ذهنم پیش اوست.تمام دنیایم را گرفته است.با خودم می گویم: تو داری در او گم می شوی.خودت را گم می کنی.ولی باز هم همچنان تمام گوشه کنار ذهنم را اشغال کرده است.نمی توانم به او فکر نکنم. گاه با خودم می گویم خوب همین است دیگر.دوست داشتن است و وقتی کسی را دوست داری او را باذره ذره ی وجودت دوست داری.ولی این قضیه یک اشکال بزرگ دارد و آن این است که با بخش دیگر وجودم در تناقض قرار می گیرد.با خودم می گویم هیچ کس حق ندارد تمام وجود تو را اشغال کند.پس خودت چه می شوی؟مگر همیشه دو دستی به" فضای شخصی ات "نچسبیده بودی؟پس چطور به کسی اجازه می دهی که تمام فضای شخصیت را پر کند؟بعد متوجه می شوم که قضیه از اجازه دادن یا ندادن فراتر رفته.چرا که او در اقصا نقاط وجودم جا گرفته.
سوال اصلی این است: "آیا دوست داشتن انتخاب است؟" ممکن است جواب های مختلفی به این سوال کلی وجود داشته باشد، ولی وقتی سوال را مشخص تر کنیم:"آیا دوست داشتن فرزند انتخاب است؟" تبدیل می شود به سوالی عجیب که جوابش هم برای خیلی ها روشن است.خیلی ها هم حتی غریزه را مطرح می کنند. خلاصه یک جواب راحت ودلچسب برای سوالشان پیدا می کنند.
ولی من، طبق عادت همیشگی، به اصطلاح ذهنم را "سیخونک" می زنم. یک بخش "نیمچه فیلسوف" در ذهنم کار گذاشته اند که دست از سرم بر نمی دارد.برای این می گویم دست از سرم بر نمی دارد که نمی گذارد مثل بقیه "راحت"زندگی کنم. اصرار عجیبی دارد که ته و توی همه چیز را در بیاورد.حتی احساس مادری!! بعضی وقت ها از چراهایش خسته می شوم. از اینکه می خواهد در همه چیز یک مفهوم فراتر پیدا کند و خیلی سخت از کاری احساس رضایت می کند و اسم همشان را می گذارد "زندگی روزمره".
ولی در اینجا باید متوقفش کنم چرا که چه چیز به اندازه ی دوست داشتن مارا فرای روزمرگی می برد؟
کاش شادی را می شد مثل سیب
از درخت های دنیا چید.
آنوقت من پای پیاده تمام شهرهای دنیا را می گشتم
وهر چه شادی بود می چیدم و در کیسه ای می ریختم
و برایت می فرستادم
و تووقتی کیسه را باز می کردی،
تمام شادی های دنیا، از تک تک روزنه های پوستت
به درونت نفوذ می کرد، تا که آن لبخند نازنین تو را جاودانه کند.
چشم های آبی ژان و جنون من
کلیدم را از جیبم بیرون می آورم و در را باز می کنم. ژان توی راهرو منتظرم ایستاده و با چشمان آبی دریایی اش نگاهم می کند. به او نزدیک می شوم. قدش از من خیلی بلندتر است و برای اینکه به چشمانش نگاه کنم باید سرم را اندکی بالا بگیرم. بدون اینکه چیزی بگوید و یا حتی لبخندی بزند، دستش را دراز می کند و دستم را می گیرد. دستانش خیلی گرم است. با خودم می گویم نکند تب دارد؟ بدون کوچکترین کلامی، از در بیرون می زنیم و مثل هر چهارشنبه بعد از ظهر، به کافه ی "آینه" می رویم. در تمام راه سکوت ادامه پیدا می کند. در کافه در گوشه ای دنج می نشینیم. گارسون که مرد میانسالی است به ما نزدیک می شود و با لبخند می پرسد:"مثل همیشه؟" من هم با لبخند پاسخ می دهم :"مثل همیشه". سرش را تکان می دهد و از ما دور می شود. نگاهم با نگاه ژان تلاقی می کند .اضطرابی بی نهایت در چشمان آبی اش موج می زند . دلم می خواهد توان آن را داشتم که با یک ورد جادویی این اضطراب رابرای همیشه از نگاهش پاک کنم. دیگر فرصت نمی کنم به چیز دیگری فکر کنم ژان فریادی می کشد ودستانش را روی میز می کوبد. پیر مردی که در میز کناریمان نشسته از جا می پرد. سرم را به طرفش بر می گردانم و لبخند می زنم. دوباره به ژان نگاه می کنم. می دانم در این لحظه هیچ کلامی آرامش نمی کند.انگشتانش را در دستانم می گیرم و با نوازشی آرام سعی می کنم از هیجانش بکاهم. می خواهم به چشمانش نگاه کنم ولی نگاهش را از من می دزدد.صدایش می زنم، نگاه کو تاه و گذرایی به من می کند و سرش را به جلو و عقب تکان می دهد.لحظه ای ساکت است بعد دوباره فریاد می زند.
باز به پیر مرد نگاه می کنم.هنوز با نگاهی وحشت زده به ما خیره شده. بعد اندکی به تاب خوردن های ژان نگاه می کند .نفس راحتی می کشد و می فهمد که هیچ حادثه ی غیر معمولی روزمره گی اش را به هم نزده است. تنها " دیوانه ای" است که آمده قهوه ی هفته گی اش را بخورد. بعد پرسشی در چشمانش می بینم.حتما دارد با خودش حدس می زند چه نسبتی بین ما دو نفر وجود دارد؟ بالاخره نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و می پرسد : "شما با بیماران روحی کار می کنید؟" با لبخندی سرم را تکان می دهم. لحظه ای تعمق می کند و بعد می پرسد " سخت نیست ؟" ژان فریاد دیگری می زند و قهوه را از دست گارسون که روبروی ما ایستاده می قاپد. پیرمرد دوباره از جایش می پرد. می گویم بستگی دارد شغلی است که باید دوست داشت. می پرسم از کجا شغل مرا فهمیده؟ می گوید که عادت دارد به این کافه بیاید و بخاطر همین چندین بار پیش آمده که همکارهای دیگرم را با این "بیچاره ها"ببیند.
بعد برایم داستان پسر عمویش را تعریف می کند که از بچه گی دیوانه بوده، یعنی یک چیزی توی ژن هایش جابجا شده بوده. این را دکتر ها گفته بودند. حالا همین دکترها می گویند که در چند سال آینده می توانند ژن های جابجا شده را سر جایشان بگذارند و به امید خدا دیگر هیچ بچه ای دیوانه به دنیا نخواهد آمد. بعد توضیح می دهد که پسر عمویش این ژن ها را از خانواده ی مادرش گرفته و اینکه در خانواده ی مادرش همه به نوعی عجیب و غریبند.
