول ارتباط عامل اصلی انتخاب فرد بوده اند، به مرور زمان برای فرد عاشق به صورت ضعف هایی غیر قابل تحمل در می آیند تا جایی که می توانند جدایی دو فرد را باعث شوند. به عنوان مثال در نمونه ی بالا اجتماعی بودن فرد به "سبک بودن" یا "فضا گیر بودن" تعبیر شود.

می توان گفت در نوع اول عشق( جستجوی فرد مشابه خود) نیز سیر رابطه می تواند به همین جا ختم شود. یعنی با مرور زمان شخص مقابل انعکاسی می شود از ضعف هایی که فرد درخود تحمل دیدنشان را ندارد و به این صورت عشق کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. زیرا فرد از حضور مداوم کسی که او را پی در پی به یاد ضعف های خودش می اندازد احساس راحتی نمی کند.

برخلاف چیزی که می توانیم تصور کنیم، این دو نوع گرایش( کشش به فرد مشابه و یا متفاوت ) می توانند به طور هم زمان در یک فرد وجود داشته باشد. در حقیقت روان انسان به دلیل پیچیدگی که دارد، قادر است در خود تناقضات  بسیاری را جا بدهد. در روانشناسی احساسات متناقض، حضور یکدیگر را همیشه نفی نمی کنند.سیاه و سفید می توانند هم زمان با هم وجود داشته باشند و همین تناقضات هستند که دینامیک روانی ما را باعث می شوند.

 

روانشنا سان معتقدند یک سری از دلایل انتخاب عشقی  از ناخود آگاه و بخش دیگرش آگاهانه می باشد.

به عقیده "وینچ"[1]، ما در خیلی مواقع در بخش "خود آگاه ذهن مان" برای انتخاب در جستجوی شباهت های فرد مقابل هستیم."ارزش ها و علائق مشترک"در این انتخاب نقش بازی می کنند. در صورتی که بخش"مکمل" عشق را تا حدود زیادی "ساختار شخصیت" افراد و نیاز های عاطفی و عمیق و در خیلی موارد ناخود آگاه شان عامل می شوند. اساس این نظر وینچ عقاید فروید در این زمینه است. در حقیقت فروید در کتاب "مقدمه ای بر نارسیسیسم"[2]، عنوان می کند که در تجربیات بالینی اش مشاهده نموده است که افراد خود شیفته گرایش زیادی به انتخاب اشخاص وابسته و مطیع دارند.

در حقیقت وینچ در کاری تحقیقی، می خواست صحت و سقم این گفته ی فروید را به محک آزمایش بگذارد. او با استفاده از متدهای آماری( آنالیز فاکتوریل ) به بررسی گروهی از زوج ها پرداخت. وی در تحقیقاتش نشان داد که مردهای خود مرکز و خود شیفته، گرایش به انتخاب زنانی دارند که تصویری منفی از خود دارند و مدام در حال ملامت خود هستند. در حالی که زنان خود شیفته و خود محور بیشتر مردان مضطرب و تشنه حمایت را انتخاب می کنند.

محققین دیگری مثل شوتز[3] و ویلی[4] نیز در تحقیقات بعدی به نتایجی مشابه رسیدند. به عقیده شوتز عاملی که در انتخاب های عاشقانه موثر است این است که کاراکترهایی که در رفتار فرد بروز می کند، با نیازهای درونی و ناخودآگاه فرد مقابل منطبق و هماهنگ باشد ( و بلعکس ) .

بی تردید چون شخصیت انسان ها بعدهای متفاوت و پیچیده ای دارد، می توانیم تصور کنیم که در بعدهای مختلف افراد نقش هاي مختلفي را بعهده داشته باشند.

در خیلی زوج ها، اگر این احساس عشق ایجاد می شود بخاطر این است که مکمل بودنشان در زمینه های گوناگون با عوض شدن نقش ها همراه است.

مثال زیر ما را به درک این مطلب یاری می دهد:

آقایی دوست دارد در زندگی روزمره و اجتماعی،  کنترل همه چیز را در دست او باشد. این تمایل با انتظاراتی که همسر این شخص از او دارد، منطبق است. ولی در زمینه ی جنسی زن است که دوست دارد نقش فعال داشته باشد و همه چیز را هدایت کند. این رفتار بسیار مورد علاقه مرد می باشد. زیرا او ترجیح می دهد که موقع نزدیکی منفعل بماند. در این زوج مشاهده می کنیم که بعد مکمل بودن وجود دارد، ولی در زمینه های مختلف رل ها تغییر می کند. اگر در این زوج عشق ادامه پیدا می کند بخاطر این است که زمینه هایی که در آن مکمل هستند با هم منطبق می باشند.

 

شباهت بدون مکمل بودن

 

شباهت زیاد ساختار روانی، می تواند مانع دوام رابطه عاطفی باشد. به عنوان نمونه، اگر در طرفین، نیاز به کنترل و هدایت دیگری در همه ی زمینه ها به یک شدت وجود داشته باشد، احتمال این که بین این دو فرد نزدیکی عاشقانه دوام پیدا کند کم است. در این شرایط  حتی اگر کششی هم بین دو فرد ایجاد شود، بعد از پایان فاز " ایده آل کردن دیگری " و با شروع زندگی واقعی، با هم وارد یک" بازی قدرت " خواهند شد که در آن هر کدام سعی می کند قانون خود را به دیگری تحمیل کند. یا به عنوان مثال اگردرهر دو طرفین این نیاز وجود داشته باشد که دیگری برایش رل "حمایت مادرانه " را ایفا کند و خود نتواند این رل را برای او بازی کند، باز هم امکان تداوم  رابطه ی عاطفی کاهش خواهد یافت. در چنین رابطه ای، هر دو احساس محرومیت می کنند. زیرا نه چیزی که انتظار دارند بر آورده می شود و نه خود می توانند به نیاز دیگری پاسخ گو باشند.

 

مکمل کامل بدون شباهت

 

در اینجا برای درک این نوع رابطه، مثال زیر را عنوان می کنیم:

رابطه ای را فرض کنید که در آن یکی از طرفین ( مثلا زن ) احتیاج مداوم به انتقاد کردن و کوچک کردن دیگری دارد و طرف مقابل در نقشي که دارد کاملا احساس رضایت می کند . زیرا نقشي است که از کودکی به او اهدا شده است  و با گذشت زمان، رل "قربانی بودن" برایش نقش حیاتی پیدا کرده است. زمانی که تحقیر می شود، می تواند به دیگران از اخلاق و بر خورد زنش شکایت کند و با دادن رل قربانی به خود، دلسوزی دیگران را برانگیزد.

این رابطه، رابطه ایست که شانس ادامه اش زیاد است . زیرا هر کدام از طرفین به گونه ای به دیگری نیاز دارد. در حقیقت این  "دیگری" به او یاری می دهد که سناریو ارتباطی  مورد نیازش را به اجرا در بیاورد. یعنی تا زمانی که طرفین قبول کنند به بازی نقششان ادامه بدهند، این رابطه ادامه پیدا خواهد کرد. ولی همین که یکی از دو طرف به دلایلی ( مثلا به دنبال یک روان درمانی ) تصمیم به تغییر نقشش بگیرد، زوج متزلزل خواهد شد.

 

تاثیر نیازها و ترس های انسان ها درپیدایی و تداوم عشق

 

نکته ی اساسی و مهمی که در روابط انسان ها و خصوصا در رابطه ی یک زوج باید در نظر گرفته شود، نه تنها احتیاج ها و نیازهایی است که افراد بیان می کنند، بلکه نیازهایی است که ریشه در ناخودآگاه فرد دارد. این نیازها نقش اساسی در در رابطه ها بازی می کنند.