یک لحظه متوجه می شوم که سرم را دارم به علامت تایید تکان می دهم. و حتی لبخند کمرنگی هم می زنم.
به ژان نگاه می کنم. با وجود اینکه قهوه اش را تمام کرده، ولی همچنان در حال سر کشیدن خالی توی فنجان است. دست دیگرش را بلند می کند و با آن چراغ بلندی که از سقف آویزان شده و بین ما قرار دارد را تکان می دهد. با دستم حرکت چراغ را متوقف می کنم.
نمی دانم چرا حرف های پیرمرد مرا یاد زمانی می اندازد که برای مدتی مجبور شدم در ترکیه بمانم. بعضی وقت ها آنقدر حالم غریب بود که مطمئن بودم بزودی دیوانه خواهم شد. من داشتم دیوانه می شدم ولی نشدم. شاید ژن هایم به اندازه ی کافی جابجا نبود و یا بود و من بروی خودم نیاوردم و آن ها را نادیده گرفتم؟ یا به نوعی جابجایی ژن هایم را سرکوب کردم و توانستم از خودم آدمی " نرمال " درست کنم که بتواند در مقابل دیگران لبخند بزند و جواب های منطقی به سوالاتشان بدهد.
با وجود اینکه حرف های پیرمرد را خیلی قبول ندارم، ولی در ذهنم دنبال دیوانه ای احتمالی در خانواده می گردم. خنده ام می گیرد چون یادم می آید یکی از پسرهای فامیل چندین ماه بخاطر بیماری اسکیزوفرنی در بیمارستان بستری بود. چطور چیز به این مهمی را فراموش کرده بودم؟
تنها باری که او را دیده بودم، در بیمارستانی روانی در نزدیکی تل آویو بود. دیداری کوتاه و بدون کلام.فارسی بلد نیست و من عبری. دچار هذیان های عرفانی بود. با حمید برادرم به دیدنش رفته بودم. حمید می گفت بخاطر این به این وضع افتاده که در سن کم به مطالعه عرفان یهود پرداخته . می گفت فهمیدن این چیزها پختگی ذهنی می خواهد.
می خواهم این چیزها را فراموش کنم. خطاب به ژان می گویم : "بریم؟" خودش را تکان می دهد باز فریادی می کشد و از جایش بلند می شود. نگاهی به دور و برم می اندازم. نگاه هایی پر اضطراب به ما خیره شده اند.هیچکس با هیچکس حرف نمی زند .همه در نگاه آبی دریایی ژان غرق شده اند. و با چشمانشان ما را تا در بدرقه می کنند. ژان متل همیشه روی پنجه ی پا راه می رود و مثل همیشه با تکان های شدیدی بدنش را عقب و جلو می برد. اصرار زیادی دارد که دستم را در دستش بگیرد . انگشتانم از فشار دستش کمی درد گرفته. احساس می کنم تمام هیجانش در انگشتانش است.بعضی وقت ها که هیجان هایش لبریز می شود، فریادی می کشد و آن ها را ا ز دهانش خارج می کند. بدنش آرام می شود و فشار انگشت هایش روی دستانم نیز کم می شود. بیشتر راه را آمده ایم. بزودی به مقصد می رسیم و او می تواند در صندلی همیشگی اش فرو رود واین نگاه ها را فراموش کند.
می گه وقتی ناراحتم سرم رو زیر می اندازم که نگاه غمگینم او را منقلب نکنه .می گه باید تحمل کرد.می گه خسته ست. می گه عصبیه. می گه کار کرده . می گه می ذارم خودش رو رو سرم خالی کنه . حتی اگه با این خالی کردن یه بار سنگین رو شونه هام اضافه بشه.
می گم پس تکلیف این بار سنگین چی می شه؟ می گم کجا می شه این بارو زمین گذاشت؟ می گم کجا می بری اون بارو؟ کجا قایمش می کنی که اون نبینه ؟ چشمهای غمگینت رو کجا قایم می کنی ؟
می گه سکوت شب ها برام یه دریا است که اشکام توش گم می شن.
می گم اشکات هیچوقت صدا نداره؟ آخه اون صدای اشکاتو چه جوری تو سکوت شب قایم می کنی؟
می گه عادت می شه. می گه کافیه انگشتاتو لای دندونات فشار بدی.اینقدر فشار بدی که صدات خفه بشه.
می گم هیچوقت دلت نمی خواد دستا شو بگیری، روبروی خودت بشونیش و بهش بگی بابا من قلبم از این سکوت پوسید، من روحم منجمد شد. نمی خوای دستش رو بگیری تا تمام تنهایی روحت رو تو دستات حس کنه؟
می گه نمیشه ناراحتش کرد. می گه بار دلش زیاده. می گه زن نگرفته که با رش اضافه بشه. می گه تازه داره خرجمو می ده. می گه من اجازه ندارم ازش بخوام روحم رو هم تامین کنه .
می گم آخه پس چیکار می کنی ؟روحت رو کجا قایم می کنی ؟آخه روح که حجم نداره که بتونی مثل رخت های کثیف توی سبد رخت چرک ها بچپو نیش ؟
می گه اشتباه می کنی . می گه روح رو می شه حجم داد واینقدر حجمش رو کوچیک کرد که هیچکس نبیندش.
می گم پس اگه روحت رو نمی بینه پس چیه تو رو می بینه؟
میگه اشتباه تو همینه. می گه دیده شدن مهم نیست. دیده شدن یعنی خواستن. می گه دیده شدن یعنی تقاضا کردن . می گه دیده شدن یعنی طرف رو مجبور کنی که دوستت داشته باشه. می گه همه ی اینا زندگی رو تلخ می کنه.
می گه باید چشم باشی نه دهن .می گه باید ببینی بدون اینکه دیده بشی. می گه تو اجازه نداری دیده بشی.می گه این خودخواهیه.
می گم آخه چه جوری می توونی دیده نشی و ببینی؟
میگه باید چشم باشی و بس. می گه انتظار داشتن مخرب رابطه ست. می گه مهربونی تداوم رابطه ست.
می گم مهربونی چیه؟
می گه مهربونی همون دیدن و دیده نشدنه . می گه مهربونی همون در سکوت گریه کردنه .می گه مهربونی یعنی بفهمی اون صبح زود باید بره سر کار و شب ها با غرزدن هات اونو دلخور نکنی.