از نظر شوتز، دو فاکتور اساسی در ناخودآگاه تعیین کننده ی نزدیک شدن یا عدم نزدیک شدن دو فرد به هم می باشند: این دو عامل "ترس های اساسی" و" احتیاجات ریشه ای "افراد هستند.

به عقیده ی او اگر احتیاجات ریشه ای فرد ترس های اساسی دیگری را بیدار کند، احتمال اینکه بین این دو نزدیکی عاطفی دوام پیدا کند کم است.

زوجی را در نظر بگیرید که مرد در آن ترس شدیدی از کنترل شدن و محبوس شدن توسط دیگران دارد. ترس از این که دیگران به فضای خصوصی او تجاوز کنند.او نیاز شدیدی به تنها یی  و مستقل بودن دارد. تعریفی هم که از زوج دارد نیز بر اساس همین نیاز و ترس است.

در همین زوج، در زن ترس زیادی از اینکه دیگران او را رها کنند و به حال خودش بگذارند، وجود دارد.تنها یی برای او برابر است با از دست دادن محبت دیگران.او احتیاج دارد که دیگران مدام او را احاطه کنند و بدینسان به او احساس امنیت بدهند. به خاطر همین احتیاج دارد که همسرش مدام به او توجه کند و دوستانش را دائم به خانه دعوت کند. اونیاز همسرش به داشتن فضای شخصی را، به دلخور بودن او تعبیر می کند. متقابلا مرد نیاز همسرش به توجه را نشانی از سعی او در کنترل و تسلط بر او تلقی می کند. در اینجا مشاهده می کنیم که در این زوج، نیاز یکی با ترس دیگری تلاقی پیدا کرده است. این تلاقی باعث می شود که احساس نزدیکی این دو از بین برود و با زمان از هم فاصله بگیرند و یا باهم درگیر شوند .

برای اینکه بین دو فرد نزدیکی عاطفی پدید و تداوم یابد، باید بین نیازها و ترس های درونی این دو هماهنگی وجود داشته باشد. منظور این نیست که این نیازها و ترس ها عین هم باشند بلکه به این مفهوم است که به میزانی با هم شباهت داشته باشند و با هم در تناقض قرار نگیرند.

 

جستجوی ترمیم رابطه های گدشته

 

وقتی دو نفر با هم در معرض آشنایی قرار می گیرند، دستگاه روانی هیچ کدامشان بکر و دست نخورده نیست. بلکه تمام تجربیات مثبت و منفی که در زندگی داشته اند ساختار روانی آن ها را فرم داده است. سرخورده گی ها، تجربیات دردناک و جراحات ترمیم نیافته، جزوی از این تجربیات هستند. گذشته افراد یکی از عواملی است که در چگونگی انتخاب و برقراری رابطه های عاطفی تاثیر می گذارد. در حقیقت، ما با برقراری رابطه های عاطفی جدید، درمواردی سعی در بازیابی و بازسازی رابطه هایی هستیم که در گذشته به نوعی در ما جراحاتی بر جای گذاشته اند. این جراحت ها گاهی به زمانی دور باز می گردند و چنانکه فروید هم اشاره می کند حتی می توانند به کمبود هایی که در رابطه با والدینمان داشته ایم مربوط باشند. در حقیقت هر رابطه جدید، برای ما به گونه ای  تلاشی است برای اینکه بتوانیم دوباره آن رابطه را تجربه و به نوعی ترمیم کنیم. یکی از دلایل این که مشاهده می کنیم  بسیاری از اشخاص خود را در رابطه ای شبیه به روابط قبلی شان قرار می دهند، این است که سیستم روانی به این شکل سعی دارد به نوعی با دوباره زندگی کردن آن رابطه جراحت روانی بر جا مانده را ترمیم بخشد وبدین گونه باعث پاک شدن بخش دردناک و جایگزینی آن با "تجربه رضایت روانی" شود.

این جستجوی" تصویری از رابطه های عاطفی گذشته"، تا حدی عادی است ولی زمانی مشکل ایجاد می کند که در فرد اضطراب های شدید که ناشی از "ترس از دست دادن است"بیدار کند.این اضطراب می تواند تاثیر زیادی بر کیفیت رابطه بگذارد و از عمیق شدن آن جلوگیری کند. زیرا ما دیگر فرد مقابل را آنچنان که هست، با تمام ضعف ها و قوت هایش، نمی بینیم. بلکه او برایمان تبدیل به ابزاری می شود که توسط آن، رابطه های گذشته مان را بیدار و زندگی کنیم.

عامل دیگری که در انتخاب های عشقی ما تاثیر میگذارد به " تاریچه ی خانواده ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده ایم" بر می گردد. در حقیقت " مکانیسم های روابط خانوادگی"  به نوعی به ما منتقل می شود و به عنوان عاملی  می تواند تعیین کننده اعمال و انتخاب های ما باشد.

ما برای اینکه بتوانیم رابطه ای عاطفی سالم برقرار کنیم، در بعضی موارد لازم است که این مکانیسم های روانی را بشناسیم و به این ترتیب بتوانیم از این دایره های بسته ای که رابطه های گذشته و تاریچه خانوادگی مان به ما تحمیل کرده اند خارج شویم.

 

تمام نکات دکر شده نباید ما را از در تعریفمان از عشق محدود کند. درست است که تجربه عشقی می تواند تمام فاکتورهای یاد شده را در بر داشته باشد، اما بیش از هر چیز یک تجربه ی فردی است و به همان اندازه که هر فرد متفاوت است این تجربه نیز تجربه ای منحصر به فرد خواهد ماند. تجربه ای که فرد را با تمام وحدانیتش در بر می گیرد. یک قرن پیش مونتاین[5] خیلی خوب این جنبه ی عشق را بیان می کند:

"اگر مرا مجبور کنید که بگویم چرا او را دوست داشته ام تنها یک پاسخ دارم:زیرا او، او بود و من،  من بودم".

این که چرا دو نفر همدیگر را دوست دارند "یک جواب" ندارد. بلکه جواب های مختلفی دارد. یک مجموعه است. در حقیقت رابطه ی عشقی با شکل گرفتنش، شوری در فرد ایجاد می کند . شوری که باعث می شود دیگر نتوانیم آن را تنها به یک احساس نوستالژی و یا بازیابی رابطه گذشته خلاصه کنیم. تجربه ی عشقی تجربه ایست که نه تنها گذشته فرد را در بر می گیرد، بلکه به نوعی بخاطر منحصر فرد بودنش فرد را از خودش و تجربیاتش فراتر می برد و او را وارد یک تجربه ی جدید می کند.

 



[1] R.-F. WINCH, Mate selection, a study of complementary needs, Harper, New-York, 1958 .

[2] S.FREUD,Pour introduire le narcissime, 1914

[3] W.-C. SCHUTZ,Firo.A three dimensionnal theory of interpersonnal behavior, Holt . New-York, 1960

[4] J .WILLI, La relation de couple. Le concept de collusion ,Neuchatel,Delachaux et Niestlé, 1982.

[5] H. MONTAGNER, L’attachement et les débuts de la tendresse, Odile Jacobe , Paris, 1988

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 21:50 توسط مژگان کاهن |

شهر افسانه ای

 

دیشب خواب عجیبی دیدم:

در خواب، در کوچه های اورشلیم راه می روم. دیوارهای سنگی سفید کوچه ها و فضای سحر آمیز آن، آرامش عجیبی در من ایجاد کرده است. تماس آفتابی دل انگیز پوستم را نوازش می دهد.آبی آسمان و فضای کوچه لحظه ای این خیال را در من بیدار می کند که در افسانه ها زندگی می کنم. فکر می کنم: من این حال و هوا را می شناسم . این همان شهر افسانه ای است که من در کودکی ام در کتاب ها خوانده بودم.همان شهری که همه چیزش آبی است و مردمش درد را نمی شناسند. همان شهری که اهالی اش با نگاهشان هم را می فهمند و رهگذرهایش وقتی از کنار هم رد می شوند بجای سلام، موجی از محبت را با هم رد و بدل می کنند و هیچکس برای عاشق شدن نژاد هیچکس را نمی پرسد.  کوچه ای که من از آن گذر می کنم خاصیت عجیبی دارد هر رهگذری که ازآن عبور کند، وقتی آخرین سنگ های سفید کو چه را پشت سر بگذارد، برای همیشه عاشق می ماند ونگاهش با هر نگاهی تلاقی کند، محبت آن نگاه تا ابد در دلش ریشه می دواند.