می گم پس غیر از شب و نصف شب و صبح چه وقتی برات می موند که از خودت بگی؟
می گه تو چرا نمی فهمی؟ تو چرا اینقدر خودت برات مهمه ؟ می گه خود را باید حل کرد.می گه بهت گفتم روحو اینقدر می شه کوچیک کرد که بشه توی کشو اول آشپز خانه زیر قاشق چنگال ها جایش داد.اینطوری اگر صدایی هم کرد در صدای قاشق چنگال ها گم می شه.
می گه وقتی سبزی خورد می کنه، گاهی روحش را لای سبزی ها می ذاره و روح تکه تکه شده اش را با سبزی ها در فریزر منجمد می کنه تا بعدها توی بوی خوش قورمه سبزی خودش رو رها کنه.
بالاخره امروز بعداز مدت ها خودم را راضی کردم که به فروشگاه بروم و برای خودم لباس بخرم. من اصولا هیچ وقت حوصله ی مغازه گردی را نداشته ام. از اینکه هی مجبورم چوب لباسی ها را برای نگاه کردن مدل های دامن ها و بلوز ها این ور آن ور کنم، سرم گیج می رود. این مدل ها هم که تمام شدنی نیستند. تازه بعدشم باید بری اتاق پرو و این رو در بیاوری و آن یکی رو بپوشی. ببینی چه دامنی داری که به رنگ این بلوز بیاید. هی جلو آینه خودت را نگاه کنی و تصور کنی که دیگران دارند تو را نگاه می کنند و تجسم کنی که در نگاه دیگران چگونه جلوه می کنی و نکته ی آخر و از همه مهم تر اینکه آیا این نگاه دیگران آن آرامش و رضایتی را که می خواهی در تو ایجاد می کند یا نه؟ بعد هم که تمام این فکر ها را کردی، از دست خودت عصبانی می شوی که چرا اینقدر به نگاه دیگران وابسته ای؟ که چرا این نگاه دیگران باید باشد که در تو آرامش ایجاد کند؟
بعد هم به این فکر می کنی که چقدر داری وقت تلف می کنی.با خودت می گویی الان که اینقدر توی اتاق پرو مشغول نظاره ی خودت در آینه هستی، می توانستی چند صفحه از رمان نیمه تمامت را که توی کمد دارد خاک می خورد بنویسی یا یه چیزی بخوانی یا بروی زودتر خانه برای شوهر و بچه ات یک غذای خوشمزه درست کنی. یا این کمدها را بریزی بیرون لباس های تابستانی را در بیاوری. یا به جان شیشه های خانه که مدت هاست تمیزشان نکرده ای بیفتی. یا بروی سینما یک فیلم خوب ببینی. یا به مامانت که چندین و چند روز است ازت خبر ندارد زنگ بزنی و ازش خبر بگیری.
بعدش یادت می آید که که قضیه از این ها پیچیده تر است. باز مثل همیشه متوجه می شوی که در هر صورت تو در حال انجام هر کاری. در ملامت خود بسر می بری و فکر می کنی کارهایی که در حال انجام دادنش نیستی مهم تر هستند!!
بالاخره انتخاب هایم را می کنم. ایندفعه چند تا چیز را با هم انتخاب کرده ام که دیگر مطمئن باشم که تا مدت ها قرار نیست گذرم به این طرف ها بیافتد. بطرف صندوق می آیم از دور صف طولانی را می بینم. با خودم می گویم خوب این یکی دیگر تقصیر تو نیست وقتی صف است باید آن را ببندی!! حتی اگر این چند سال که در اروپا هستی، عادت به صف بستن را از دست داده ای.هر چند، مثل این که در ایران الان صف بستن جزو تفریحات مردم شده و برای غذا خوردن در رستوران هم صف می بندن و تمام گپ ها و جوک های بامزه شان را هم در این صف ها برای هم تعریف می کنند. یک لحظه احساس می کنم الان بجای اینجا بودن دوست داشتم توی صف رستوران در تهران پیش دوستهایی که اینقدر دلم برایشان تنگ شده بود باشم.
توی صف ایستاده ام و به چیزهایی که بقیه زن های توی صف خریده اند نگاه می کنم. آن ها هم مرا نگاه می کنند. فکر می کنم برایشان عجیب است که من این همه چیز را یک جا برداشته ام. حتما با خودشان می گویند مگر فردا را از این خانم گرفته اند که این همه را با هم می خرد؟ و یا فکر می کنند "خوش بحالش یعنی هر وقت می اید فروشگاه اینهمه خرید می کند؟" دیگر از این خبر ندارند که قرار است تا مدتها سر و کله ام اینجا پیدا نشود. در همین حین گرمای دستی را روی شانه ام احساس می کنم. سرم را بر می گردانم. نگاهم در نگاه پاتریک تلاقی می کند. یکدفعه تمام غرزدن های درونی ام به پایان می رسد و جای خودشان را به یک خوشحالی بی توصیف می دهند. بغلش می کنم و گونه هایش را می بوسم. او هم از دیدن من خوشحال است. می گوید اول مرا از پشت نشناخته و فقط بخاطر این توجهش به من جلب شده که در انتهای کوتاه ترین صف بوده ام و بعد با خودش فکر کرده"درست است صف کوتاه تر است ولی این خانم وقت زیادی از صندوق دار خواهد گرفت".
می فهممم چقدر دلم برایش تنگ شده. بالاخره صف تمام می شود و با هم از فروشگاه بیرون می آییم. بهم پیشنهاد می کند اگر وقت دارم با هم در کافه ای بنشینیم. تمام پروژه هایی که دارم فراموش می کنم و بدون هیچگونه تردید به پیشنهادش پاسخ مثبت می دهم. آخر من پاتریک را مدت هاست ندیده ام. دلم برایش خیلی تنگ شده و می خواهم که برایم از خودش حرف بزند. با هم شروع به راه رفتن می کنیم. این کوچه ی Neuveدر بروکسل یک کم مثل کوچه برلن خودمان است. همه اش مغازه ی لباس فروشی و کفش فروشی است و پیدا کردن کافه در آن کار حضرت فیل است. در حالی که در بقیه جاهای بروکسل خیلی راحت تر کافه پیدا می کنی. بالاخره توی پاساژ city 2 می رویم و جایی برای نشستن پیدا می کنیم. هنوز ننشسته ایم که تلفنم زنگ می زند. همسرم است. می گوید کارش زودتر تمام شده و می تواند دنبال میلان به کودکستان برود. خوشحال می شوم. اینطوری بیشتر می توانم با پاتریک حرف بزنم. به همسرم می گویم که یک سورپریز برایش دارم و گوشی را به پاتریک می دهم. در حین اینکه آن دو با هم حرف می زنند، به چهره ی پاتریک خیره می شوم. در این دو سه سا ل که ندیدمش، خطوط چهره اش عمیق تر از پیش شده و مسن تر به نظر می رسد. ولی نگاهش همان شادابی کودکانه چند سال پیش را دارد.