صدای خنده ی عجیبی از دور به گوشم می خورد. خنده ای زننده، مهیب و ترسناک.این خنده را می شناسم پدر بزرگم وقتی داستان امیر ارسلان را برایم تعریف می کرد و از دیو پلید می گفت،همیشه خنده هایش را در ذهنم اینطور تجسم می کردم.این دیو آمده که شهر افسانه ها را طلسم کند و محبت نگاه ها را بدزدد و بجای آن نفرت و بیگانگی را جا دهد. طلسم سیاهی است که ترس را در عمق قلب آدم ها جا می دهد ووقتی این ترس را جا داد، همه همسایه شان را به شکل هیولایی خشمناک می بینند. خوب که گوش می کنم، خنده ها دیگر خنده نیست صدای مسلسل است که فضای کوچه را پر کرده است.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:47 توسط مژگان کاهن |

تجربه بودن

 

تمام وجودت گوش می شود. گوش می دهی. سعی می کنی سکوت شب را با گوشهایت در وجودت فرو کنی. شاید که در این سکوت، معنی چیزی پیدا کنی. معنی که تو را از خودت خارج کند و باعث شود زندگی و بودن را، آنچنان که هست لمس کنی. بعد فکر می کنی که نمی شود. نمی شود که بودن را آنگونه که هست لمس کرد. زیرا هر کاری که کنی، این تو هستی که بودن را اینگونه لمس می کنی. تویی که محدود چیزهای فراوانی هستی که تجربه ی بودن را برایت تعیین می کنند. تجربه ی تو از بودن، محکوم ذهنیت، بدن و گذشته ات و تصویرهایی که به تو القا کرده اند است و حالا چون همه چیز برایت تکراری شده، می خواهی همه را دور بریزی و "بودن" را آنچنان که هست لمس کنی.

 

ما انسان ها گاه در جستجوی آنیم که از محدودیت های ادراکی مان فراتر رویم و واقعیات دنیا را فرای آن مشاهده کنیم.البته علم ابزاری است که تا حدودی این قابلیت را به بشر داده است.

ولی مفهوم "درک بی واسطه ی دنیا" که توسط بودیست ها و نیز جریانات عرفانی دیگر مطرح می شود، مفهومی است که هر چند جذاب است و به انسان این جایگاه را می دهد که موجودی مطلق است و می تواند فرای حواسش واقعیات دنیا را مشاهده کند، ولی با واقعیات و محدودیت های وجودی ما هماهنگی ندارد. زیرا انسان هر کاری که کند باز در بند محدودیت های بیولوژیکی و غیر بیولوژیکی خود باقی می ماند.

البته اگر این مفهوم  به منزله ی تلاشی برای شکستن کلیشه های ذهنی و تربیتی، که در ما باعث می شوند فکر کنیم پدیده ها و آدم ها را می شناسیم باشد، تلاشی مثبت است. زیرا ما آدم ها اینقدر عادت کرده ایم که وقتی به چیزی نگاه می کنیم یا به کسی گوش می دهیم مدام همه ی آن ها را یک جوری در الگو های ذهنی خودمان- حتی به زور هم شده- جا می دهیم،که عملا در پدیده ها هیچ چیز جدیدی نمی بینیم. دنیا برایمان تنها انعکاسی از این الگو ها و کلیشه های ذهنی است . دنیا برایمان تکرار فرمول هایی است که در ذهن مان، از آدم ها و وقایع داریم. برای همین دنیا برایمان کهنه است و چون "نگاه کردن" را فراموش کرده ایم، در ذهنیات خودمان غوطه ور می مانیم و بودن برایمان به ذهنیاتمان خلاصه می شود و چه بودن نفس گیریست.