با پاتریک در دانشگاه آشنا شدم. علاقه اش به شرق وزبان های شرقی باعث شد که حرف های زیادی با هم برای گفتن داشته باشیم. دانشجوی رشته ی شرق شناسی بود و عاشق یاد گرفتن زبان. عربی و ترکی و آلمانی را خیلی خوب صحبت می کرد و داشت عبری و فارسی یاد می گرفت. اولین باری که با هم گپ زديم را هیچوقت فراموش نمی کنم. در کافه تریای دانشگاه نشسته بودیم و داشت برایم از سفرش به مصر حرف می زد. بعد یکدفعه مکث کرد نفس عمیقی کشید و در حالی که به بشقاب غذایش نگاه می کرد گفت که عاشق یک مراکشی شده است. برایم از احساسش گفت و من با علاقه تمام گوش دادم. وقتی مردها از دنياي دروني و زندگی عاطفی شان برایم می گویند، احساس می کنم دری به دنیایی مرموز به رویم باز شده. دنیایی که دوست دارم بهتر بشناسم. متاسفانه آن روز کلاس داشتم و هر چند دوست داشتم برایم بیشتر از عشقش بگوید، ولی وقت تنگ بود و باید می رفتم. ولی خوشحال بودم از اینکه در او این اعتماد را ایجاد کرده ام که برایم از زندگی عاطفی اش حرف بزند. موقع خداحافظی در چشمانش رضایت را می دیدم رضایت اینکه از خودش حرف زده و گوشی این حرف ها را شنیده و قلبی احساس های او را لمس کرده.
تنها چند روز بعد بود که فهمیدم اصلا هم احساساتش را لمس نکرده ام و یا خیال کرده ام که لمس کرده ام. من نفهمیده بودم که معشوق او شخصی از همجنسان خودش است. ما آدم ها بعضی وقت ها اینقدر در بدیهیات ذهنی مان غرق می شویم که فکر می کنیم دیگری را گوش می کنیم. در بیشتر موارد ما فقط داریم در ذهنمان دنبال فورمول هایی می گردیم که با حرف های طرف مقابل شباهت بیشتری دارد!
نفهمیدن من، از آن نفهمیدن های احمقانه بود.در زبان فرانسه وقتی از یک "پسر مراکشی" marocain) un (صحبت می کنید با وقتی از یک "دختر مراکشی"(une marocaine) حرف می زنید، تلفظ لغت مراکشی قدری متفاوت است. وقتی پاتریک به فرانسه می گوید"من عاشق یک مراکشی شده ام "، دختر و یا پسر بودن معشوق، درهمان كلمه بيان ميشود. (چیزی که در مورد زبان فارسی صادق نیست). آن موقع من اینفدر برایم بدیهی بود که زمانی که یک پسر از عشق می گوید این معشوق حتما یک دختر است که این تفاوت تلفظ را حتی نشنیدم. هر چند شاید اینکه فرانسه زبان مادری ام نیست در این سو.تفاهم موثر بود ولی مطمئنم عامل اصلی اش همان کلیشه های ذهن من بود که لغات و حرف های پاتریک را از فیلتر های ذهنی ام رد کردند و آن ها را آنجوری که خودشان دوست داشتند بشنود تعبیر کردند.
این موضوع را چند روز بعد متوجه شدم:
در کتاب فروشی دانشگاه بودم که ناتالی آشنای مشترک خودم و پاتریک را دیدم. با لبخند به من نزدیک شد و بعد از یک سلام و علیکی سریع، از پاتریک برایم گفت از اینکه چقدر برخوردم با مسئله ی همجنسگرایی اش پاتریک را شگفت زده کرده است. که اصلا فکر نمی کرده که یک دختر شرقی ایرانی اینقدر راحت با این مسئله برخورد کند. اینکه چقدر "نگاهم"در او اعتماد ایجاد کرده. اینکه حتی اروپایی ها هم وقتی می فهمند او همجنسگراست، همان لحظه چیزی در نگاهشان بیگانه می شود. واینکه نگاه من بیگانه که نشده که هیچ، از هر آشنایی هم آشناتر شده است!!!
ناتالی حرف می زد و من هیچ نمی گفتم. فقط احساس می کردم اندوه زیادی در قلبم خانه کرده است و به این زودی هم دست از سرم بر نمی دارد. من این سوء تفاهم را هیچ وقت برای پاتریک تعریف نکردم. با خودم گفتم اینطوری بهتراست و اینطوری او هم کلیشه هایی که از یک دختر شرقی دارد خواهد شکست.
ولی چرا با خودم رو راست نباشم؟ در حقیقت من می خواستم تصویر خوبی که از من در ذهنش پیدا کرده فرو نریزد. آخر من به این تصویرهای خوب احتیاج دارم...
تصاویر بسیار جالب با موسیقی مناسب. امیدوارم کاملا لذت ببرید.
مدت ها بود به ابن مسئله فکر می کردم که چه عاملی باعث می شود دنیای زن ها و مردهای ما ایرانی ها با هم این همه فرق داشته باشد؟ در حقیقت، بیگانگی غریبی بین زنان و مردان ما وجود دارد. مثل اینکه هر یک به زبانی متفاوت سخن می گوید.البته شاید این بیگانگی در روابط زنان با هم و مردان با یکدیگر نیز وجود داشته باشد. ولی این میزان در مقابل بیگانگی زن و مرد در بین ما ایرانیان، واقعا ناچیز است. بیگانگی که یکی از علت های اصلی شکست های زندگی خانوادگی می باشد.من فکر می کنم یکی از علت های اصلی این بیگانگی، جدا کردن زن ومرد در فرهنگ ما می باشد.در فرهنگ ما، دختر و پسر به اتش و پنبه تشبیه شده اند که مجاورتشان، فقط تخریب و فساد اخلاقی به بار می آورد. گویی در ذهن ما اینگونه القا شده که جز در کانال عشق و جنسی، زن و مرد هیچگونه ی دیگری نمی توانند با هم ارتباط بر قرار کنند. قصد من در اینجا کم اهمیت جلوه دادن رابطه ی عاشقانه و رابطه ی جنسی نمی باشد، بلکه مسئله این است که ما کاملا فراموش می کنیم که زن ومرد بیش از هر چیز دو انسانند و به عنوان دو انسان از کانال های دیگر نیز می توانند با هم در ارتباط قرار بگیرند.برای اینکه با وضوح بیشتری چیزی که در ذهنم می گذرد توضیح دهم، لازم نیست شما را به راه های دور و کشورهای سنتی ببرم. کافی است به روابط همین ایرانی هایی که در خارج از کشور(منظور در کشورهای غربی است) دقت کنید: در ذهنیت ما، حتی تصور اینکه یک خانم و یا یک آقای ایرانی، یک دوستی معمولی و ساده( منظور از نوع غیر جنسی آن است) با جنس مخالف داشته باشد، نمی تواند خطور کند.خدا نکند این آقا و یا خانم متاهل هم تشریف داشته باشند! می گوییم خارجی ها فاسد هستند ولی آیا در نهایت ذهن ما که روابط زن و مرد را فقط در "سکس" میبینیم و هر نوع رابطه دوستی دیگر را غیر ممکن می دانیم فاسدتر از این اجنبیان نیست؟
کسانی که جرات می کنند و این سد را می شکنند، متاسفانه در اجتماع ایرانیان مورد قضاوت های کوته نظرانه ی آن ها قرار می گیرند.عده ای دیگر از ما نیز که به این ذهنیت ها می خندند، در عمل مواظب رفتار خود هستند زیرا که از "حرف مردم" می هراسند و بهتر می بینند به این دیوارها، خدشه ای وارد نسازند.دیوارهایی که برای ما دو دنیا به وجود آورده اند: دنیای مردها و دنیای زن ها.