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 9:51 توسط مژگان کاهن |

آلمودوار و راز های ما

دیروز به دیدن فیلم جدید کارگردان اسپانیایی آلمودوار " volver" رفته بودم.فیلم،یکی از تابوترین موضوعات جامعه بشری را در خود می گنجاند و آن تجاوز جنسی پدر به فرزند است. البته برای کسانی که این فیلم را ندیده اند و از فیلم های سنگین و دردناک خاطره ی خوبی ندارند،باید عنوان کنم که پرداخت آلمودوار به این موضوع، پرداختی خشن نمی باشد.بلکه بیشتر سعی دارد به ابعادی فراتر از این تجاوز جنسی رود.فیلم آلمودوار بعدی روانشناسانه را در خود می گنجاند و آن پرداختن به مسئله ی "سکوت" و "سر را زیر برف کردن"، در مقابل این درام و درام های دیگر خانوادگی است.زیرا ما انسان ها ترجیح می دهیم مسائل  و واقعیاتی که پذیرش آن ها برایمان سخت است نادیده بگیریم و کودکانمان را که با معصومیت تمام این کابوس ها را مشاهده و زندگی می کنند، به خیال بافی محکوم کنیم. زیرا این واقعیات اینقدر تلخندکه می توانند تمام تصویرهای ما را ازدنیا، زندگی و اطرافیانمان برهم بریزند. پس بهتر می بینیم چشمانمان را ببندیم تا زندگی"ادامه یابد" و بر روزمرگی مان خدشه ای وارد نشود. غافل از اینکه ما آدم ها فراموش می کنیم که  حتی وقتی لب ها یمان بسته است، همه چیز در درون و بیرونمان به جریانشان ادامه می دهند و رازهایی که ما در خود حبس می کنیم، راه های دیگری برای خلاص کردن خود از چنگال درون پیدا می کنند. راه هایی که اغلب به صدمه های جبران ناپذیر به روان ها و رابطه ها ختم می شوند . این درد های ناگفته و تاثیراتشان چون غده ای سرطانی در فلب خانواده ریشه می دوانند و حتی از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد.

البته آلمودوار با پرداخت زیبایش و شخصیت های قوی داستانش، پایان دیگری برای این فیلم در نظر می گیرد.سوای موضوع،تبحر بی نظیر او در کنار هم گذاشتن اجزا داستان، به فیلم جذابیت خاصی می بخشد.او دست ما را می گیرد و مارا به ناحیه ی زادگاهش  Mancha  می برد و در کنار این موضوع درد ناک، همزمان برای ما جنبه های انسانی زندگی را به نمایش می گذارد و بدین سان نهایتا دیدش از انسان و قابلیت هایش مثبت باقی می ماند. او در فیلمش جایگاه خاصی به روابط عاطفی پرسناژهایش که اغلب زن هستند می دهد.خود آلمودوار در مورد این پرسناژها چنین می گوید: "تمام این فیلم را از زنانی که در کودکی ام مرا احاطه کرده بودند، الهام گرفته ام. زن هایی قوی که در مقابل مشکلاتی عظیم ایستاده اند." شاید آلمودوار خوش بینی خود را در فیلم ها یش تا حدی مدیون همین زن های کودکی اش است.

لازم به یاد آوری است که این فیلم در اسپانیا با استقبال فراوانی مواجه شد و اکنون در کشورهای دیگر اروپا روی پرده است.Volver، جزو فیلم هایی است که در فستیوال کان امسال حضور دارد و شانس زیادی برای بردن جایزه ی نخل طلایی دارد.  

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 9:31 توسط مژگان کاهن |