چگونه می توان از مرد یا زنی که هیچگاه بجز همسرش امکان دوستی با زن یا مرد دیگری را نداشته است، خواست که بتواند به دنیای همسرش وارد شود؟ زنی که کوچکترین تصوری از ذهنیت یک مرد، از رویاهای یک مرد واحساسات یک مرد ندارد، چگونه می تواند این آگاهی را در مورد همسرش داشته باشد؟
باید بگویم به نظر من وقتی که یک نفر تنها از کانال رابطه ی عاشقانه جنس مخالف را کشف می کند، این کشف کردن، به دلیل اینکه با رویاهای فرد در آمیخته، از عینیت کمتری برخوردار است.در حالی که در "رابطه ی عادی دوستی با جنس مخالف" انسان ها قدرت بیشتری برای وارد شدن به دنیای دیگری و درک دیگری دارند. زیرا را که احساسات رمانتیک، دید آنها را از واقعیت طرف مقابل خدشه دار نکرده است.
نتیجه ی قضیه اینکه، پسر ها و دخترهای ما چون جنس مخالف را تنها در رابطه عاشقانه (تازه آن هم نه همیشه!) و به عنوان موجودی تمایلات جنسی آن ها را ارضا می کند شناخته اند، تمام ابعاد دیگر این جنس مخالف برایشان مخفی باقی می ماند و زمانی که به واقعیت زندگی مشترک می رسند، فاصله ی این دو دنیا، روابط آن هارا به بیگانگی و نفهمیدن می کشاند.
حتما شما هم موارد زیادی را می شناسید که زن یا مردی بعد از مدتی زندگی مشترک،عنوان می کند که "احساس می کنم با یک بیگانه زندگی می کنم" ویا دختر یا پسری بعد از چند بار شکست عشقی به این نتیجه میرسد که "همه ی دخترها ( یا پسرها ) همه سر و ته یک کرباسند." این جمله نتیجه ی این است که شخص در دوران " آشنایی عا شقانه " تصویری مطلق از از شخص مقابل- که با ایده آل هایش بیشتر انطباق دارد تا واقعیت وجودی طرف مقابل - می سازد. ولی زمانی که مرحله ی "جنون عاشقی"به پایان میرسد و معشوق را باچهره ی واقعی اش که مثل آدم های دیگر نسبی و دارای نقص است مشاهده می کند، تفاوت آن تصویر خیالی با " زن معمولی" یا " مرد معمولی " او را به این نتیجه می رساند که "همه ی دخترها (و یا پسرها) سر و ته یک کرباسند".
جای تعجب است ولی ما دوستان همجنس مان را با نقاط ضعفشان بیشتر می پذیریم تا نقاط ضعف معشوقمان را! چرا که این جنس مخالف در تمام مدت نوجوانی و جوانی مان در " ذهنمان " زندگی کرده و تبدیل به ایده آلی مطلق شده و بدین ترتیب هیچگاه واقعیت خارجی نداشته است. در صورتی که ما دوستان همجنسمان را در روابط واقعی بیشتر تجربه کرده ایم و بیشتر می توانیم تفاوت هایمان را با آنها احساس کنیم. ولی در مورد جنس مخالف، اصلا نمی دانیم این تفاوت ها چیست؟ تشابه ها چیست؟
و بعد از ازدواج چه پیش می آید؟ از دنیای قصه ها به دنیای واقعیت سقوط می کنیم. واقعیتی که در آن به ما نیاموخته اند که با جنس مخالف ارتباط برقرار کنیم. می فهمیم که ایده آل های خیالی مان هیچ ربطی به واقعیت ندارد و چون به ما ابزار واقعی برای برقراری ارتباط با این "همیشه بیگانه" رانداده اند، در نتیجه احساس در ماندگی می کنیم.
ای کاش می توانسنیم این دیوارها رابشکنیم. دیواری که با تمام ضخامتش دنیای ما ایرانی ها را به دو نیم کرده است. در نیمی از این دنیا زنان و در نیمه ی دیگرش مردان قرار دارند.
و بالای این دیوارهم قضاوت های تنگ نظرانه و "حرف های مردم" مثل سیم های خارداری احتمال هر گذری را مسدود کرده اند.
می خواست برایم از اردوگاه مرگ نازی ها حرف بزند. چشمانم را به لبانش دوختم. لرزش لبانش حالا دیگر به تمام بدنش سرایت کرده بود. سرش را به چپ و راست تکان داد، دستش را در ساکی که کنارش روی زمین گذاشته بود کرد و پاکتی از آن در آورد. باز هم بدون این که حرف بزند پاکت را روی میزم گذاشت و به سمت در رفت و من با نگاه حیرت زده ام قدم های بی رمق و لرزانش را دنبال کردم.
و حالا یک ساعت است که روی صندلی ام میخکوب شده ام و نمی توانم تکان بخورم. محتوای پاکت مرا دگرگون کرده. آن را برایت می فرستم تا در گویا منتشرش کنی. تا دیگر هیچ کشتاری برایمان عادی نشود.
مژگان کاهن


در اين نقشه ی آماری، کودکانی که تولدشان ثبت نگرديده بود حساب نشده است؛ آمار ارائه شده در نقشه فوق آمار حداقل می باشد و برخی از روستاها در آن محسوب نشده اند.













دکتر کاترین مونت زبانشناس بلژیکی، در تز دکترای خود به بررسی عملکرد مغزی بچه های دو زبانه و مقایسه آن با بچه های تک زبانه پرداخته است. او در کار تحقیقی که در این زمینه انجام داده، تفاوت های قابل ملاحظه ای را بین عملکرد مغزی این بچه ها با هم مشاهده کرده است.
تحقیقات پیشین نشان داده بودند که هر چه آموزش زبان دوم در سن کمتری شروع شود، فراگیری کامل تر و امکان دو زبانه شدن بیشتر است.
نکته ی جدید و جالبی که در تحقیقات خانم مونت به چشم می خورد این است که آموزش زبان دوم در سن پایین، قابلیت عملکرد مغز را در زمینه های ادراکی نیز افزایش می دهد.
در حقیقت ابزاری که خانم مونت برای بررسی عملکرد مغزی این بچه ها استفاده نموده است، دستگاه "رزنانس مانیتیک هسته ای" است. این دستگاه قادر است به ما نشان دهد که هر فعالیتی، کدام بخش مغز را فعال می کند. در حقیقت وقتی ما حرکت می کنیم، یا حرف می زنیم یا کتاب می خوانیم، بخش های خاصی از مغز ما فعال می شوند. این دستگاه به دانشمندان کمک می کند که بخش های گوناگون مغز که در یک فعالیت سهیم هستند را، شناسایی کنند.
دکتر مونت با استفاده از این دستگاه به مقایسه فعالیت های مغزی بچه های دو زبانه و تک زبانه پرداخت. برای این کار 30 کودک دو زبانه و تک زبانه را که سن شان بین 7 تا 11 سال بود برگزید و از آن ها آزمون های ادراکی گذراند و در حین این آرمون ها به بررسی فعالیت های مغزی این کودکان پرداخت.
این آزمون ها، تمرین های گرامری، طبقه بندی لغات و نیز جمع و تفریق را شامل می شدند. دکتر مونت مشاهده کرد مغز بچه های دو زبانه نسبت به بچه های تک زبانه، احتیاج به فعالیت کمتری برای حل این تمرین ها دارد. به عبارتی مغز بچه های تک زبانه برای حل آزمون ها - از هر نوعش - نیازمند فعالیت شدیدتری است و به این جهت، سلول های مغزی بیشتری باید بسیج شوند.
تفاوت این کودکان تک زبانه با بچه هایی که از سنین بسیار کم در معرض دو زبان بوده اند، شدیدتر می شود. در کودکانی که پدر و مادرانشان زبان های مادری متفاوتی دارند و از همان ابتدا کودک در محیطی دو زبانه شناور است، این قابلیت ها نمایان تر است.
نتیجه این که هر چه ما از سن کمتری شروع به یادگیری زبان دوم کنیم، مغز ما برای فعالیت های ذهنی و ادراکی آمادگی بیشتری پیدا می کند.
بر گرفته شده از روزنامه le soir
31 ژانویه 2006
ترجمه: مژگان کاهن
امروز باز هم در خیابان های بروکسل خودم را گم کرده بودم.ازسینما که بیرون آمدم، دگرگون بودم. دلم می خواست راه بروم واصلا توقف نکنم. می دانستم این دگرگونی تاتیر فیلمی است که دیده ام. (the taste of espice)
داستان فیلم، داستان مردی است که با خانواده اش در کودکی از ترکیه به یونان مجبور به مهاجرت می شوند. حتی یونانی االاصل بودنشان، چیزی از حس نوستالژیِ که او نسبت به کودکی اش در استامبول و مغازه ی ادویه فروشی پدر بزرگش دارد، کم نمی کند.
باز این حس گم شده در من بیدار شده است.حس اینکه چیز عزیزی را در زمانی دور گم کرده ام. باید راه می رفتم شاید می توانستم این چیز عزیز را در خیابان های بروکسل پیدا کنم. هنوز از صبح تا الان ، نتوانسته ام این حس را به فکر تبدیل کنم.این چیز عزیز چیست که در لغت نمی گنجد و اینقدر در اعماق وجودم قایم شده که تنها با یک حس خودش را برایم به نمایش می گذارد. حس اینکه عزیز است و دور. حس اینکه چقدر به این عزیز که نمی دانی چیست احتیاج داری. حس اینکه اگر بود تو می توانستی تمام آرامش دنیا را در قلبت جا دهی . گاهی وقت ها ، با گوش دادن یک ترانه ی قدیمی ایرانی، این حس در من بیدار می شود واین بار قهرمان فیلم که در صحنه هایی از کودکی اش غرق شده بود، او را در من بیدار کرد.
دنبال چیزی که مرا به قهرمان داستان نزدیک می کند می گردم. متل من مهاجر است. با این تفاوت که او در کودکی مهاجرت کرده و و من در جوانی. تقریبا مطمئنم که سناریو نویس، داستان خودش را به تصویر کشیده است.احساس قبطه به او درم بیدار می شود. تصویرهای فیلم بقدری گویا است که تو می توانی تمام حس غریبانگی او را در وجودت تجربه کنی.اینقدر قدرتمند بودند که عزیز گم شده ی مرا که در اعماق وجودم قائم شده بود بیدار کردند . ولی با این تفاوت که من این عزیز گم شده را نمی توانم به تصویر بکشم. حتی نمی دانم کیست یا چیست یا در کجای زندگی ام وجود داشته است.
کاش می توانستم زمان را به عقب ببرم و در هر جا که می خواهم متوقفش کنم و این عزیز گم شده را پیدا کنم، بویش کنم و او را به گونه هایم بچسبانم و با خودم بیارمش بگذارمش در تاقچه ی اتاقم. تاقچه که نه، در دکور خانه مان (من در خانه ام تاقچه ندارم. خانه ی بابابزرگم تاقچه های زیادی داشت. بابا بزرگ هر وقت گریه می کردم مرا بغل می کرد و روی یکی از این تاقچه ها می گذاشت. اشک هایم را پاک می کرد و تمام محبت دنیا را با چشمانش به وجودم سرازیر می کرد. بابابزرگم روی تاقچه اش گل های محمدی بزرگی را که از باغچه اش چیده بود می گذاشت.این گل ها برای من خوشبو ترین گل های دنیا بود و من بعد از آن دیگر هر جا که رفتم، حتی در زیباترین باغ های دنیا که سر زدم دیگر مثل گل های بابا بزرگم را پیدا نکردم.)
و امشب، منم و این حس گم شده . پاهایم درد می کند. خیلی راه رفته ام. دارم سعی می کنم پاهایم را روی زمین بگذارم. ولی نمی توانم ، خیلی درد می کنند . دوست دارم پاهایم را همچنان روی کاناپه دراز نگه دارم، چشم هایم را ببندم و با ذهنم سفر کنم. ذهنم مرا به خیلی دور ها می تواند ببرد.به این امید چشم هایم را می بندم. ولی ذهنم نیز خسته است.اگر هم خسته نبود باز فرق نمی کرد. گاهی توانش را ندارد و نمی توان مجبورش کرد.از یک مغز32 گرمی انتظار بیشتری نمی توان داشت.هر چند دانشمندان می گویند انسان نمی دانم از چنددر صد مغزش بیشتر استفاده نمی کند ولی شاید این بی استفاده گذاشتن بقیه مغز هم بی علت نیست. شاید کشش آن را نداریم.
انسان سکس و تکامل طبیعی
سکوآلیته انسان به دلیل پیچیده گی اش، همیشه ذهن دانشمندان حوزه های مختلف را به خود اشغال کرده است. متاسفانه به علت تابوهایی که در این زمینه در فرهنگ ما وجود دارد، کمتر به این موضوع پرداخته شده و نوشته های اندکی به زبان فارسی دراین زمینه به چشم می خورد.
هدف ما در این مقاله، آشنا نمودن خواننده های فارسی زبان، با سکسو آلیته از دیدگاه "بیولوژی تکاملی" می باشد.
بیولوژیست ها با مقایسه و مشاهده ی سیر تکاملی سکسوآلیته در موجودات زنده، سعی نموده اند یک سری خصوصیات جنسی انسان را نیز بررسی کنند. یکی از تفاوت های عمده ای که بین سکسوآلیته انسان با سایر جانوران مشاهده می شود، این است که در اکثر حیوانات، تمایلات جنسی ماده به زمان تخمک گذاری او محدود می شود. در حقیقت در حیوانات، غریزه ی جنسی تنها وسیله ای برای بقای نسل است. حس غریزی که در حیوان ماده وجود دارد، تمایلات جنسی او را با زمان تخمک گذاری اش منطبق کرده است. دلیل این مسِئله، مهم ترین اصل قانون تکامل طبیعی، یعنی همان قانون بقای نسل موجودات است. این قانونی است که با آن می توان بیشتر تحولات و تغییرات "نوع"های مختلف را توجیه کرد.
در اغلب جانوران و خصوصا پستان داران، حیوان ماده به طور غریزی از زمان تخمک گذاری اش آگاهی دارد و با نشانه ها یی، این تخمک گذاری را به حیوان نر اطلاع می دهد. این نشانه ها می توانند" رفتاری" یا "غیر رفتاری" یا ترکیبی از هر دو باشند. به عنوان مثال در شامپانزه های ماده، با شروع تخمک گذاری دهانه آلت تناسلی به رنگ قرمز در می آید و او این تغییر را با خم شدن در مقابل شامپانزه نر به معرض دید او قرار می دهد.
تکامل طبیعی، این آگاهی غریزی از زمان تخمک گذاری را در انسان پاک کرده است. بیو لوژیست ها این فقدان آگاهی که نتیجه اش عدم توانایی انتقال آن به مرد می باشد را "تخمک گذاری نهان " می نامند.
انسان بر خلاف اغلب موجودات، رابطه جنسی اش را در تمام سیکل ماهانه زن ادامه می دهد. زن جزو معدود موجودات مونثی است که در زمان های غیر تخمک گذاری اش مو جود مذکر را از خود نمی راند. زیرا که تمایلات جنسی اش از "تولید مثل" فراتر رقته اند. بطوری که حتی در زمان بارداری و نیز بعد از یائسگی نیز این نیازها به وجود خود ادامه می دهند. به این ترتیب بیشترین رابطه ی جنسی آدم ها در زمان هایی صورت می گیرد که امکان بارداری وجود ندارد.
در اینجا سوال عمده ای که برای بیولوژیست ها مطرح می شود، این است که چرا تکامل طبیعی در جهت خلق موجودی بوده است که در او سکسوآلیته تنها جنبه بقا نسل ندارد؟ این که این ویژگی حتی پیش از رشد تمدن و فرهنگ در انسان وجود داشته است، نشان گر این است که دلایل دیگری نیز در ایجاد این بعد در انسان دخیل بوده اند.
در اینجا ما به ذکر دو تئوری که توضیح این تخمک گذاری نهان را هدف قرار داده اند، می پردازیم:
ثئوری نخست توسط "ریچارد الکساندر" و"کاترین نو نان "[1]، دو بیو لوژیِست دانشگاه میشیگان مطرح شده است. اساس این تئوری بر " ناتوان بودن نوزاد انسان" می باشد. در حقیقت، بر خلاف اکثر پستان داران که خیلی زود به استقلال می رسند، نوزاد انسان تا سال ها نیاز به حمایت و تامین غذایی دارد. در انسان های بدوی، بخاطر شکل زندگی شان، این مسئله حادتر بوده است. نقش پدر در اغلب حیوانات به باروری تخمک خلاصه می شود و حیوان نر بعد از بارور کردن ماده، به جستجوی ماده دیگری برای باروری می رود. زیرا طبق برنامه ریزی غریزی اش ژن های بیشتری باید از خود برجا بگذارد.
برای انسان های ابتدایی ماجرا پیچیده تر از این بوده است. برای زن بدوی، رفتن مرد بعد از باروری، به منزله ی به خطر افتادن جان فرزندش تلقی می شده است. زیرا که نگهداری از کودک و همزمان جستجوی غذا برای ادامه ی حیات خود و نوزادش تقریبا غیر ممکن بوده است. در نتیجه انتخاب طبیعی در جریان تکامل، زنانی را بر گزیده است که دارای تمایلات جنسی فراتر از دوران تخمک گذاری بوده اند. بدین ترتیب اگر در اغلب حیوانات ماده، پذیرایی رابطه بر قرار کردن با جنس مخالف، تنها به زمانی که قابلیت بارآوری دارند خلاصه می شوند، در زن این قابلیت شکل مداوم به خود گرفته است. همانطور که گفتیم در زن هیچگونه رفتاری که در آن نشانی از تخمک گذاری بوده و برای مرد قابل تشخیص باشد، مشاهده نمی شود. در نتیجه مرد بدوی چون نمی دانسته چه زمانی قادر است زن را بارور کند، ناچار بوده است که با او بماند. زیرا تنها گذاشتن او و به سراغ زن های دیگر رفتن دو نتیجه منفی برای او به همراه داشته است:
- به جای او رقبایش در غیابش زن را بارور کنند و بدین ترتیب ژن هایش را نتواند به نسل بعد انتقال دهد.
- چون از زمان تخمک گذاری هیچ کدام از زنهای احتمالی که با آن ها ارتباط برقرار کرده اطلاعی ندارد، در نتیجه این امکان وجود دارد که هر چند با زن های متعددی رابطه بر قرار کرده است، ولی در نهایت هیچ یک از آنان را بارور نکرده باشد.
بدین ترتیب پذیرا بودن مداوم زن بدوی برای برقراری رابطه جنسی با مردش، حمایت و تامین غذایی خودش و کودکانش را برای او به همراه داشته است.
تئوری دیگری که در مقابل این تئوری قرار می گیرد، توسط "سارا هردی"[2] مردم شناس دانشگاه کالیفرنیا مطرح شده است. این تئوری بر پایه ی مشاهده ی پدیده ی" بچه کشی" در بین یک سری حیوانات و نیز در بین بعضی جوامع ابتدایی می باشد. این پدیده در حیواناتی که از لحاظ ژنتیکی به انسان شبیه هستند مثل شامپانزه ها و گوریل ها ونیز دربین در نزد شیرها و سگ ها ی شکاری آفریقا، به چشم می خورد. "بچه کشی " به این مفهوم است که نر بالغ زمانی که می خواهد ماده ای را تصاحب کند، دست به از بین بردن بچه های آن ماده می زند و بدین ترتیب باز مانده های رقبایش را که حامل ژن های این رقبا هستند را نیز نابود می کند.
دلیلی که دانشمندان برای توضیح این اقدام نر بیان می کنند به شرح زیر است:
ماده ای که در پریود شیر دادن به فرزندش به سر می برد، در بیشتر موارد تخمک گذاری نمی کند. نر از راه رسیده برای اینکه بتواند ماده را بارور کند، با کشتن نوزاد به شیرسازی مادر خاتمه می دهد و باعث می شود او تخمک گذاری را از سر بگیرد. بدین گونه حیوان نر قادر خواهد بود که ماده را بارور کند و فرزندی که حامل ژن های اوست بوجود آورد. 3/1 بچه ها گوریل ها به این طریق جان خود را از دست می دهند.
در تئوری سارا هردی، " تخمک گذاری نهان " و " تمایل جنسی مدام ماده" راهی برای جلوگیری از این فرزند کشی می باشد. به عقیده سارا هردی، اگر طبیعت در سیر تکاملی اش به ماده هایی رسیده که دارای این خصوصیات هستند، به این دلیل است که به نوعی سدی در مقابل این بچه کشی قرار دهد. به این ترتیب که ماده هایی که تمایل جنسی مداوم داشته اند، به رابطه با یک نر اکتفا نمی کرده اند. بر قراری ارتباط جنسی با نرهای گوناگون، باعث می شده که این نرها دیگر اقدام به کشتن بچه های او نکنند. زیرا هر کدام خود را بطور پتانسیل، پدر او و در نتیجه اورا حامل ژن های خود تلقی می کردند.
اگر بخواهیم این دو تئوری را در مقابل هم قرار دهیم باید بگوییم که در تئوری اول " تخمک گذاری نهان" عاملی برای تقویت تک همسری است در حالی که در تئوری دوم در جهت از بین بردن تک همسری و نا مشخص کردن پدر است.
وجه اشتراک این دو تئوری در این است که در هردو آن ها، دلیل این تغییر و تحول حفظ جان نوزادان است.
دو بیولوژیست سوئدی به نام های"سیلن تولبرگ" و" آندرس مولر"، بر اساس مشاهداتشان عنوان می کنند که این دوتئوری می توانند مکمل باشند. یعنی آنها را به عنوان دو مرحله از تکامل تلقی می کنند. به این ترتیب که در ابتدا ماده ها با" تخمک گذاری نهان " و رابطه جنسی با نر های مختلف، موفق شدند از مرگ احتمالی فرزندانشان به دست نرهای گروه جلوگیری کنند، دردومین مرحله " تخمک گذاری نهان " باعث شده است انسان بدوی به زندگی تک همسری رو بیاورد. زیرا زن بدوی با پنهان کردن زمان تخمک گذاری اش می توانست حمایت و حضور مرد بدوی را که برای زنده ماندن فرزندانش اجتناب ناپذیر بوده است را حفظ کند.
در حقیقت " انتخاب طبیعی " راهی از پیش معلوم نیست که همیشه هدفش از قبل معلوم باشد. بلکه یک" ویژه گی" که در برهه ای خاص عملکردی مشخص دارد، می تواند با گذشت زمان آن عملکرد را از دست بدهد و نقش دیگری در زندگی آن موجود بازی کند.
در اینجا به پایان مطلب میرسیم. نکته ای که در اینجا ذکر آن مهم می باشد، این است که رشد و تکامل مغز انسان تحولات عظیمی را در زندگی اوایجاد کرده است. پیشرفت تمدن بشری، عوامل بیشماری را زندگی و روان و روابط او با هم نوعانش بوجود آورده است. او با خلق فرهنگ، مذهب، هنر، رابطه ای نمادین نیز با دنیا بوجود آورده است. تمامی این عوامل بدون شک بر سکسولیته بشر اثر گذاشته اند. هدف ما در این مقاله، تنها بررسی سکسوآلیته از دیدگاه بیولوژی تکاملی بود. ولی ذکر این نکته لازم است که برای درکی صحیح از سکسوآلیته انسان، آن را باید در ابعاد دیگر فرهنگی-روانی-اجتماعی اش نیز بررسی کرد. که متاسفانه در کادر این مطلب نمی گنجید.
مژگان کاهن
می توان گفت هسته ی اصلی "میل جنسی"، غریزه ی جنسی است که خود را به صورت رانش نشان می دهد. ممکن است شخص خاصی نیز هدف این میل نباشد و تنها بصورت یک خواهش، یک احتیاج بروز می کند.خواهشی که ریشه اش به عمل کرد بیولوژیکی مغز ارتباط دارد.گاهی مثل احساس گرسنگی و بدون اینکه نظر ما را بخواهد خودش را به ما تحمیل می کند.در بیشتر موارد عاملی محرک بیدار کننده امیال ماست.این محرک می تواند یک خواب، یک فانتزی و یا یک پدیده ی خارجی باشد.این محرک، به مغز ما نشانه هایی تصویری، صوتی و یا بویایی و .. می فرستد.گیرنده های اعضای حسی ما (چشم ها گوش ها ، پوست..)این نشانه ها را به مغز ما منتقل می کند و میل در ما بیدار می شود.
حافظه نقش اساسی در شدت بخشیدن به این امیال دارد.حافظه، موقعیت حال را با خاطره ی تجربه ی لذت در گذشته، آغشته می کند.تعریفی که از "میل" می دهیم هم، بر همین اساس است:"میل تجسم لذت در لحظه ی واقعی و حال است"